|
« همین جوری٬ عین زندگی |
صفحه اول نامهها
| سی سالگی »
یک روز بارانی
سکوته!
نفس هامو میشنوم. دم ها عمیق تر از بازدمه. یک شتاب بی خودی توی نفس
هامه. یه نفس عمیق می کشم بعد احساس میکنم که خیلی وقته نفس عمیق نکشیدم. انگار اون پایین ریه و شش میگن بابا حواست به ما هم باشه. بعد فکر میکنم که خیلی هم نمیشه نفس عمیق کشید. شاید توی تمرکز و قبل از خواب بشه، شاید.
امروز
بارون شدیدی میومد و من خوشحال بودم
سیمون باورش نمیشه میشه توی بارون عاشق شد، حتی نمی تونه تصور کنه که میشه بارونو دوست داشت و از باریدنش خوشحال شد بعد اینهمه ما از بارون و روزهای بارونی خوشحالیم و کلی شعر و خاطره عشقی و کشکی و فلان داریم .
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/793
|