<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>نامه‌هاي قديمي :: www.farnoosh.ir :: فرنوش معيري</title>
<link>http://farnoosh.ir/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2010</copyright>
<lastBuildDate>Thu, 22 Jul 2010 20:32:48 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.34</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>نانوایی بربری محل ما!</title>
<description><![CDATA[<p>نانوایی بربری  دم خانه مان  محشر بود نه اینکه چون نزدیک بود خوب بود ها نخیر چون کاردرست بود  خوب بود. شاطرها چند  برادر هستند همه نجیب٬ همه مرد و مهربان. اصلا یک جوری این خوبی هایشان در نانشان مستتر . <br />
نان٬‌خوشمزه بود و خوش رنگ. به موقع از تنور در می آمد نه خمیر بود نه سوخته . <br />
بچه که بودم خیلی جسور و شیطون بودم  البته حرف شنو هم بودم. یادم نمی آید مثلا مادرم گفته باشد فرنوش برو نان بخر و من نرفته باشم. مادرم زنبیل و از این جور چیزها نداشت حالا بماند که داغ یک زنبیل قرمز پلاستیکی که من بگیرم در دستم و بروم نان بخرم مانده به دلم. توی فیلم ها اینطوری بود دیگر. زنبیل داشتند و لخ لخ کنان دمپایی به پا میرفتند خرید ولی ما از این چیزها نداشتیم و همه چیز جور دیگری بود.  خود من هم آدم دیگری بودم. کم حرف بودم سرتق بودم  بلاگی میکردم و البته کاری هم بودم به شرطها  و شروطها! <br />
می رفتم نانوایی که بعد نان داغ بخورم و پنیر و سبزی. اصلا هم گرمای نان دستهایم را نمی سوزاند. هر چقدر دلی دلی کنان میرفتم نانوایی برعکسش بدو بدو بر می گشتم.<br />
هیچ وقتی نشد که از  آن  نانوایی نان بخرم و مثلا یکی بیاید جلوی من و زود نان بگیرد و بخواهد مرا نادیده بگیرد  میدانی چرا؟ چون شاطر حواسش بود!<br />
شاید همین طور که شاطر در خاطره بزرگ شدن من مانده من هم در خاطره پیر شدنش مانده باشم.<br />
شاطر نجیب شاطر دوست داشتنی<br />
همه اش به این فکر میکردم که اینها که از صبح زود سرکارشان هستند تا نه شب کی به زن و بچه شان می رسند. اصلا خبری از زن و بچه نبود .شاید هم بود .چمیدانم!     <br />
روزی که مادرم گفت  قصابه خیلی بی رحمه٬  دلم سوخت برای شاطر. برای شاطری که  اگر نانش نبود وعده های غذایی چیزی کم داشت.<br />
مادر میگفت شاطر ۲۰۰ گرم گوشت می خواسته که قصاب جایش استخوان و دنبه داده. اصلا دلم  از قصاب چرکین شد و از آن روز قصاب ها منفور شدند. همیشه خدا هم از آن به بعد هر قصابی ای که میرفتم خودم شاهد صحنه های این چنینی بودم و رفتارهای سنگ دلانه شان.<br />
 پدرم برای سلامتی مان هر سال گوسفند قربانی میکرد. سال هایی بود برای خودش. گوسفند به همه در و همسایه و آشنا و فامیل تقسیم میشد ولی باز  می ماند. همان شب جگرش را می خوردیم . فردا جغول بغول میخوردیم. روز جمعه یا کله پاچه اش را میخوردیم یا سیرابی اش را و همین طور ادامه داشت  و تمام نمیشد! و خدا می خواست که ما این رسم ها را داشته باشیم وگرنه که فکر کنم نفرت من از مغازه قصابی باعث میشد که گیاه خوار شوم!<br />
ث۷</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_365.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_365.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 20:32:48 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>نمی دانم!</title>
<description><![CDATA[<p>یک چیزی مرده<br />
یک چیزی در من مرده<br />
یک چیزی در من در این غربت مرده<br />
شاید هم خیلی وقت است که مرده و من متوهم بودم که زنده است</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_364.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_364.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 04:41:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>به یاد پرفیوم!</title>
<description><![CDATA[<p>بو<br />
و این لعنتی یک چیزی است که مرا یا دیوانه میکند یا عاشق <br />
تئوری خیلی ساده ای برای دوست داشتن آدمها دارم در حدی که در نگاه اول عاشقشان بشوم و آن اینکه بوی خوب بدهند. دوستشان دارم وقتی که هیچ بوی بدی ندهند <br />
 متنفر میشوم وقتی که بوی بد بدهند!<br />
اصلا این لعنتی هایی که این عطر و ادوکلن های خوب را میسازند از چه قانونی پیروی میکنند که بویی تولید شود که مشام نواز باشد؟ </p>

<p> </p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_363.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_363.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 01:51:32 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>لذت نامه!</title>
<description><![CDATA[<p>خودم را خفه کرده ام با نون بربری و باقلوای ترکی!!!!<br />
خیلی چسبید جای همه خالی!!!<br />
فعلا دارم هضمشون میکنم!</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_362.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_362.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 01:50:06 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بایدم خجالت بکشم با لیوان یه بچه ۸ ماه و نیمه آب خوردم !</title>
<description><![CDATA[<p>امروز که در لیوان فرنیک آب خوردم دیدم آب چقدر ساده است همان H2O<br />
بدون کم و زیاد</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_361.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_361.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 15:26:47 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بهانه های کوچک برای  بودن</title>
<description><![CDATA[<p>مامان میگه باید آش دندونی درست کنی. این باید را دوست دارم٬ اصلا تمام دستورات مادرم را دوست دارم چون بی خودی حرفی نمی زند. اصلا من دوست دارم یک دختر حرف شنو باشم برای مادرم  و تنها و تنها برای مادرم است که لجاجتم خاموش است و غرق شادی ام از این حرف گوش کنی.<br />
دستور آش را میگوید که گندم باشد و...<br />
مواد لازم از سوپر ایرانی تهیه میشود. <br />
پیمانه شان می کنم و می خیسانم.<br />
یک کار مقدس میکنم به خیال خودم. گاهی هم خرافات می آید و قلقلکم می دهد و آن دانه لوبیا که سفید و تو خالی است از دست کرم را می اندازم بیرون که مبادا دندانش کرمکی شود!<br />
حبوبات را جدا جدا در کاسه ها ریخته ام و خیس می خورند<br />
فردا میشود ۲۴ ساعت که خیس میخورند و بعد که خیس خوردند می پزمشان که بخوریمشان<br />
عجب بخور بخوری!<br />
توی سایتها می گردم که ببینم چه کار دیگری میشود کرد برای این جشن رویش که  میبینم اکثرا نوشته اند که این یک رسم شمالی است.<br />
هر چند ما شمالی نیستیم ولی این رسم را دوست دارم. چه چیزی قشنگ تر از این که بشود برای این دندان که درآمدنش مکافات است و داشتنش لذت و از دست دادنش دوباره مکافات ٬‌جشن گرفت؟!<br />
ایران که بودیم  مادرم هر ماه گشت فرنیک کیک یا شیرینی میگرفت و یک جشن کوچولو که با چای همراه بود برگزار میشد.<br />
رسم های شادی را دوست دارم میخواهد مال آفریقا باشد یا آمریکا یا افغانستان یا رشت! <br />
خلاصه که  فردا آیین آش دندونی پزون اجرا میشود و جای خیلی ها خالیه مخصوصا مامانم و فریماه و فریور!<br />
 </p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_360.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_360.html</guid>
<category>مادرانه غیر مستقیم</category>
<pubDate>Thu, 15 Jul 2010 00:58:29 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ایران</title>
<description><![CDATA[<p>یکدفعه دلم پر کشید برای وطنم<br />
برای تهران<br />
 خیابون<br />
 کوچه<br />
 مردم<br />
 حیاط<br />
 باغچه<br />
 راه رو<br />
در <br />
حال <br />
بغل<br />
ماچ<br />
فرش<br />
مبل<br />
آشپزخونه<br />
یخچال<br />
گاز<br />
غذا<br />
بو</p>

<p>....<br />
دلم پر کشیده برای گیسو جونم با جوجه متفکرش و همسر مهربانش<br />
یک چیزی ته مغزم تصویر کرده ام از کتاب فروشی شان<br />
تصویر گیسو جان جلوی چشمانم  است و لبخندش<br />
حالا شاید گرما و گر گرفتگی کار هم روی لبخندش سوار باشند با اشتیاق.<br />
دوست داشتم ایران بودم <br />
و با عجله می پریدم حمام می کردم و آماده میشدم برای دیدنشان<br />
کومپولی را می انداختم توی ماشین که  تا خود ۱۶ آذر هی نق بزند و هزار دفعه هم شیر بخورد و پشت هر چراغ قرمزی گریه کند که چرا ماشین متوقف شد<br />
و جای پارکی پیدا کنم و کومپولی به بغل  خوشحال بروم برای گشایش <br />
نمی دانم حس من این است یا همه این گونه اند<br />
گشایش را دوست دارم <br />
شروع راه را دوست دارم<br />
ولی انقدر در دلم منتظر می مانم و هی لحظه شماری میکنم که به اضطراب می رسم<br />
یک تایمر درونی دارم که وقت میگذارد و تا روز موعد هی دینگ دینگ میکند<br />
گیسو وقتی گفت تا یک ماه دیگر کارشان شروع میشود به هیچ کس تاریخ نگفتم ولی خبر را گفتم  . از  همان روز تایمرم شروع کرد !‌ هر روز میگفتم خدایا سنگی نیوفتد چیزی نشود. <br />
حالا یک نفس راحت میکشم که دیگر تایمر خاموش شده و کار شروع<br />
گیسوی نازنینم و آقای سید آبادی عزیز هر کاری سختی دارد ولی امیدوارم  شیرینی های این کار به سختی ها اجازه ظهور ندهند. <br />
 تنتان سلامت و دلتان خوش باشد و جیبتان پر پول</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_359.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_359.html</guid>
<category>حرف ها!</category>
<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 03:32:15 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ای خدا!</title>
<description><![CDATA[<p>هر وقت دارم راه میرم و نحیف میاد کنارم و دستم را محکم میگیره و بعد یک جوری فرنوش میگه<br />
می فهمم که یک سگ داره به من نزدیک میشه یعنی دقیقا سگه در فاصله دو میلیمتری به من قرار داره. فکر میکنم یک دوربین حرکت من را در این موارد ضبط کنه بشه باهاش یک فیلم خنده دار ساخت.<br />
فکر کنید یک بشری صد در صد حواسش به خودشه بعد یکمی هم شنگول میزنه بعد یک سگی بهش نزدیک میشه بعد این آدم هزار متر می پره و بعد یک پا داره یک پای دیگه هم قرض میکنه و میدوئه!حالا دیگه نزارید بگم که اصلا نمی فهمه سگه کدوم طرفه و ممکنه بدوئه بره بغل سگه!!!<br />
این در جای خلوتشه و خدا  نکنه که جای شلوغ باشه که من هر کسی نزدیکم باشه را بغل میکنم و مثل سپر بلا میرم پشتش قایم میشم و هی هم جیغ ریز میزنم.<br />
اگر هم سگ زیر میز باشد پاهامو جمع میکنم.<br />
اصولا توی ذهنم نمیره که سگ سوسک نیست و میتونه بپره و از زیر میز بیاد روی هوا!! </p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_358.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_358.html</guid>
<category>تجربیات</category>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 02:34:49 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بازدید کننده!</title>
<description><![CDATA[<p>بعضی چیزها به بعضی چیزها شرافت دارند<br />
۱- مردن به وبلاگ نویسی!</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_357.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_357.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 02:24:29 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یک دو سه!</title>
<description><![CDATA[<p>می خواهم حرف بزنم زبانم الکن شده است و جمله ها آن چینشی که باید داشته باشند را ندارند. کلمه ها قایم موشک بازی میکنند و هر از گاهی سک سک  میکنند و می روند پی بازیشان. <br />
هر چه می گویم زنگ تفریح تمام شده گوش نمی کنند.<br />
وقت نشناسی می کنند و زمانی که باید بیایند نمی آیند وقتی می آیند که  کسی نمی شنود.<br />
</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_356.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_356.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 02:17:05 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>رنگ دانه ها</title>
<description><![CDATA[<p>توی چند تا کاسه بلوری همه رنگها را ریختم<br />
هر روز که  بیدار می شوم با خودم تجدید عهد می کنم که <br />
مبادا به کاسه ای بخورم و رنگها بپاشد<br />
مبادا به کاسه ای بخورم و کاسه بشکند<br />
ولی  <br />
بیشتر از همه اینها باید حواسم باشد که باد رنگها را نبرد<br />
و<br />
من نمانم و بی رنگی </p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_355.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_355.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 10 Jul 2010 17:11:32 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>تیلیت نون بربری در نوشابه!</title>
<description><![CDATA[<p>نمی دونم در چه تاریخی رفته ام سایت بادو عضو شده ام.<br />
اصلا  نمی دونم شیوه کار چیست که همه شب بخیر می گویند و عزیز دل و جانم  و خاتون و بانو و ... خطابم می کنند. جریان چیست که اینهمه به من لطف دارند نمی دانم.<br />
اصلا عزیز دل من نوشابه با نون بربری تیلیت  خوردم که عضو این سایت شدم. <br />
حالا فکر کن عکس پروفایلم فرنیک هم بغلم است!</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_354.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_354.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 10 Jul 2010 15:57:22 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>و این است زندگی!</title>
<description><![CDATA[<p>تا نداری حسرتش را میخوری<br />
وقتی که داشتی<br />
همه اش نگرانی که از دستش ندهی</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_353.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_353.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 10 Jul 2010 02:27:56 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>علافی!</title>
<description><![CDATA[<p>هزار دفعه میرم فروشگاه و خودمو خم میکنم روی فریزر و نوشته های روی بسته بندی ماهی ها را میخوانم . یکی از این هزار دفعه اسم ماهی ها را نوشتم روی کاغذ . کاغذ را بعدا نفهمیدم کجا گذاشتم. کاغذ گم شد ولی نوشته  در ذهنم ماند. سرچ کردم یکیشون اسمش تیلاپیا بود یکی هم کابل جاو  اولی را با کد تیله +پیاز  حفظ کرده بودم دومی را با کد کابل جان (ضمه روی ب)!<br />
خلاصه هی گشتم و گشتم و فهمیدم این کابل جان انگلیسیش میشه کاد.<br />
 تیلاپیا هم همان تیلاپیا است و هر دو هم حلال هستند.<br />
اگر فروشگاه های اینجا مثل سوپرهای ایران بود و این امکان نبود که بچرخی و هر چی به چشمت میخوره بخری که واقعا من تا الان خودمو کشته بودم.<br />
سوتی خریدنی هم کم نبوده!کم کم از آنها می نویسم. <br />
الان میفهمم بی سوادی بد دردیه و واقعا آدم کوره! مثلا همین بی سوادی باعث میشه به جای آرد بری پودر نون بخری بعد بیای با کمال اعتماد به نفس حلوا درست کنی بعد یک حلوای خوشبوی کمی شور نصیبت شود!</p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_352.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_352.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 03:36:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یک روزهایی!!!</title>
<description><![CDATA[<p>یک روزهایی از شب قبلش همه اش به قرار یا کار فردا فکر میکنی و یک کمی هم اضطراب داری .فردا که می شود کار خوب انجام میشود و همه چیز به خیر میگذرد و خیالت آسوده میشود و  شب یک خستگی شیرین داری. <br />
یک روزهایی از شب قبلش همه اش به این فکر میکنی که فردا روز خوبی خواهد بود . فردا که میشود همه اش بد بیاری می آوری. شب یک کله ورم کرده داری  که تویش پر از سرب است و سنگین. اعصابت هم معلوم است دیگر سگی است!!!.<br />
    </p>]]></description>
<link>http://farnoosh.ir/2010/07/post_351.html</link>
<guid>http://farnoosh.ir/2010/07/post_351.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 03 Jul 2010 13:43:26 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>