<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>نامه‌هاي قديمي :: www.farnoosh.ir :: فرنوش معيري</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/" />
<modified>2012-05-14T10:38:19Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.34">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2012, hanifm</copyright>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/05/post_528.html" />
<modified>2012-05-14T10:38:19Z</modified>
<issued>2012-05-14T10:37:20Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1220</id>
<created>2012-05-14T10:37:20Z</created>
<summary type="text/plain">دلم جمعه میخواد. از اون جمعه های خیلی سال پیش که فقط خودمونو خودمون بودیم. احمقانه است؟ بذار باشه. که سر هر تمرین حسابان و فیزیک و شیمی ای باید میپریدیم به صدای زنگ . یه اه کشدار یکی نبود حقیقتو به ما بگه چند سال دیگه تو نیست میشی من پرت میشم اینور ما٬ میشه تکه های اینور اونور که فقط خاطره مشترک دارن آخه لعنتی !خاطره مشترک بی کنار هم بودن تموم میشه . ولی خاطره های تو هی زنده میشن هی من دلم پر می کشه غصه میخورم گربه تو...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>دلم جمعه میخواد. از اون جمعه های  خیلی سال پیش که فقط خودمونو خودمون بودیم. <br />
احمقانه است؟ بذار باشه. <br />
که سر هر تمرین حسابان و فیزیک و شیمی ای   باید میپریدیم به صدای زنگ . یه اه کشدار<br />
یکی نبود  حقیقتو به ما بگه <br />
 چند سال دیگه  تو نیست میشی<br />
من پرت میشم اینور<br />
ما٬ میشه تکه های اینور اونور که فقط خاطره مشترک دارن<br />
آخه لعنتی !خاطره مشترک بی کنار هم بودن تموم میشه .<br />
ولی خاطره های تو هی زنده میشن<br />
هی من دلم  پر می کشه <br />
غصه میخورم<br />
گربه تو</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>امروزانه!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/05/post_524.html" />
<modified>2012-05-07T09:11:51Z</modified>
<issued>2012-05-07T09:11:10Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1216</id>
<created>2012-05-07T09:11:10Z</created>
<summary type="text/plain">یه بی حسی عجیبی منو گرفته یه من بزرگ و پر رنگ دورمه کی اینطوری شدم؟ نمیدونم امروز سوال می پرسید من خنده ام گرفته بود از بس که بی رنگ بود از بس که دیگه دغدغه ای نبود در این لحظه خوشحالم اینطوری ام سبک و راحت و بی معذبی بدون جوش زدن و خودخوری...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>یه بی حسی عجیبی منو گرفته<br />
یه من بزرگ و پر رنگ دورمه<br />
کی اینطوری شدم؟<br />
نمیدونم<br />
امروز سوال می پرسید<br />
من خنده ام گرفته بود<br />
از بس که بی رنگ بود<br />
از بس که دیگه دغدغه ای نبود<br />
در این لحظه خوشحالم اینطوری ام<br />
سبک و راحت و بی معذبی<br />
بدون جوش زدن  و  خودخوری</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/05/post_523.html" />
<modified>2012-05-05T22:57:12Z</modified>
<issued>2012-05-05T22:56:43Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1215</id>
<created>2012-05-05T22:56:43Z</created>
<summary type="text/plain">باید خیلی قبل تر به دنیا می آمدم هیزم جمع میکردم بدون کفش روی زمین راه میرفتم دغدغه لباس نداشتم با اصطکاک آتیش روشن میکردم از حیون ها نمی ترسیدم و می پریدم میگرفتمشون یا چمیدونم مثلا دنبالشون می کردم که این انرژی خرج بشه هرز نره...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>باید  خیلی قبل تر  به دنیا می آمدم<br />
هیزم جمع میکردم <br />
بدون کفش روی زمین راه میرفتم<br />
دغدغه لباس نداشتم<br />
با اصطکاک آتیش روشن میکردم<br />
از حیون ها نمی ترسیدم و می پریدم میگرفتمشون یا چمیدونم  مثلا دنبالشون می کردم <br />
که  این انرژی خرج بشه <br />
هرز نره  </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>زنده به گوری</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/05/post_522.html" />
<modified>2012-05-03T18:53:11Z</modified>
<issued>2012-05-03T18:51:30Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1214</id>
<created>2012-05-03T18:51:30Z</created>
<summary type="text/plain">یه داستان بی سرو ته میشه از ما نوشت که از قعر زندگی زنده زنده مردیم و نفهمیدیم بعد فکر میکردیم داریم زندگی میکنیم... ما مرده بودیم توی یک تخت با ملحفه های ایکیایی با زندگی به سبک ایکیا همون طوری ایکیایی٬ زیبا و بی کیفیت با ذهن های بدیع با دست های توانا با چوب نمور...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>یه داستان بی سرو ته میشه از ما نوشت<br />
که از قعر زندگی <br />
زنده زنده<br />
مردیم و نفهمیدیم<br />
بعد فکر میکردیم داریم زندگی میکنیم...<br />
ما مرده بودیم<br />
توی یک تخت <br />
با ملحفه های ایکیایی<br />
با زندگی به سبک ایکیا<br />
همون طوری ایکیایی٬ زیبا و بی کیفیت<br />
با ذهن های بدیع<br />
با دست های توانا<br />
با چوب نمور</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>این جوری هاست!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/05/post_521.html" />
<modified>2012-05-02T20:50:16Z</modified>
<issued>2012-05-02T20:49:16Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1213</id>
<created>2012-05-02T20:49:16Z</created>
<summary type="text/plain">افراط و تفریط همانا کاتالیزور بدبختی ما هستند....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>افراط و تفریط همانا کاتالیزور بدبختی ما هستند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تاریکی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/04/post_520.html" />
<modified>2012-04-24T14:26:07Z</modified>
<issued>2012-04-24T14:23:48Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1212</id>
<created>2012-04-24T14:23:48Z</created>
<summary type="text/plain">با نحیف رفتیم که فرنیک را در مدرسه ثبت نام کنیم. هی آقای مدیر بعد از ده تا جمله میگفت که٬ این خیلی تصمیم مهمیه. از وقتی برگشتم خونه هی دارم میخورم بلکه استرسم کم بشه. من بی استرس را انداخته به استرس و هی با خودم میگم این خیلی تصمیم مهمیه! نکنه کاری کنم که بچه دوساله ونیمه آب توی دلش تکون بخوره. بعد به بچه های نرگس محمدی فکر میکنم ٬ به حال و روز همشون ( مادر و پدر و بچه ها) و از دنیا و مناسبات خرش حالم بهم میخوره. بعد فکر میکنم روح این بچه ها چقدر خسته و زرده جای اینکه رنگی باشه و غصه ام میگیره که چقدر زود دنیا خودشو بهشون نشون داده. ایکاش میشد کاری کرد...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>با نحیف رفتیم  که فرنیک را در مدرسه ثبت نام کنیم. هی آقای مدیر بعد از ده تا جمله میگفت که٬ این خیلی تصمیم مهمیه. <br />
 از وقتی برگشتم خونه  هی دارم میخورم بلکه استرسم کم بشه. من  بی استرس را انداخته به استرس  و هی با خودم میگم این خیلی تصمیم مهمیه!<br />
نکنه کاری کنم که  بچه دوساله ونیمه آب توی دلش تکون بخوره.<br />
بعد به بچه های  نرگس محمدی فکر میکنم ٬ به حال و روز همشون ( مادر و پدر و بچه ها) و از دنیا و مناسبات خرش حالم بهم میخوره. بعد فکر میکنم  روح این بچه ها چقدر خسته و زرده جای اینکه  رنگی باشه و غصه ام میگیره که  چقدر زود دنیا خودشو بهشون نشون داده.<br />
ایکاش میشد کاری کرد</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حس خوب جمع خوب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/04/post_519.html" />
<modified>2012-04-23T12:31:06Z</modified>
<issued>2012-04-23T12:30:09Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1211</id>
<created>2012-04-23T12:30:09Z</created>
<summary type="text/plain">یه مهمونی بود همه همسن و سال خودمون .برای اولین بار بود که همدیگرو میدیدیم البته به غیر از صاحبخونه. نور خونه٬ بوی خونه٬ فضای خونه و همه چیزو همه چیز خوب و دوست داشتنی بود مثل مهمونی های بچگی که دلت نمیاد بیای بیرون. بچه هم خوشحال بود . سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ماشین . من: خیلی خوش گذشت ٬نه؟ نحیف: خیلی! حس خوبی دارم مثل اینکه شاخه های زرد شده بامبو را مثل نجات بدی بعد فکر میکنم که چند سالیه که سن و سالمو گم کردم. دوست هام و همسن و سالهامو نقطه های مشترک را گم کردم ....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>یه مهمونی بود همه همسن و سال خودمون .برای اولین بار  بود که همدیگرو  میدیدیم البته به غیر از صاحبخونه. نور خونه٬ بوی خونه٬ فضای خونه  و همه چیزو همه چیز خوب و دوست داشتنی بود مثل مهمونی های بچگی که دلت نمیاد  بیای بیرون. <br />
بچه هم خوشحال بود .<br />
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ماشین . <br />
من: خیلی خوش گذشت ٬نه؟<br />
نحیف: خیلی!<br />
حس خوبی دارم مثل اینکه شاخه های زرد شده بامبو را مثل نجات بدی <br />
بعد فکر میکنم که چند سالیه که سن و سالمو گم کردم.  دوست هام و همسن و سالهامو  نقطه های مشترک را گم کردم .<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>لطفا !‌لطفا!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/04/post_518.html" />
<modified>2012-04-20T10:09:37Z</modified>
<issued>2012-04-20T10:08:26Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1210</id>
<created>2012-04-20T10:08:26Z</created>
<summary type="text/plain">یه جای قلب آدم مال بچه هاست . لطفا از کمک کردن به بچه ها: چه سالم و چه مریض و سرطانی و بیش فعال دریغ نکنید. از بغل کردن و گرفتن دستشون و ناز کردنشون دریغ نکنید....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>یه جای قلب آدم مال بچه هاست . لطفا  از کمک کردن به بچه ها:  چه سالم و چه مریض و سرطانی و بیش فعال دریغ نکنید. از بغل کردن و  گرفتن دستشون و ناز  کردنشون دریغ نکنید.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>قصاص به این دنیا!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/04/post_517.html" />
<modified>2012-04-19T18:03:09Z</modified>
<issued>2012-04-19T17:58:07Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1209</id>
<created>2012-04-19T17:58:07Z</created>
<summary type="text/plain">خسته و هلاکم. مرد و سگش دارن دلی دلی کنان خیابونو مستقیم میرن . مرد دستشو دراز میکنه و دکمه عابر پیاده چراغ قرمزو میزنه و میره. من پشت چراغ قرمز می مونم و یادم به این میوفته که بچگی چقدر زنگ خونه مردمو مثل همین مرده الکی زدم و خوشحال دلی دلی کنان خیابونو مستقیم رفتم!...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>خسته و هلاکم. مرد و سگش دارن دلی دلی کنان خیابونو مستقیم میرن . مرد دستشو دراز میکنه و دکمه عابر پیاده چراغ قرمزو میزنه  و میره. من پشت چراغ قرمز می مونم و یادم به این میوفته که بچگی چقدر زنگ خونه مردمو مثل همین مرده الکی زدم و خوشحال دلی دلی کنان خیابونو مستقیم رفتم!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>پوست اندازی به سبک کروکودیل</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/04/post_515.html" />
<modified>2012-04-12T10:03:46Z</modified>
<issued>2012-04-12T10:00:54Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1207</id>
<created>2012-04-12T10:00:54Z</created>
<summary type="text/plain">تنهایی تنهایی مثل دوست داشتن هر زمانی که بهش برسی تغییر میکنه. شاید هم مثل آدمها و شاید مثل خود من. توی این سفر تنهایی به ایتالیا کلی مجال فکر کردن داشتم. هی به خودم برگشتم و داشته ها و نداشته ها و علایق و عیب ها و اخلاقم را دیدم. اگر بخوام کارهایی که کردمو توی این چند روزه اولیت بندی کنم ترتیبش این میشه: گردش و پیاده روی و دیدن نظافت و تمیزی شکم رم را دوست دارم. رنگی و بودار و بیدار است....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>تنهایی<br />
تنهایی مثل دوست داشتن هر زمانی که بهش برسی تغییر میکنه. شاید هم مثل آدمها و شاید مثل خود من. توی این سفر تنهایی به ایتالیا کلی مجال فکر کردن داشتم. هی به خودم برگشتم  و داشته ها و نداشته ها  و  علایق و عیب ها و اخلاقم را دیدم.<br />
اگر بخوام کارهایی که کردمو توی این چند روزه اولیت بندی کنم ترتیبش این میشه:<br />
گردش و  پیاده روی و دیدن<br />
نظافت و تمیزی<br />
شکم<br />
 رم را دوست دارم. رنگی و بودار  و بیدار است. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>رم نوشته</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/04/post_514.html" />
<modified>2012-04-12T10:00:48Z</modified>
<issued>2012-04-12T09:58:39Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1206</id>
<created>2012-04-12T09:58:39Z</created>
<summary type="text/plain">چیزی اینجا دفن شد و یک قطره اشک بدرقه اش. صبح خسته بودم . فکر کردم نباید کسی را٬ چیزی را کُشت باید وول بخورد٬نفس بکشد و حتی رسوایت کند بعد خودش کم کم برود بیرون...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>چیزی  اینجا دفن شد و  یک قطره اشک  بدرقه اش. <br />
صبح خسته بودم .<br />
 فکر کردم نباید کسی را٬ چیزی را کُشت<br />
باید وول بخورد٬نفس بکشد و حتی رسوایت کند<br />
بعد خودش کم کم برود بیرون<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یکی دیگه!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/03/post_513.html" />
<modified>2012-03-12T13:43:33Z</modified>
<issued>2012-03-12T12:06:55Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1205</id>
<created>2012-03-12T12:06:55Z</created>
<summary type="text/plain">امتحان داشتیم. استاد گفت که هر کسی در مورد بغل دستیش بنویسه. یک ساله همدیگرو میبینیم، چشم تو چشم با هم حرف میزنیم. خیلی مطمین رنگ چشمشو نوشتم آبی! بعد امتحان، داریم با هم حرف میزنیم باز چشم تو چشم، بعد من میبینم رنگ چشمش سبزه. بهش میگم که چه گافی دادم، میگه چشمهای من که قهوه ایه. حالا واقعا چشمهاش سبزه! به طور رسمی دوتا ژانگولریم...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>امتحان داشتیم. استاد گفت که هر کسی در مورد بغل دستیش بنویسه. یک ساله همدیگرو میبینیم، چشم تو چشم با هم حرف میزنیم. خیلی مطمین  رنگ چشمشو نوشتم آبی! <br />
بعد امتحان، داریم با هم حرف میزنیم باز چشم تو چشم، بعد من میبینم رنگ چشمش سبزه. بهش میگم که چه گافی دادم، میگه چشمهای من که  قهوه ایه.<br />
حالا واقعا چشمهاش سبزه! <br />
به طور رسمی دوتا ژانگولریم<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>همین</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/03/post_512.html" />
<modified>2012-03-10T14:50:07Z</modified>
<issued>2012-03-10T09:54:14Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1204</id>
<created>2012-03-10T09:54:14Z</created>
<summary type="text/plain">امروز یک چرا در مغزم متولد شد. همین...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>امروز یک چرا در مغزم متولد شد.<br />
همین</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> مبادا که منقرض شود </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/03/post_511.html" />
<modified>2012-03-09T09:46:36Z</modified>
<issued>2012-03-08T09:34:33Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1203</id>
<created>2012-03-08T09:34:33Z</created>
<summary type="text/plain">اسفند که میشد نگران خنزر پنزرهای توی کمدم بودم. نمیدونم هنوز هم توی خونه پدریم هستند یا ریخته شدند دور. اصلا می ترسم از مامانم بپرسم که مثلا وسایل من چی شدند البته ته دلم فکر میکنم مامان همیشه به این وابستگی های خانوادگی ما به خنزر پنزرهای شخصی بها داده و اونها هنوز هستند وگرنه تا اون موقع که بودم مثلا باید اون ته مداد ها یا اون تکه کاغذها دور ریخته میشدند . لابه لای اون خنزر پنزر ها یک دفترچه کوچیکه که توش چیزهایی که برام جذابیت داشته یا اولین حس ها و کارها را نوشتم. در حال حاضرنه خنزر پنزری دارم و نه صندوقچه اش را که برم یک گوشه ای بشینم و با دیدن آت و آشغالهای توش ذوق کنم . دیروز رفته بودم توی یک فروشگاه لوازم خونه انگلیسی که کلی صندوقچه با ابعادی که من میخواستم را داشت ولی طرحش پر بود از رنگ قرمز که صد البته مورد تایید من بود ولی کلی هم پرچم و نشان و فلان انگلیسی داشت و البته توی جعبه بوی کهنگی خوبی میداد ولی بعد فکر کردم نه این مناسب نیست و شاید باید برم محله آفریقایی ها یا هندی ها و صندوقچه چوبی بکر بگیرم .خلاصه که برای اسفند یک دل خوش کنک میخوام بگیرم که بعدا یادگاری بدم دست دخترک تا نسل خنزرپنزر جمع کنی ورنیوفته....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>اسفند که میشد نگران خنزر پنزرهای توی کمدم بودم. نمیدونم هنوز هم توی خونه پدریم هستند یا ریخته شدند دور. اصلا می ترسم از مامانم بپرسم که مثلا وسایل من چی شدند البته ته دلم فکر میکنم مامان همیشه به  این وابستگی های خانوادگی ما به خنزر پنزرهای شخصی بها داده و اونها هنوز هستند وگرنه تا اون موقع که بودم مثلا باید اون ته مداد ها  یا اون تکه کاغذها دور ریخته میشدند  . لابه لای اون خنزر پنزر ها  یک دفترچه کوچیکه که توش چیزهایی که برام جذابیت داشته  یا اولین حس ها و کارها  را نوشتم. <br />
در حال حاضرنه خنزر پنزری دارم و نه  صندوقچه اش را  که برم یک گوشه ای بشینم و با دیدن آت و آشغالهای توش  ذوق کنم . دیروز رفته بودم توی یک فروشگاه لوازم خونه  انگلیسی که کلی صندوقچه با ابعادی که من میخواستم را  داشت ولی طرحش پر بود از رنگ قرمز  که صد البته مورد تایید من بود ولی کلی هم پرچم و نشان و فلان انگلیسی داشت و البته توی جعبه بوی کهنگی خوبی میداد ولی  بعد فکر کردم نه این مناسب نیست و  شاید باید برم محله آفریقایی ها یا هندی ها و صندوقچه چوبی بکر بگیرم .خلاصه که برای اسفند یک دل خوش کنک میخوام بگیرم که بعدا یادگاری  بدم دست دخترک تا  نسل خنزرپنزر جمع کنی ورنیوفته. <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>زن عموی پدری</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2012/03/post_510.html" />
<modified>2012-03-09T09:46:52Z</modified>
<issued>2012-03-07T09:37:46Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2012://1.1202</id>
<created>2012-03-07T09:37:46Z</created>
<summary type="text/plain"> استخونی بود با دو تا چشم سبز و گوشواره های آویز دار عتیقه- به سن خودش دیگه. خوشگل بود و ریز میخندید و عشوه می ریخت. اکبر خوشگل بود و بداخلاق. لقبش اکبر خوشگله بود. مهر اکبر توی دل معصومه تبدیل شده بود به یه انگشتر که همیشه دستش بود تا همین پریروز. اکبر توی جوونی مرد ولی حقوقش به راه بود و منبع درآمد معصومه خانم . الان دوتا تصویر از معصومه خانم به یادمه. یکی وقتی که اومده بود خونمون و فریور زیر تخت قایم شد که هی باهاش ترکی حرف نزنه و یکی هم عکسی که سر سفره عقد من، کنار بابا نشست . پیش ما که ترکی بلد نبودیم، ترکی حرف میزد و پیش ترکها، فارسی. مامان می فهمید چی میگه ولی من نمی فهمیدم فقط بهش بله و نه میگفتم. وقتی حرفشو می کشید توقع نه داشت و وقتی مثل اسم آدمها را لابه لای حرفهاش میاورد باید میگفتم بله. فکر میکنم به اینکه یک زمانی چقدر تحمل پیر ها را داشتم و اصلا چقدر آدمها را تحمل میکردم ولی حالا نه. همون روزی که من ساعتها باهاش بودم، یک عکس از توی آلبوم نشونم داد گفت این مریم دخترمه. حتما من سوال پیچش کرده بودم که مثلا بچه ات کو .گفت خیلی دوستش داره، عصر به مامانم گفتم که معصومه خانم عکس دخترشو بهم نشون داده. زن عموم به مامانم که مونده بود جواب منو چی بده گفت که مریم دختر خواهرشه. بعد با هم سرشونو تکون دادند که یعنی آره دخترشه. بعد من اون زمان می فهمیدم و توی دلم کلی غصه خوردم و شب کلی گریه کردم. از خوبی های فاصله اینه که مرگ ها را مجبور نیستی باورکنی و به زندگی آدم گریزی در عین آدم دوستی ادامه می دهی ....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p> استخونی بود با دو تا چشم سبز و گوشواره های آویز دار عتیقه- به سن خودش دیگه. خوشگل بود و ریز میخندید و عشوه می ریخت. اکبر خوشگل بود و بداخلاق. لقبش اکبر خوشگله بود. مهر اکبر توی دل معصومه تبدیل شده بود به  یه انگشتر که همیشه دستش بود تا همین پریروز.  اکبر توی جوونی مرد ولی حقوقش به راه بود و  منبع درآمد معصومه خانم . الان دوتا تصویر از معصومه  خانم  به یادمه. یکی وقتی که اومده بود خونمون و فریور زیر تخت قایم شد که هی باهاش ترکی حرف نزنه و یکی هم عکسی که سر سفره عقد من، کنار بابا نشست . پیش ما که ترکی بلد نبودیم، ترکی حرف میزد و پیش ترکها، فارسی. مامان می فهمید چی میگه ولی من نمی فهمیدم فقط بهش بله و نه میگفتم. وقتی حرفشو می کشید توقع نه داشت و وقتی مثل اسم آدمها را لابه لای حرفهاش میاورد باید میگفتم بله.<br />
 فکر میکنم به اینکه یک زمانی چقدر تحمل پیر ها را داشتم و اصلا چقدر آدمها را تحمل میکردم ولی حالا  نه.<br />
همون روزی که من ساعتها باهاش بودم، یک عکس از توی آلبوم نشونم داد گفت این مریم دخترمه. حتما من سوال پیچش کرده بودم که مثلا بچه ات کو .گفت خیلی دوستش داره، عصر به مامانم گفتم که معصومه خانم عکس دخترشو بهم نشون داده. زن عموم به مامانم که مونده بود جواب منو چی بده گفت که مریم دختر خواهرشه. بعد با هم سرشونو تکون دادند که یعنی آره دخترشه. بعد من اون زمان می فهمیدم و توی دلم کلی غصه خوردم و شب کلی گریه کردم.<br />
از خوبی های فاصله  اینه که مرگ ها را مجبور نیستی  باورکنی و به زندگی آدم گریزی در عین آدم دوستی ادامه می دهی . </p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
