February 23, 2012
امروز
دخترک صورت استخوانی جوری پک میزند که انگار شیره جان سیگار را میبلعد .
مرد چاق قد بلند پالتو مشکی رد میشود، اول بوی شکلات میدهد بعد که می ایستد و مدام بوی شکلاتش در حلقم است فکر میکنم بوی ام شی میدهد.هیچکاک است که از گور برخاسته!
مردی بلند قد و استخوانی با موهای تا شانه اش صدای سگ در میاورد و هی به اطراف نگاه میکند.
یعنی در هر سفر مترویی بالاخره یک دیوانه یا آدم دچار کمبود توجه پیدا میشود .
دکمه در را فشار میدهم تا در باز شود و سوار مترو شوم.
همیشه جا برای نشستن هست.
کنارم مردی می نشیند. یاد ایران میوفتم و آن مرد که بغلم نشسته بود و خوابید و سرش روی شونه های من بود و آخر سر آنقدر محکم کوله ام را پشتم انداختم که خورد به سرش و صدای خوردن سرش به شیشه مترو هنوز هم توی گوشم هست.
کیف هایم در نگهبانی من نقش مهمی دارند چون استخوان دست هایم ضعیف و دردمندند.
دست های مرد می لرزیدند تا به دکمه برسند. من به دستهای تو فکر کردم که کشیده بود و خوش فرم با ناخن های بلند و محکم. بعد به این فکر کردم ایکاش بودی . بغض کردم؟ بله دوبار . یکی با دیدن دستهای این پیرمرد وقتی به این فکر کردم که حتی اینقدر پیر نبودی که دستهایت به لرزش بیوفتد و بعد بروی. مرگ خیلی خیلی از تو دور بود.
یکی هم با دیدن آن مرد که در آغوشی یک بچه پر شر و شور را حمل و گدایی میکرد.مرد و بچه با هم می خندیدند. بعد فکر کردم چه گناهی کرده آن بچه که نانش از گدایی است ؟که هر روز توی این سرما بغل پدر است با کاسه گدایی و آیا خستگی ندارد هر روز هر روز هر روز هر روز گدایی کردن؟ هر روز تحقیر شدن؟
Posted by hanifm at 7:42 PM | لينكها به اين نامه