<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>نامه‌هاي قديمي :: www.farnoosh.ir :: فرنوش معيري</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/" />
<modified>2010-09-03T23:50:10Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.34">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, hanifm</copyright>
<entry>
<title>بی صدا می روم!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/09/post_378.html" />
<modified>2010-09-03T23:50:10Z</modified>
<issued>2010-09-03T23:25:22Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1051</id>
<created>2010-09-03T23:25:22Z</created>
<summary type="text/plain">توی اتاق پشتی داشتم موهامو می پیچیدم. یکی پرسید: تاج داری؟ ( توی ذهنم دنبال تاج گشتم و به یاد تاجی که خانم دکترـ یکی از شاگردهام - داشت افتادم ) با حسرت میگم: نه! موهایم بسته شده در پشت سرم بدون تاج و تور. به لباس عروسیم فکر میکنم. گفتم: بیاوریدش ! نکنه اندازه ام نباشد؟؟ به ساعت نگاه میکنم. ساعت پنج دقیقه به یازده شب. مهمان ها در سالن منتظرند. من هنوز در خانه هستم و حتی یک رژ هم به لب هایم نیست. یک فضای سنگین ایجاد می شود و گویا تلفن زنگ میخورد ولی من صدایی نمی شنوم. بعد از چند ثانیه دوباره صدا ها و دست ها- که برایم ناشناخته هستند و در تمام این مدت کنار من بودند- یادآوری می کنند که خیلی دیر شده و فرهنگ در سالن منتظر است. لباسم را می پوشم. دری را باز می کنم و می روم موهایم در هوا لباسم در هوا می رقصند یک چمدان - از آن چمدانهای مقوایی قهوه ای رنگ عتیقه -هم در دستم است. از یک حوض آب می گذرم یک چیزی در حوض است فکر میکنم یک بچه مار است به راهم ادامه میدهم می آید سمج می شود من میدوم به سختی با چمدان میدوم می خزد مار بزرگی است میدوم تسلیم میشوم چمدان را می اندازم دور می شوم حالا دیگر نمی خزد چمباتمبه زده روی چمدان چمدانی که همه هستی ام در آن بود و من از دور می بینم هستی ام را در آغوش مار لباسم همچنان در باد می رقصد با موهای آشفته...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>توی اتاق پشتی داشتم موهامو می پیچیدم. <br />
یکی پرسید: تاج داری؟<br />
( توی ذهنم  دنبال تاج گشتم و به یاد تاجی که خانم دکترـ یکی از شاگردهام - داشت افتادم ) با حسرت میگم: نه!<br />
  موهایم بسته شده   در پشت سرم بدون تاج و تور.<br />
به لباس عروسیم فکر میکنم. <br />
گفتم: بیاوریدش ! نکنه اندازه ام نباشد؟؟<br />
به ساعت نگاه میکنم.<br />
ساعت پنج دقیقه به یازده شب.<br />
مهمان ها در سالن منتظرند.<br />
 من هنوز در خانه هستم و حتی یک رژ  هم به لب هایم نیست.<br />
یک  فضای سنگین ایجاد می شود و گویا تلفن زنگ میخورد ولی من صدایی نمی شنوم. <br />
بعد از چند ثانیه  دوباره صدا ها و دست ها- که برایم ناشناخته هستند و در تمام این مدت کنار من بودند-  یادآوری می کنند که خیلی دیر شده و فرهنگ در سالن منتظر است. <br />
لباسم را می پوشم.<br />
دری را باز می کنم  و می روم<br />
موهایم در هوا<br />
لباسم در هوا<br />
می رقصند<br />
یک چمدان - از آن چمدانهای مقوایی قهوه ای رنگ عتیقه -هم در دستم است.<br />
از یک حوض آب می گذرم<br />
یک چیزی در حوض است<br />
فکر میکنم یک بچه مار است<br />
به راهم ادامه میدهم<br />
می آید<br />
سمج می شود<br />
من میدوم<br />
به سختی با چمدان میدوم<br />
می خزد<br />
مار بزرگی است<br />
میدوم<br />
تسلیم میشوم<br />
چمدان را می اندازم<br />
دور می شوم<br />
حالا دیگر نمی خزد<br />
چمباتمبه زده روی چمدان<br />
چمدانی که همه هستی ام در آن بود<br />
و من از دور می بینم هستی ام را در آغوش مار<br />
لباسم همچنان در باد می رقصد با موهای آشفته <br />
  </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>شیربرنج نژاد پرست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_377.html" />
<modified>2010-08-28T16:26:11Z</modified>
<issued>2010-08-28T15:15:01Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1049</id>
<created>2010-08-28T15:15:01Z</created>
<summary type="text/plain"> چند وقت پیش توی » یو تیوب « می چرخیدم و فیلم هایی که مادر- پدرها از بچه هایشان می گذارند را می دیدم٬ خیلی مشتاق شدم فیلم هایی که از فرنیک گرفتم را هم شر کنم . همین طور خوشحال بودم که شروع کردم به کامنت خوانی. هر کامنت جدیدی که می خواندم بیشتر و بیشتر ناراحت میشدم و در آخر سر کلی عصبانی و غمگین شدم و اصلا بغض کردم. آنقدر کامنت ها خشن و بی رحم و تسویه حساب گونه بود که دیگر فکر شر کردن فیلم ها از سرم پرید و با خودم گفتم چه خوب شد کامنت ها را خواندم! البته این جور کامنت های تسویه حسابی را قبلا هم دیده بودم٬آنهم در وبلاگ فرنیک !ولی هیچ گاه نفهمیدم که مثلا بچه طرف چه دخلی به خود طرف دارد که باید جور بکشد؟ اینها را همه نوشتم که بگویم یکی آمده برای فرنیک کامنت گذاشته که این فرنیک چقدر شبیه آدمها ی سیاه پوست آفریقایی است و عین سوسکه! حالا اینکه طرف تسویه حساب شخصی با من یا با هرکس و کار فرنیک دارد به کنار . این برایم مهم است که چقدر طرف حرصش در آمده که این طور برای این فرشته کوچولو کامنت گذاشته که دل ما را ریش کند. خانم یا آقای کامنت گذار چند نکته را به شما بگویم: ۱- وقتی این کامنت را خواندم خوب به صورت فرنیک که سرش را از پنجره آورده بود داخل و به من میخندید نگاه کردم و هیچ شباهتی بین او و یک آدم سیاه آفریقایی ندیدم.قطع به یقین میگویم که او یک فرشته است. ۲- هم درد م آمد هم خوشحال شدم که یک همزبانم اینقدر نژاد پرستانه حرف زده. دردم گرفت از هم زبانی مان و دوری قلب هایمان و نژاد پرستی اش و خوشحال شدم که بچه ام در جایی بزرگ می شود که هر چند هم زبانشان نیستیم ولی قلبشان با محبت است. وقتی فرنیکم را می بینند و میخندند به این نگاه نمی کنند که چه رنگی است یا مادرش حجاب دارد و مسلمان است . ۳-ده دقیقه فرنیک را چلاندم و بوسیدم و بهش گفتم سوسک سیاه پوست آفریقایی دوست داشتنی ! ۴- از خدا میخواهم که روان آشفته ات تسلی پیدا کند....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>مادرانه غیر مستقیم</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p><br />
چند وقت پیش  توی » یو تیوب « می چرخیدم  و فیلم هایی که مادر- پدرها از بچه هایشان می گذارند را می دیدم٬<br />
خیلی مشتاق شدم فیلم هایی که از فرنیک گرفتم را هم  شر کنم . همین طور خوشحال بودم که شروع کردم به کامنت خوانی. هر کامنت جدیدی که می خواندم بیشتر و بیشتر ناراحت میشدم و در آخر سر کلی عصبانی و غمگین شدم و اصلا بغض کردم.<br />
آنقدر کامنت ها خشن و بی رحم و تسویه حساب گونه بود که دیگر فکر شر کردن فیلم ها از سرم پرید و با خودم گفتم چه خوب شد کامنت ها را خواندم! <br />
البته این جور کامنت های تسویه حسابی را قبلا هم دیده بودم٬آنهم در وبلاگ فرنیک !ولی هیچ گاه نفهمیدم که مثلا بچه طرف چه دخلی به خود طرف دارد که باید جور بکشد؟<br />
اینها را همه نوشتم که بگویم یکی آمده برای فرنیک کامنت گذاشته که  این فرنیک چقدر شبیه آدمها ی سیاه پوست آفریقایی است و عین سوسکه!<br />
حالا اینکه طرف تسویه حساب شخصی با من یا با هرکس و کار فرنیک دارد به کنار . این برایم مهم است که چقدر طرف حرصش در آمده که این طور برای این فرشته کوچولو کامنت گذاشته که دل ما را ریش کند. <br />
خانم یا آقای کامنت گذار چند نکته را به شما بگویم:<br />
۱- وقتی این کامنت را خواندم خوب به صورت فرنیک که  سرش را از پنجره آورده بود داخل و به من میخندید نگاه  کردم و هیچ شباهتی بین او و یک آدم سیاه آفریقایی ندیدم.قطع به یقین میگویم که او یک فرشته است.<br />
۲- هم درد م آمد هم خوشحال شدم که یک همزبانم اینقدر نژاد پرستانه حرف زده. دردم  گرفت از هم زبانی مان و دوری قلب هایمان  و نژاد پرستی اش <br />
و<br />
خوشحال شدم که بچه ام در جایی بزرگ می شود که هر چند هم زبانشان نیستیم ولی قلبشان با محبت است. وقتی فرنیکم را می بینند و میخندند به این نگاه نمی کنند که  چه رنگی است یا مادرش حجاب دارد و مسلمان است .<br />
۳-ده دقیقه فرنیک را چلاندم و بوسیدم و بهش گفتم  سوسک سیاه پوست آفریقایی دوست داشتنی !<br />
۴- از خدا میخواهم که روان آشفته ات تسلی پیدا کند.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_376.html" />
<modified>2010-08-24T02:00:05Z</modified>
<issued>2010-08-24T01:55:11Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1048</id>
<created>2010-08-24T01:55:11Z</created>
<summary type="text/plain">خیلی اتفاقی رفتیم یک قسمتی از شهر٬جشن برپا بود وسایل سیار شهر بازی و ژانگولر انگلیسی زبان و تک چرخه های بلند و اغذیه فروشی های سیار مردم هم همه با خانواده و کلی بچه از نحیف می پرسم آيا اینها واقعا آدمهای شادی هستند؟...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پیرامونم</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>خیلی اتفاقی رفتیم یک قسمتی از شهر٬جشن برپا بود<br />
وسایل سیار شهر بازی و ژانگولر انگلیسی زبان و  تک چرخه های بلند و اغذیه فروشی های سیار<br />
مردم هم همه با خانواده و کلی بچه <br />
از نحیف می پرسم آيا اینها واقعا آدمهای شادی هستند؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یکشنبه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_375.html" />
<modified>2010-08-22T22:10:42Z</modified>
<issued>2010-08-22T20:44:27Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1047</id>
<created>2010-08-22T20:44:27Z</created>
<summary type="text/plain">یکشنبه یکشنبه یعنی پرواز مگس یعنی تا لنگ ظهر خواب این خواب که میگم یعنی خواب یعنی اینکه هیچ خری نمیاد زنگ نکره در خونه را بزنه و آرامشتو خراب کنه آرامش اینجا را زنگ بی وقت تلفن که معمولا شوشو جان است و زنگ نکره در که معمولا پلیس است که آمده چک کند من در خانه هستم یا نه٬ خراب می کند. گفتم پلیس!‌بله جناب آقای پلیس دو متری با آن کلاه و دفتر و دستک اش که وقتی می آید دم در خانه تا من را حاضر غایب کند٬ باید نزدیک چهل و پنج درجه سرم را به عقب برگردانم که بتوانم قیافه اش را ببینم .همیشه هم باید بگویم» ویت اِ مینت پلیز« و او هم بگوید « اوکی !‌آي نو یو آر ات هوم. جاست ...» یعنی این آخرش را دیگر نمی شنوم چون فرنیک به بغل دارم یک شالی یک پیراهنی یک دامنی میکشم روی سرم که بروم در را باز کنم. جمله اش هم معنی اش این است که میدونم توی خونه هستی آبجی و صد البته هم ملتفتم که یک چیزی باید بکشی روی سرت و در کل سختته که بیای دم در ولی چاره چیه که مامورم و معذور! خداییش همین چیزها را میگه ولی به انگلیسی و یک کمی اش را هم در دلش می گوید! در را که باز میکنم شاد میشود انگار که مثلا جولی را دیده! خنده اش از این گوش تا آن گوشش کشیده شده . حالا من هم آرامم . فرنیک هر از گاهی می پرد یک چنگی به دفتر حضور و غیاب می زند و من مثل بادبان قایقی در باد اینور و آنور کشیده میشوم از بس این وروجک تکان میخورد. اولین باری که پلیس آمد ( البته قبلا هم آمده بود ولی اینبار برای من و فرنیک آمده بود) دفترش را نشانم داد و توضیح داد که برای چه می آید و چند دفعه می آید و خیلی هم قشنگ گفت که این وظیفه اش است .... فکر می کنم کلی خوشحال است که با یک خانواده خارجی!!! آشنا شده است و احتمالا کلی هم از ما برای دوستان و همکارانش تعریف می کند و برایش همانقدر که آنها برای ما ناشناخته هستند٬ ناشناخته هستیم. اگر مثل من هم سطحی نگر باشد می گوید که اینها همه اش در حال خوردن هستند!!!...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پیرامونم</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>یکشنبه<br />
یکشنبه یعنی پرواز مگس<br />
یعنی تا لنگ ظهر خواب<br />
این خواب که میگم یعنی خواب <br />
یعنی اینکه هیچ خری نمیاد زنگ نکره در خونه را بزنه و آرامشتو خراب کنه<br />
آرامش اینجا را زنگ بی وقت تلفن که معمولا شوشو جان است  و زنگ نکره در که معمولا پلیس است که آمده چک کند من در خانه هستم یا نه٬ خراب می کند.<br />
گفتم پلیس!‌بله جناب آقای پلیس دو متری با آن کلاه و دفتر و دستک اش که وقتی می آید دم در خانه تا من را حاضر غایب کند٬ باید نزدیک چهل  و پنج درجه سرم را به عقب برگردانم که بتوانم قیافه اش را ببینم .همیشه هم باید بگویم» ویت اِ مینت پلیز« و او  هم بگوید  « اوکی !‌آي نو یو آر ات هوم. جاست ...» یعنی این آخرش را دیگر نمی شنوم چون فرنیک به بغل دارم یک شالی یک پیراهنی یک دامنی میکشم روی سرم که بروم در را باز کنم.<br />
جمله اش هم معنی اش این است که میدونم توی خونه هستی آبجی و صد البته هم ملتفتم که یک چیزی باید بکشی روی سرت و در کل سختته که بیای دم در ولی چاره چیه که مامورم و معذور! خداییش همین چیزها را میگه ولی به انگلیسی و یک کمی اش را هم در دلش می گوید!  <br />
در را که باز میکنم شاد میشود انگار که مثلا جولی را دیده! خنده اش از این گوش تا آن گوشش کشیده شده . حالا من هم آرامم . فرنیک هر از گاهی می پرد یک چنگی به دفتر  حضور و غیاب می زند و من مثل بادبان قایقی در باد اینور و آنور کشیده میشوم از بس این وروجک تکان میخورد.<br />
اولین باری که پلیس آمد ( البته قبلا هم آمده بود ولی اینبار برای من و فرنیک آمده بود) دفترش را نشانم داد و  توضیح داد که برای چه می آید و چند دفعه می آید و خیلی هم قشنگ گفت که این وظیفه اش است ....<br />
فکر می کنم کلی خوشحال است که با یک خانواده خارجی!!! آشنا شده است و احتمالا کلی هم از ما برای دوستان و همکارانش تعریف می کند و برایش همانقدر که آنها برای ما ناشناخته هستند٬ ناشناخته هستیم.<br />
اگر مثل من هم سطحی نگر باشد می گوید که اینها همه اش در حال خوردن هستند!!!<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یک تجربه!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_374.html" />
<modified>2010-08-20T01:32:42Z</modified>
<issued>2010-08-20T00:51:27Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1046</id>
<created>2010-08-20T00:51:27Z</created>
<summary type="text/plain">اسمش یک دوست یا یک همدم است خیلی از حس هایمان شبیه هم است ولی جنسمان متفاوت ! چندی پیش پیشنهاد کردم که حرف های دلش را در وبلاگی بنویسد ـ این پیشنهاد همیشگی من به اکثر دوستانم که به اینترنت دسترسی دارند است . شاید برای اینکه این نوشتن مثل کلد استاپ عمل میکند و ما هم که دکتر سرخود هستیم ـ که نوشت. هر باری که می نوشت من از سر سادگی و فضولی البته! می پرسیدم که چرا مثلا فلان نوشته را نوشته و خلاصه شرح ماوقع می خواستم. راستش بیشتر به وبلاگ حسودی می کردم که جای من را گرفته بعد از مدتی دیدم که دیگر نمی نویسد. اوایل خیلی اهمیت نمی دادم میگفتم شاید کار دارد یا اینترنت ندارد یا چون تازه کار است خسته شده ولی دیروز داشتم به این فکر میکردم که نکند من خانه امنی که در آن درد دل میکرده را ویران کرده باشم با ذره بینم؟ عذاب وجدان گرفتم و کلی از دست خودم ناراحت شدم . حالا نه لزوما ولی خب اکثر ما حرفهایی که جای دیگری نمی زنیم را در وبلاگ می نویسیم و این » من« ی که شکل میگیرد آزاد است هر جوری که دوست دارد خودش را نشان بدهد. البته این هر جوری که میگم طبق قانون ننوشته یک چهار چوبی هم داره اگر رعایت بشه٬ اگر نشه هم که نشده دیگه.اصلا این » من « میتونه دروغین یا بهتر بگم خیالی باشه و اصلا راویِ یک تخیل ذهنی باشه . خلاصه همه این حرف ها را زدم که بگم اگر این جا رو میخونی که میدونم می خونی ٬من قول میدم دیگه نمیام به وبلاگت سر بزنم و مثل قبل هر وقت که خواستی حرف میزنیم!...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>تجربیات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>اسمش یک دوست  یا یک همدم است<br />
خیلی از حس هایمان شبیه هم است <br />
ولی<br />
جنسمان متفاوت !<br />
چندی پیش پیشنهاد کردم که حرف های دلش را در وبلاگی بنویسد ـ این پیشنهاد همیشگی من به اکثر دوستانم که به اینترنت دسترسی دارند است . شاید برای اینکه این نوشتن مثل کلد استاپ عمل میکند و ما هم که دکتر سرخود هستیم ـ که نوشت.<br />
هر باری که می نوشت  من از سر سادگی  و فضولی البته! می پرسیدم که چرا مثلا فلان نوشته را نوشته و خلاصه شرح ماوقع می خواستم. <br />
راستش بیشتر به وبلاگ حسودی می کردم که جای من را گرفته بعد  از مدتی دیدم که دیگر نمی نویسد. اوایل خیلی اهمیت نمی دادم میگفتم شاید کار دارد یا اینترنت ندارد یا چون تازه کار است خسته شده ولی دیروز داشتم به این فکر میکردم که نکند من خانه امنی که در آن درد دل میکرده را ویران کرده باشم  با ذره بینم؟<br />
عذاب وجدان گرفتم  و کلی از دست خودم ناراحت شدم .<br />
حالا نه لزوما ولی خب اکثر ما حرفهایی که جای دیگری نمی زنیم را در وبلاگ می نویسیم و این » من« ی که شکل میگیرد آزاد است هر جوری که دوست دارد خودش را نشان بدهد. البته  این هر جوری که میگم  طبق قانون ننوشته  یک چهار چوبی هم داره اگر رعایت بشه٬ اگر نشه هم که نشده دیگه.اصلا این » من « میتونه دروغین یا بهتر بگم خیالی باشه و اصلا  راویِ یک تخیل ذهنی باشه  . <br />
خلاصه همه این حرف ها را زدم که بگم اگر این جا رو میخونی که میدونم می خونی ٬من قول میدم دیگه نمیام به وبلاگت سر بزنم و مثل قبل  هر وقت که خواستی حرف میزنیم!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> پوسته</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_373.html" />
<modified>2010-08-16T14:32:13Z</modified>
<issued>2010-08-16T14:19:21Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1045</id>
<created>2010-08-16T14:19:21Z</created>
<summary type="text/plain">روی تخت پخش میشم دست و پامو مثل یک ضربدر می کشم کش میام ولی نه مثل گذشته انقدر که توی این ۱۸ ماه که فرنیک با من بوده نتونستم بی خیال کش بیام روی تخت می ترسم می ترسم که کش بیام و خستگی در کنم و هنوز خستگی کامل از تنم به در نرفته ٬ فرنیک گریه کنه . دراز کشیدم و به این فکر میکنم کی من این پوسته ای که دورم است را پاره میکنم ....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>روی تخت پخش میشم<br />
دست و  پامو مثل یک ضربدر می کشم کش میام ولی نه مثل گذشته<br />
انقدر که توی این ۱۸ ماه که فرنیک با من بوده نتونستم بی خیال کش بیام روی تخت می ترسم<br />
می ترسم که کش بیام  و خستگی در کنم و هنوز خستگی کامل از تنم به در نرفته ٬ فرنیک گریه کنه .<br />
دراز کشیدم و به این فکر میکنم کی من این پوسته ای که دورم است را پاره میکنم .<br />
 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تو بزرگی و عزیز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_372.html" />
<modified>2010-08-10T20:26:04Z</modified>
<issued>2010-08-10T20:23:42Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1044</id>
<created>2010-08-10T20:23:42Z</created>
<summary type="text/plain">بعضی اسمها و آدمها برایمان از کودکی بزرگ هستند با آنها بزرگ می شویم و آنها هنوز هم بزرگ و قابل احترامند...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>بعضی اسمها و آدمها برایمان از کودکی بزرگ هستند <br />
با آنها بزرگ می شویم<br />
و آنها هنوز هم بزرگ و قابل احترامند</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بگو آره به شکفتن!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_371.html" />
<modified>2010-08-08T15:53:34Z</modified>
<issued>2010-08-08T12:43:15Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1043</id>
<created>2010-08-08T12:43:15Z</created>
<summary type="text/plain">به سالی ممنوعه نگاه میکنم به غربتی که در آن سال بود به کوچ هایی که بود دلم میگیرد از اینکه چقدر دل های گره خورده از هم جدا شدند در زمانی که با یک نگاه می شد دل باخت و عاشق ماند به ماندنش تاکید دارم که آن زمان عشق ها می ماندند قلب ها با دوری می ماندند و می تپیدند چقدر مادر ها تنها شدند چقدر دوستها دور افتادند چقدر خواهر ها و برادر ها چه کودک هایی را مادرها با خون دل و تازیانه غریبی غربت بزرگ کردند کودکانی که الان دیگر کودک نیستند قد کشیدند و آیا کودکان یاد دارند مادرشان را؟ دل گیر میشوم که خیلی ها هم با سوئ تفاهم کوچیدند و هیچ وقت هم نفهمیدند که کسی نبود در پی شان ولی از وحشتی که دلشان را کشت گریختند وحشت وحشت را می شناسم. ولی چیزی که نمرد صدا بود صداهایی که با آنها بزرگ شدیم و هیچ کسی حتی برای یک لحظه هم از روی زمین بودن و سنگی شدن آسمانشان نفهمید که چه کشیدند...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>به سالی ممنوعه نگاه میکنم<br />
به غربتی که در آن سال بود <br />
به کوچ هایی که بود<br />
دلم میگیرد<br />
از اینکه چقدر دل های گره خورده از هم جدا شدند<br />
در زمانی که با یک نگاه می شد دل باخت و عاشق ماند<br />
به ماندنش تاکید دارم که آن زمان عشق ها می ماندند<br />
قلب ها با دوری می ماندند و می تپیدند<br />
چقدر مادر ها تنها شدند <br />
چقدر دوستها دور افتادند<br />
چقدر خواهر ها  و برادر ها<br />
چه کودک هایی را مادرها با خون دل و تازیانه غریبی غربت  بزرگ کردند کودکانی که الان دیگر کودک نیستند قد کشیدند<br />
و<br />
آیا کودکان یاد دارند مادرشان را؟<br />
دل گیر میشوم  که خیلی ها هم با سوئ تفاهم کوچیدند<br />
و هیچ وقت هم نفهمیدند که کسی نبود در پی شان<br />
ولی از وحشتی که دلشان را کشت گریختند<br />
وحشت<br />
وحشت را می شناسم.<br />
ولی چیزی که نمرد صدا بود<br />
صداهایی که با آنها بزرگ شدیم<br />
و هیچ کسی <br />
حتی برای یک لحظه هم از روی زمین بودن و سنگی شدن آسمانشان نفهمید که چه کشیدند</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چیزی اینجا کم است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_370.html" />
<modified>2010-08-05T12:46:47Z</modified>
<issued>2010-08-05T12:44:22Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1039</id>
<created>2010-08-05T12:44:22Z</created>
<summary type="text/plain">برای یک ایرانی خارج نشین بهترین هدیه آفتابه است. بله همون آفتابه ای که با هزار اه و پیف انداختیش دور! خیلی هم خواستی مرام به خرج بدی براش از این شلنگ ها بخر که سرش یک بیلبیلکی دارد که فشار آب را تنظیم می کند....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>تجربیات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>برای یک ایرانی خارج نشین بهترین هدیه آفتابه است. بله همون آفتابه ای که با هزار اه و پیف انداختیش دور!<br />
خیلی هم خواستی مرام به خرج بدی براش از این شلنگ ها بخر که سرش یک بیلبیلکی دارد که فشار آب را تنظیم می کند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> زندگی برایش سوهان روح نیست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_369.html" />
<modified>2010-08-02T20:29:55Z</modified>
<issued>2010-08-02T20:09:00Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1038</id>
<created>2010-08-02T20:09:00Z</created>
<summary type="text/plain">این حس خوبی که اینها از زندگی کردن دارند باعث میشود وقتی بچه شیرخواره ای می بینند اینقدر شادمان شوند و به هر طریقی که میشود ابراز کنند که خوشحالند از یک شروع جدید! پیر زنها سرحالند و بامزه و خندان. بچه را که می بینند قند در دلشان آب میشود انگار نوه شان است. بعد از این دوره پیری اینها یک دوری خشکی هم دارند. یعنی انقدر پیر میشوند که خشکیده میشوند ولی باز هم رانندگی میکنند و به کارهایشان مشغولند من دلم میگیرد نه از اینکه مردمان سرزمین من پیر نشده خشک میشوند بلکه از اینکه آدمهای سرزمین من کلی دغدغه های جور واجور دارند که پلاسیده شان میکند. اصلا بحثم سیاسی و این حرفها نیست بحثم در مورد مدل زندگی ای است. پیر زنهای اینجا خیلی بهتر از جوان هایشان لباس می پوشند. ست های خوش رنگی به تن می کنند و همه رنگها شاد هستند. پنجره تقریبا ۸۰ درصد خانه ها همان پنجره نقاشی های کودکی ما است: یک پرده که به واسطه دست پرده ها به طرفین جمع شده و لبه اش توری چین داری دوخته شده و چندین گلدان گل که اکثرا گل ارکیده است و همه شاداب نمای پنجره را زینت می بخشند....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پیرامونم</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>این حس خوبی که اینها از زندگی کردن دارند باعث میشود وقتی بچه شیرخواره ای می بینند اینقدر شادمان شوند و به هر طریقی که میشود ابراز کنند که خوشحالند از یک شروع جدید!  <br />
پیر زنها سرحالند و بامزه و خندان. بچه را که می بینند قند در دلشان آب میشود انگار نوه شان است.<br />
بعد از این دوره پیری اینها یک دوری خشکی هم دارند. یعنی انقدر پیر میشوند که خشکیده میشوند ولی باز هم رانندگی میکنند و به کارهایشان مشغولند<br />
من دلم میگیرد نه از اینکه مردمان سرزمین من پیر نشده خشک میشوند بلکه از اینکه آدمهای سرزمین من کلی  دغدغه های جور واجور دارند که پلاسیده شان میکند. اصلا بحثم سیاسی و این حرفها نیست بحثم در مورد مدل زندگی ای است.<br />
پیر زنهای اینجا خیلی بهتر از جوان هایشان لباس می پوشند. ست های خوش رنگی به تن می کنند و همه رنگها شاد هستند.<br />
پنجره تقریبا ۸۰ درصد خانه ها همان پنجره نقاشی های کودکی ما است: یک پرده که به واسطه دست پرده ها به طرفین جمع شده و لبه اش توری چین داری دوخته شده و چندین گلدان گل که اکثرا گل ارکیده است  و همه شاداب نمای پنجره را زینت می بخشند.<br />
 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فاصله</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/08/post_368.html" />
<modified>2010-08-01T22:08:49Z</modified>
<issued>2010-08-01T21:48:50Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1037</id>
<created>2010-08-01T21:48:50Z</created>
<summary type="text/plain">چشم که بچرخونه و کمی هم سرت را بالا بگیری می تونی بالکن هایی را ببینی که توش یکی دو تا صندلی هست که اکثرا عصر ها کسی رویش نشسته خیلی آرامش بخشه به نظرم که اینقدر بی دغدغه باشی که بروی روی بالکن و بشینی منظره و آدمهای اطراف را تماشا کنی. توی ایران فقط یک بالکن دوست داشتنی یادم می آید و آن هم خانه ای بود نزدیک بام تهران که میشد از محوطه پارکینگ بالکن را دید و به نظرم عصرانه و چای آنجا خیلی می چسبید .البته یک بالکن دوست داشتنی دیگر هم در خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع میرداماد بود که فکر کنم خانه متروکه شده بود و به همین دلیل ناامن بود برای صرف چای!...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پیرامونم</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>چشم که بچرخونه و کمی هم سرت را بالا بگیری می تونی بالکن هایی را ببینی که توش یکی دو تا صندلی هست که اکثرا عصر ها کسی رویش نشسته<br />
خیلی آرامش بخشه به نظرم که اینقدر بی دغدغه باشی که بروی روی بالکن و  بشینی منظره و آدمهای اطراف را تماشا کنی.<br />
توی ایران فقط یک بالکن  دوست داشتنی یادم می آید و آن هم خانه ای بود نزدیک بام تهران که میشد از محوطه پارکینگ  بالکن را دید و به نظرم  عصرانه و چای آنجا خیلی می چسبید .البته یک بالکن  دوست داشتنی دیگر هم در خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع میرداماد بود که فکر کنم خانه متروکه شده بود و به همین دلیل ناامن بود برای صرف چای!<br />
  <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نوشته ۲</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/07/post_367.html" />
<modified>2010-07-31T15:05:02Z</modified>
<issued>2010-07-31T14:41:24Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1035</id>
<created>2010-07-31T14:41:24Z</created>
<summary type="text/plain">نیمه شب- اتاق خواب فرنیک روی تخت ما وول میخورد. تخت خودش پر از اسباب بازی است و احتمالا میخ نامرئی هم دارد که اصلا تویش نمی خوابد. پوشکش را باز میکنم انگار که دنبال فرصت باشد سریع چپه میشود و بدو بدو می رود. لنگ هایش را میکشم. یک خنده شیطنت آمیزی میکند . با هزار مکافات سر جایش ثابتش میکنم ولی باز از پوشک نو فراری است. آخر سر روی کمر نحیف میرود و من از پشت پوشکش میکنم و یک نفس راحت میکشم. از این که اینقدر بازیگوش و حرص در بیار است خوشحالم و البته خسته ولی در بغلم میگیرم و می چلانمش! لذتی دارد وصف نشدنی. همین بین که می چلانمش موهایم را میکشد . میذارمش روی تخت از این ور به اون ور و هی باید بکشمش سمت امن. چپ و راست تخت که من و نحیف هستیم. پایین تخت که پرتگاه است و با پتو حصار شده. بالای تخت هم یک چوب مایل نرده نرده افقی که عشق فرنیک است برای بالا رفتن. قشنگ دستش را می گذارد بین فاصله ها و کم کم بلند میشود و اگر حال داشته باشد بلند میشود و پرده پنجره را هی تاب میدهد و میخندد و اگر نه که به همان ایستادنش اکتفا میکند و بعد رویش را از دیوار به سمت ما می کند و با یک دستش دیواره تخت را میگیرد و با آن یکی دستش دکلمه میکند. شعر هایش را دوست دارم گاهی با صدای بم ٬گاهی با جیغ و گاهی با خنده می خواند. معمولا وقتی با خنده آواز میخواند بعدش تالاپی می افتد و می آید بطرفم که شیر بخورد. وقتی هم اینطوری شیر میخورد هی بازیگوشی میکند و یک قلوپ(؟) می خورد و چند ثانیه ای بازی می کند و دوباره میخورد.خلاصه که برنامه ای داریم.قربان صدقه اش میروم. بی خوابی اش به نحیف رفته و خیلی هم سخت میخوابد. خواب برایش حکم شکنجه دارد آنقدر تقلا میکند که از زیرش در برود که حد ندارد و اصلا هم از این تقلا ها خسته نمی شود. هی از روی من چهار دست و پا بالا میرود بعد خسته میشود میرود روی نحیف بعد موهایمان را میکشد. مثل کرم به خودش می پیچد و نزدیک کیلومترها چهار دست و پا میرود! ماساژش میدهم بلکه بخوابد ولی بی فایده است. می خندانمش و از آن خنده های قشنگ صدا دارش میکند ولی باز هم می لولد و نمی خوابد. ساعت دو و...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>نیمه شب- اتاق خواب<br />
فرنیک روی تخت ما وول میخورد. تخت خودش پر از اسباب بازی است و احتمالا میخ نامرئی هم دارد که اصلا تویش نمی خوابد.<br />
پوشکش را باز میکنم انگار که دنبال فرصت باشد سریع چپه میشود و بدو بدو می رود. لنگ هایش را میکشم. یک خنده شیطنت آمیزی میکند . با هزار مکافات سر جایش ثابتش میکنم ولی باز از پوشک نو فراری است. آخر سر روی کمر نحیف میرود و من از پشت پوشکش میکنم و یک نفس راحت میکشم. از این که اینقدر بازیگوش و حرص در بیار است خوشحالم و البته خسته ولی در بغلم میگیرم و می چلانمش! لذتی دارد وصف نشدنی. <br />
همین بین که می چلانمش موهایم را میکشد . میذارمش روی تخت از این ور به اون ور و هی باید بکشمش سمت امن. <br />
چپ و راست تخت که من و نحیف هستیم. پایین تخت که پرتگاه است و با پتو حصار شده. بالای تخت هم یک چوب مایل نرده نرده افقی که عشق فرنیک است برای بالا رفتن. قشنگ دستش را می گذارد بین فاصله ها و کم کم بلند میشود و اگر حال داشته باشد بلند میشود و پرده پنجره را هی تاب میدهد و میخندد و اگر نه که به همان ایستادنش اکتفا میکند و بعد رویش را از دیوار به سمت ما می کند و با یک دستش دیواره تخت را میگیرد و با آن یکی دستش دکلمه میکند.<br />
شعر هایش را دوست دارم گاهی با صدای بم ٬گاهی با جیغ و گاهی با خنده می خواند. معمولا وقتی با خنده آواز میخواند بعدش تالاپی می افتد و می آید بطرفم که شیر بخورد. وقتی هم اینطوری شیر میخورد هی بازیگوشی میکند و  یک قلوپ(؟) می خورد و  چند ثانیه ای بازی می کند و دوباره میخورد.خلاصه که برنامه ای داریم.قربان صدقه اش میروم.<br />
بی خوابی اش به نحیف رفته  و خیلی هم سخت میخوابد. خواب برایش حکم شکنجه دارد آنقدر تقلا میکند که از زیرش در برود که حد ندارد و اصلا هم از این تقلا ها خسته نمی شود.<br />
هی از روی من چهار دست و پا بالا میرود بعد خسته میشود میرود روی نحیف بعد موهایمان را میکشد.<br />
مثل کرم به خودش می پیچد و نزدیک کیلومترها چهار دست و پا میرود!<br />
ماساژش میدهم بلکه بخوابد ولی بی فایده است.<br />
می خندانمش و از آن خنده های قشنگ صدا دارش میکند ولی باز هم می لولد و نمی خوابد.<br />
ساعت دو و نیم است. سعی میکنم برای مامانم یک پیغام تبریک تولد بفرستم ولی فرنیک نمی گذارد و گریه میکند. حالا دیگر خوابش می آید و چرت میزند و من هم بی خیال پیغام تبریک اول صبحی میشوم.<br />
  دوباره پوشک قلمبه شده اش را عوض می کنم و بعد شیر میخورد و میخوابد!<br />
نوشته قبلی و این نوشته با هم هستند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نوشته ۱</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/07/post_366.html" />
<modified>2010-07-31T14:20:41Z</modified>
<issued>2010-07-31T13:39:24Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1034</id>
<created>2010-07-31T13:39:24Z</created>
<summary type="text/plain">شب که میشه انگار جمعه ای است که فردایش باید بروم سر کار. دوست دارم بخوابم ولی فقط از خواب همان دوست داشتنش نصیبم می شود. شاید این دغدغه همه مادر ها نباشد ولی دغدغه من است . منی که در حال حاضر سرکار نمی روم ولی هزار بار کارم سخت تر از این است که مثلا به فلان آدمی که هیچ پیش زمینه ای از شغل و هنر من ندارد یاد بدهم که چگونه میشود با سایه کاری یک پیشانی را کوچک یا بزرگ کرد یا گریم اکسپرسیونیسم را با یک مثال عملی آنقدر قابل هضم کنم که طرف هیچگاه از ذهنش نرود و هزار صغرا و کبری برایش بچینم و تمام دانسته های ذهنی ام را با مثال های قابل فهم برایش آنقدر ساده کنم که طرف فکر کند چقدر راحت است ولی نفهمد که کلی من پدر خودم را در می آورم و البته قسمت درد دار ماجرا این باشد که برود پیش فلان آرایشگر و هنر من را با چهار تا سایه بی قواره پشت چشم و سرخاب سفید آب تاریخ دار فلان خانوم مقایسه کند. که البته آن هم از بد فهمی جامعه ای است که زیبایی شناسی اش هنوز جهان سومی است و زیبایی برایش خلاصه میشود در دماغ زیبا. بله شب است و میخواهم بخوابم و فرنیک بیدار است ! به این فکر میکنم که تمام عمرم بی منت کار کرده ام و هر کاری بوده برای دل خودم بوده ولی اگر سرنوشت مادری هم همین گونه باشد چقدر تلخ است....</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>مادرانه غیر مستقیم</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>شب که میشه انگار جمعه ای است که فردایش باید بروم سر کار. دوست دارم بخوابم ولی فقط از خواب همان دوست داشتنش نصیبم می شود. شاید این دغدغه همه مادر ها نباشد ولی دغدغه من است . منی که در حال حاضر سرکار نمی روم ولی هزار بار کارم سخت تر از این است که مثلا به فلان آدمی که هیچ پیش زمینه ای از شغل و هنر من ندارد یاد بدهم که چگونه میشود با سایه کاری  یک پیشانی را کوچک یا بزرگ کرد یا گریم  اکسپرسیونیسم را با یک مثال عملی آنقدر قابل هضم کنم که طرف هیچگاه از ذهنش نرود و هزار صغرا و کبری برایش بچینم و تمام دانسته های ذهنی ام را با مثال های قابل فهم برایش آنقدر ساده کنم که طرف فکر کند چقدر راحت است  ولی نفهمد که کلی من پدر خودم را در می آورم و البته قسمت درد دار ماجرا این باشد که برود پیش فلان آرایشگر و هنر من را با چهار تا سایه بی قواره پشت چشم و سرخاب سفید آب  تاریخ دار فلان خانوم مقایسه کند. که البته آن هم از  بد فهمی جامعه ای است که زیبایی شناسی اش  هنوز جهان سومی است و زیبایی برایش خلاصه میشود در دماغ زیبا.<br />
بله شب است و میخواهم بخوابم و فرنیک بیدار است ! به این فکر میکنم که تمام عمرم بی منت کار کرده ام و هر کاری بوده برای دل خودم بوده ولی اگر سرنوشت مادری هم همین گونه باشد چقدر تلخ است. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نانوایی بربری محل ما!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/07/post_365.html" />
<modified>2010-07-24T15:49:37Z</modified>
<issued>2010-07-22T17:02:48Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1032</id>
<created>2010-07-22T17:02:48Z</created>
<summary type="text/plain">نانوایی بربری دم خانه مان محشر بود نه اینکه چون نزدیک بود خوب بود ها نخیر چون کاردرست بود خوب بود. شاطرها چند برادر هستند همه نجیب٬ همه مرد و مهربان. اصلا یک جوری این خوبی هایشان در نانشان مستتر . نان٬‌خوشمزه بود و خوش رنگ. به موقع از تنور در می آمد نه خمیر بود نه سوخته . بچه که بودم خیلی جسور و شیطون بودم البته حرف شنو هم بودم. یادم نمی آید مثلا مادرم گفته باشد فرنوش برو نان بخر و من نرفته باشم. مادرم زنبیل و از این جور چیزها نداشت حالا بماند که داغ یک زنبیل قرمز پلاستیکی که من بگیرم در دستم و بروم نان بخرم مانده به دلم. توی فیلم ها اینطوری بود دیگر. زنبیل داشتند و لخ لخ کنان دمپایی به پا میرفتند خرید ولی ما از این چیزها نداشتیم و همه چیز جور دیگری بود. خود من هم آدم دیگری بودم. کم حرف بودم سرتق بودم بلاگی میکردم و البته کاری هم بودم به شرطها و شروطها! می رفتم نانوایی که بعد نان داغ بخورم و پنیر و سبزی. اصلا هم گرمای نان دستهایم را نمی سوزاند. هر چقدر دلی دلی کنان میرفتم نانوایی برعکسش بدو بدو بر می گشتم. هیچ وقتی نشد که از آن نانوایی نان بخرم و مثلا یکی بیاید جلوی من و زود نان بگیرد و بخواهد مرا نادیده بگیرد میدانی چرا؟ چون شاطر حواسش بود! شاید همین طور که شاطر در خاطره بزرگ شدن من مانده من هم در خاطره پیر شدنش مانده باشم. شاطر نجیب شاطر دوست داشتنی همه اش به این فکر میکردم که اینها که از صبح زود سرکارشان هستند تا نه شب کی به زن و بچه شان می رسند. اصلا خبری از زن و بچه نبود .شاید هم بود .چمیدانم! روزی که مادرم گفت قصابه خیلی بی رحمه٬ دلم سوخت برای شاطر. برای شاطری که اگر نانش نبود وعده های غذایی چیزی کم داشت. مادر میگفت شاطر ۲۰۰ گرم گوشت می خواسته که قصاب جایش استخوان و دنبه داده. اصلا دلم از قصاب چرکین شد و از آن روز قصاب ها منفور شدند. همیشه خدا هم از آن به بعد هر قصابی ای که میرفتم خودم شاهد صحنه های این چنینی بودم و رفتارهای سنگ دلانه شان. پدرم برای سلامتی مان هر سال گوسفند قربانی میکرد. سال هایی بود برای خودش. گوسفند به همه در و همسایه و آشنا و فامیل تقسیم میشد ولی باز می ماند. همان شب جگرش را...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>نانوایی بربری  دم خانه مان  محشر بود نه اینکه چون نزدیک بود خوب بود ها نخیر چون کاردرست بود  خوب بود. شاطرها چند  برادر هستند همه نجیب٬ همه مرد و مهربان. اصلا یک جوری این خوبی هایشان در نانشان مستتر . <br />
نان٬‌خوشمزه بود و خوش رنگ. به موقع از تنور در می آمد نه خمیر بود نه سوخته . <br />
بچه که بودم خیلی جسور و شیطون بودم  البته حرف شنو هم بودم. یادم نمی آید مثلا مادرم گفته باشد فرنوش برو نان بخر و من نرفته باشم. مادرم زنبیل و از این جور چیزها نداشت حالا بماند که داغ یک زنبیل قرمز پلاستیکی که من بگیرم در دستم و بروم نان بخرم مانده به دلم. توی فیلم ها اینطوری بود دیگر. زنبیل داشتند و لخ لخ کنان دمپایی به پا میرفتند خرید ولی ما از این چیزها نداشتیم و همه چیز جور دیگری بود.  خود من هم آدم دیگری بودم. کم حرف بودم سرتق بودم  بلاگی میکردم و البته کاری هم بودم به شرطها  و شروطها! <br />
می رفتم نانوایی که بعد نان داغ بخورم و پنیر و سبزی. اصلا هم گرمای نان دستهایم را نمی سوزاند. هر چقدر دلی دلی کنان میرفتم نانوایی برعکسش بدو بدو بر می گشتم.<br />
هیچ وقتی نشد که از  آن  نانوایی نان بخرم و مثلا یکی بیاید جلوی من و زود نان بگیرد و بخواهد مرا نادیده بگیرد  میدانی چرا؟ چون شاطر حواسش بود!<br />
شاید همین طور که شاطر در خاطره بزرگ شدن من مانده من هم در خاطره پیر شدنش مانده باشم.<br />
شاطر نجیب شاطر دوست داشتنی<br />
همه اش به این فکر میکردم که اینها که از صبح زود سرکارشان هستند تا نه شب کی به زن و بچه شان می رسند. اصلا خبری از زن و بچه نبود .شاید هم بود .چمیدانم!     <br />
روزی که مادرم گفت  قصابه خیلی بی رحمه٬  دلم سوخت برای شاطر. برای شاطری که  اگر نانش نبود وعده های غذایی چیزی کم داشت.<br />
مادر میگفت شاطر ۲۰۰ گرم گوشت می خواسته که قصاب جایش استخوان و دنبه داده. اصلا دلم  از قصاب چرکین شد و از آن روز قصاب ها منفور شدند. همیشه خدا هم از آن به بعد هر قصابی ای که میرفتم خودم شاهد صحنه های این چنینی بودم و رفتارهای سنگ دلانه شان.<br />
 پدرم برای سلامتی مان هر سال گوسفند قربانی میکرد. سال هایی بود برای خودش. گوسفند به همه در و همسایه و آشنا و فامیل تقسیم میشد ولی باز  می ماند. همان شب جگرش را می خوردیم . فردا جغول بغول میخوردیم. روز جمعه یا کله پاچه اش را میخوردیم یا سیرابی اش را و همین طور ادامه داشت  و تمام نمیشد! و خدا می خواست که ما این رسم ها را داشته باشیم وگرنه که فکر کنم نفرت من از مغازه قصابی باعث میشد که گیاه خوار شوم!<br />
ث۷</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نمی دانم!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnoosh.ir/2010/07/post_364.html" />
<modified>2010-07-22T01:13:16Z</modified>
<issued>2010-07-22T01:11:40Z</issued>
<id>tag:farnoosh.ir,2010://1.1031</id>
<created>2010-07-22T01:11:40Z</created>
<summary type="text/plain">یک چیزی مرده یک چیزی در من مرده یک چیزی در من در این غربت مرده شاید هم خیلی وقت است که مرده و من متوهم بودم که زنده است...</summary>
<author>
<name>hanifm</name>

<email>hanifmazruie@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://farnoosh.ir/">
<![CDATA[<p>یک چیزی مرده<br />
یک چیزی در من مرده<br />
یک چیزی در من در این غربت مرده<br />
شاید هم خیلی وقت است که مرده و من متوهم بودم که زنده است</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>