August 28, 2010
شیربرنج نژاد پرست
چند وقت پیش توی » یو تیوب « می چرخیدم و فیلم هایی که مادر- پدرها از بچه هایشان می گذارند را می دیدم٬
خیلی مشتاق شدم فیلم هایی که از فرنیک گرفتم را هم شر کنم . همین طور خوشحال بودم که شروع کردم به کامنت خوانی. هر کامنت جدیدی که می خواندم بیشتر و بیشتر ناراحت میشدم و در آخر سر کلی عصبانی و غمگین شدم و اصلا بغض کردم.
آنقدر کامنت ها خشن و بی رحم و تسویه حساب گونه بود که دیگر فکر شر کردن فیلم ها از سرم پرید و با خودم گفتم چه خوب شد کامنت ها را خواندم!
البته این جور کامنت های تسویه حسابی را قبلا هم دیده بودم٬آنهم در وبلاگ فرنیک !ولی هیچ گاه نفهمیدم که مثلا بچه طرف چه دخلی به خود طرف دارد که باید جور بکشد؟
اینها را همه نوشتم که بگویم یکی آمده برای فرنیک کامنت گذاشته که این فرنیک چقدر شبیه آدمها ی سیاه پوست آفریقایی است و عین سوسکه!
حالا اینکه طرف تسویه حساب شخصی با من یا با هرکس و کار فرنیک دارد به کنار . این برایم مهم است که چقدر طرف حرصش در آمده که این طور برای این فرشته کوچولو کامنت گذاشته که دل ما را ریش کند.
خانم یا آقای کامنت گذار چند نکته را به شما بگویم:
۱- وقتی این کامنت را خواندم خوب به صورت فرنیک که سرش را از پنجره آورده بود داخل و به من میخندید نگاه کردم و هیچ شباهتی بین او و یک آدم سیاه آفریقایی ندیدم.قطع به یقین میگویم که او یک فرشته است.
۲- هم درد م آمد هم خوشحال شدم که یک همزبانم اینقدر نژاد پرستانه حرف زده. دردم گرفت از هم زبانی مان و دوری قلب هایمان و نژاد پرستی اش
و
خوشحال شدم که بچه ام در جایی بزرگ می شود که هر چند هم زبانشان نیستیم ولی قلبشان با محبت است. وقتی فرنیکم را می بینند و میخندند به این نگاه نمی کنند که چه رنگی است یا مادرش حجاب دارد و مسلمان است .
۳-ده دقیقه فرنیک را چلاندم و بوسیدم و بهش گفتم سوسک سیاه پوست آفریقایی دوست داشتنی !
۴- از خدا میخواهم که روان آشفته ات تسلی پیدا کند.
Posted by hanifm at 6:45 PM | نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
July 31, 2010
نوشته ۱
شب که میشه انگار جمعه ای است که فردایش باید بروم سر کار. دوست دارم بخوابم ولی فقط از خواب همان دوست داشتنش نصیبم می شود. شاید این دغدغه همه مادر ها نباشد ولی دغدغه من است . منی که در حال حاضر سرکار نمی روم ولی هزار بار کارم سخت تر از این است که مثلا به فلان آدمی که هیچ پیش زمینه ای از شغل و هنر من ندارد یاد بدهم که چگونه میشود با سایه کاری یک پیشانی را کوچک یا بزرگ کرد یا گریم اکسپرسیونیسم را با یک مثال عملی آنقدر قابل هضم کنم که طرف هیچگاه از ذهنش نرود و هزار صغرا و کبری برایش بچینم و تمام دانسته های ذهنی ام را با مثال های قابل فهم برایش آنقدر ساده کنم که طرف فکر کند چقدر راحت است ولی نفهمد که کلی من پدر خودم را در می آورم و البته قسمت درد دار ماجرا این باشد که برود پیش فلان آرایشگر و هنر من را با چهار تا سایه بی قواره پشت چشم و سرخاب سفید آب تاریخ دار فلان خانوم مقایسه کند. که البته آن هم از بد فهمی جامعه ای است که زیبایی شناسی اش هنوز جهان سومی است و زیبایی برایش خلاصه میشود در دماغ زیبا.
بله شب است و میخواهم بخوابم و فرنیک بیدار است ! به این فکر میکنم که تمام عمرم بی منت کار کرده ام و هر کاری بوده برای دل خودم بوده ولی اگر سرنوشت مادری هم همین گونه باشد چقدر تلخ است.
Posted by hanifm at 5:09 PM | نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
July 15, 2010
بهانه های کوچک برای بودن
مامان میگه باید آش دندونی درست کنی. این باید را دوست دارم٬ اصلا تمام دستورات مادرم را دوست دارم چون بی خودی حرفی نمی زند. اصلا من دوست دارم یک دختر حرف شنو باشم برای مادرم و تنها و تنها برای مادرم است که لجاجتم خاموش است و غرق شادی ام از این حرف گوش کنی.
دستور آش را میگوید که گندم باشد و...
مواد لازم از سوپر ایرانی تهیه میشود.
پیمانه شان می کنم و می خیسانم.
یک کار مقدس میکنم به خیال خودم. گاهی هم خرافات می آید و قلقلکم می دهد و آن دانه لوبیا که سفید و تو خالی است از دست کرم را می اندازم بیرون که مبادا دندانش کرمکی شود!
حبوبات را جدا جدا در کاسه ها ریخته ام و خیس می خورند
فردا میشود ۲۴ ساعت که خیس میخورند و بعد که خیس خوردند می پزمشان که بخوریمشان
عجب بخور بخوری!
توی سایتها می گردم که ببینم چه کار دیگری میشود کرد برای این جشن رویش که میبینم اکثرا نوشته اند که این یک رسم شمالی است.
هر چند ما شمالی نیستیم ولی این رسم را دوست دارم. چه چیزی قشنگ تر از این که بشود برای این دندان که درآمدنش مکافات است و داشتنش لذت و از دست دادنش دوباره مکافات ٬جشن گرفت؟!
ایران که بودیم مادرم هر ماه گشت فرنیک کیک یا شیرینی میگرفت و یک جشن کوچولو که با چای همراه بود برگزار میشد.
رسم های شادی را دوست دارم میخواهد مال آفریقا باشد یا آمریکا یا افغانستان یا رشت!
خلاصه که فردا آیین آش دندونی پزون اجرا میشود و جای خیلی ها خالیه مخصوصا مامانم و فریماه و فریور!
Posted by hanifm at 12:58 AM | نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه