August 24, 2010

؟

خیلی اتفاقی رفتیم یک قسمتی از شهر٬جشن برپا بود
وسایل سیار شهر بازی و ژانگولر انگلیسی زبان و تک چرخه های بلند و اغذیه فروشی های سیار
مردم هم همه با خانواده و کلی بچه
از نحیف می پرسم آيا اینها واقعا آدمهای شادی هستند؟

Posted by hanifm at 5:25 AM | نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

August 23, 2010

یکشنبه

یکشنبه
یکشنبه یعنی پرواز مگس
یعنی تا لنگ ظهر خواب
این خواب که میگم یعنی خواب
یعنی اینکه هیچ خری نمیاد زنگ نکره در خونه را بزنه و آرامشتو خراب کنه
آرامش اینجا را زنگ بی وقت تلفن که معمولا شوشو جان است و زنگ نکره در که معمولا پلیس است که آمده چک کند من در خانه هستم یا نه٬ خراب می کند.
گفتم پلیس!‌بله جناب آقای پلیس دو متری با آن کلاه و دفتر و دستک اش که وقتی می آید دم در خانه تا من را حاضر غایب کند٬ باید نزدیک چهل و پنج درجه سرم را به عقب برگردانم که بتوانم قیافه اش را ببینم .همیشه هم باید بگویم» ویت اِ مینت پلیز« و او هم بگوید « اوکی !‌آي نو یو آر ات هوم. جاست ...» یعنی این آخرش را دیگر نمی شنوم چون فرنیک به بغل دارم یک شالی یک پیراهنی یک دامنی میکشم روی سرم که بروم در را باز کنم.
جمله اش هم معنی اش این است که میدونم توی خونه هستی آبجی و صد البته هم ملتفتم که یک چیزی باید بکشی روی سرت و در کل سختته که بیای دم در ولی چاره چیه که مامورم و معذور! خداییش همین چیزها را میگه ولی به انگلیسی و یک کمی اش را هم در دلش می گوید!
در را که باز میکنم شاد میشود انگار که مثلا جولی را دیده! خنده اش از این گوش تا آن گوشش کشیده شده . حالا من هم آرامم . فرنیک هر از گاهی می پرد یک چنگی به دفتر حضور و غیاب می زند و من مثل بادبان قایقی در باد اینور و آنور کشیده میشوم از بس این وروجک تکان میخورد.
اولین باری که پلیس آمد ( البته قبلا هم آمده بود ولی اینبار برای من و فرنیک آمده بود) دفترش را نشانم داد و توضیح داد که برای چه می آید و چند دفعه می آید و خیلی هم قشنگ گفت که این وظیفه اش است ....
فکر می کنم کلی خوشحال است که با یک خانواده خارجی!!! آشنا شده است و احتمالا کلی هم از ما برای دوستان و همکارانش تعریف می کند و برایش همانقدر که آنها برای ما ناشناخته هستند٬ ناشناخته هستیم.
اگر مثل من هم سطحی نگر باشد می گوید که اینها همه اش در حال خوردن هستند!!!

Posted by hanifm at 12:14 AM | نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

August 2, 2010

زندگی برایش سوهان روح نیست

این حس خوبی که اینها از زندگی کردن دارند باعث میشود وقتی بچه شیرخواره ای می بینند اینقدر شادمان شوند و به هر طریقی که میشود ابراز کنند که خوشحالند از یک شروع جدید!
پیر زنها سرحالند و بامزه و خندان. بچه را که می بینند قند در دلشان آب میشود انگار نوه شان است.
بعد از این دوره پیری اینها یک دوری خشکی هم دارند. یعنی انقدر پیر میشوند که خشکیده میشوند ولی باز هم رانندگی میکنند و به کارهایشان مشغولند
من دلم میگیرد نه از اینکه مردمان سرزمین من پیر نشده خشک میشوند بلکه از اینکه آدمهای سرزمین من کلی دغدغه های جور واجور دارند که پلاسیده شان میکند. اصلا بحثم سیاسی و این حرفها نیست بحثم در مورد مدل زندگی ای است.
پیر زنهای اینجا خیلی بهتر از جوان هایشان لباس می پوشند. ست های خوش رنگی به تن می کنند و همه رنگها شاد هستند.
پنجره تقریبا ۸۰ درصد خانه ها همان پنجره نقاشی های کودکی ما است: یک پرده که به واسطه دست پرده ها به طرفین جمع شده و لبه اش توری چین داری دوخته شده و چندین گلدان گل که اکثرا گل ارکیده است و همه شاداب نمای پنجره را زینت می بخشند.

Posted by hanifm at 11:39 PM | نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

فاصله

چشم که بچرخونه و کمی هم سرت را بالا بگیری می تونی بالکن هایی را ببینی که توش یکی دو تا صندلی هست که اکثرا عصر ها کسی رویش نشسته
خیلی آرامش بخشه به نظرم که اینقدر بی دغدغه باشی که بروی روی بالکن و بشینی منظره و آدمهای اطراف را تماشا کنی.
توی ایران فقط یک بالکن دوست داشتنی یادم می آید و آن هم خانه ای بود نزدیک بام تهران که میشد از محوطه پارکینگ بالکن را دید و به نظرم عصرانه و چای آنجا خیلی می چسبید .البته یک بالکن دوست داشتنی دیگر هم در خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع میرداماد بود که فکر کنم خانه متروکه شده بود و به همین دلیل ناامن بود برای صرف چای!

Posted by hanifm at 1:18 AM | نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007