« June 2010 | صفحه اول نامه‌ها | August 2010 »

July 31, 2010

نوشته ۲

نیمه شب- اتاق خواب
فرنیک روی تخت ما وول میخورد. تخت خودش پر از اسباب بازی است و احتمالا میخ نامرئی هم دارد که اصلا تویش نمی خوابد.
پوشکش را باز میکنم انگار که دنبال فرصت باشد سریع چپه میشود و بدو بدو می رود. لنگ هایش را میکشم. یک خنده شیطنت آمیزی میکند . با هزار مکافات سر جایش ثابتش میکنم ولی باز از پوشک نو فراری است. آخر سر روی کمر نحیف میرود و من از پشت پوشکش میکنم و یک نفس راحت میکشم. از این که اینقدر بازیگوش و حرص در بیار است خوشحالم و البته خسته ولی در بغلم میگیرم و می چلانمش! لذتی دارد وصف نشدنی.
همین بین که می چلانمش موهایم را میکشد . میذارمش روی تخت از این ور به اون ور و هی باید بکشمش سمت امن.
چپ و راست تخت که من و نحیف هستیم. پایین تخت که پرتگاه است و با پتو حصار شده. بالای تخت هم یک چوب مایل نرده نرده افقی که عشق فرنیک است برای بالا رفتن. قشنگ دستش را می گذارد بین فاصله ها و کم کم بلند میشود و اگر حال داشته باشد بلند میشود و پرده پنجره را هی تاب میدهد و میخندد و اگر نه که به همان ایستادنش اکتفا میکند و بعد رویش را از دیوار به سمت ما می کند و با یک دستش دیواره تخت را میگیرد و با آن یکی دستش دکلمه میکند.
شعر هایش را دوست دارم گاهی با صدای بم ٬گاهی با جیغ و گاهی با خنده می خواند. معمولا وقتی با خنده آواز میخواند بعدش تالاپی می افتد و می آید بطرفم که شیر بخورد. وقتی هم اینطوری شیر میخورد هی بازیگوشی میکند و یک قلوپ(؟) می خورد و چند ثانیه ای بازی می کند و دوباره میخورد.خلاصه که برنامه ای داریم.قربان صدقه اش میروم.
بی خوابی اش به نحیف رفته و خیلی هم سخت میخوابد. خواب برایش حکم شکنجه دارد آنقدر تقلا میکند که از زیرش در برود که حد ندارد و اصلا هم از این تقلا ها خسته نمی شود.
هی از روی من چهار دست و پا بالا میرود بعد خسته میشود میرود روی نحیف بعد موهایمان را میکشد.
مثل کرم به خودش می پیچد و نزدیک کیلومترها چهار دست و پا میرود!
ماساژش میدهم بلکه بخوابد ولی بی فایده است.
می خندانمش و از آن خنده های قشنگ صدا دارش میکند ولی باز هم می لولد و نمی خوابد.
ساعت دو و نیم است. سعی میکنم برای مامانم یک پیغام تبریک تولد بفرستم ولی فرنیک نمی گذارد و گریه میکند. حالا دیگر خوابش می آید و چرت میزند و من هم بی خیال پیغام تبریک اول صبحی میشوم.
دوباره پوشک قلمبه شده اش را عوض می کنم و بعد شیر میخورد و میخوابد!
نوشته قبلی و این نوشته با هم هستند.

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

نوشته ۱

شب که میشه انگار جمعه ای است که فردایش باید بروم سر کار. دوست دارم بخوابم ولی فقط از خواب همان دوست داشتنش نصیبم می شود. شاید این دغدغه همه مادر ها نباشد ولی دغدغه من است . منی که در حال حاضر سرکار نمی روم ولی هزار بار کارم سخت تر از این است که مثلا به فلان آدمی که هیچ پیش زمینه ای از شغل و هنر من ندارد یاد بدهم که چگونه میشود با سایه کاری یک پیشانی را کوچک یا بزرگ کرد یا گریم اکسپرسیونیسم را با یک مثال عملی آنقدر قابل هضم کنم که طرف هیچگاه از ذهنش نرود و هزار صغرا و کبری برایش بچینم و تمام دانسته های ذهنی ام را با مثال های قابل فهم برایش آنقدر ساده کنم که طرف فکر کند چقدر راحت است ولی نفهمد که کلی من پدر خودم را در می آورم و البته قسمت درد دار ماجرا این باشد که برود پیش فلان آرایشگر و هنر من را با چهار تا سایه بی قواره پشت چشم و سرخاب سفید آب تاریخ دار فلان خانوم مقایسه کند. که البته آن هم از بد فهمی جامعه ای است که زیبایی شناسی اش هنوز جهان سومی است و زیبایی برایش خلاصه میشود در دماغ زیبا.
بله شب است و میخواهم بخوابم و فرنیک بیدار است ! به این فکر میکنم که تمام عمرم بی منت کار کرده ام و هر کاری بوده برای دل خودم بوده ولی اگر سرنوشت مادری هم همین گونه باشد چقدر تلخ است.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

July 22, 2010

نانوایی بربری محل ما!

نانوایی بربری دم خانه مان محشر بود نه اینکه چون نزدیک بود خوب بود ها نخیر چون کاردرست بود خوب بود. شاطرها چند برادر هستند همه نجیب٬ همه مرد و مهربان. اصلا یک جوری این خوبی هایشان در نانشان مستتر .
نان٬‌خوشمزه بود و خوش رنگ. به موقع از تنور در می آمد نه خمیر بود نه سوخته .
بچه که بودم خیلی جسور و شیطون بودم البته حرف شنو هم بودم. یادم نمی آید مثلا مادرم گفته باشد فرنوش برو نان بخر و من نرفته باشم. مادرم زنبیل و از این جور چیزها نداشت حالا بماند که داغ یک زنبیل قرمز پلاستیکی که من بگیرم در دستم و بروم نان بخرم مانده به دلم. توی فیلم ها اینطوری بود دیگر. زنبیل داشتند و لخ لخ کنان دمپایی به پا میرفتند خرید ولی ما از این چیزها نداشتیم و همه چیز جور دیگری بود. خود من هم آدم دیگری بودم. کم حرف بودم سرتق بودم بلاگی میکردم و البته کاری هم بودم به شرطها و شروطها!
می رفتم نانوایی که بعد نان داغ بخورم و پنیر و سبزی. اصلا هم گرمای نان دستهایم را نمی سوزاند. هر چقدر دلی دلی کنان میرفتم نانوایی برعکسش بدو بدو بر می گشتم.
هیچ وقتی نشد که از آن نانوایی نان بخرم و مثلا یکی بیاید جلوی من و زود نان بگیرد و بخواهد مرا نادیده بگیرد میدانی چرا؟ چون شاطر حواسش بود!
شاید همین طور که شاطر در خاطره بزرگ شدن من مانده من هم در خاطره پیر شدنش مانده باشم.
شاطر نجیب شاطر دوست داشتنی
همه اش به این فکر میکردم که اینها که از صبح زود سرکارشان هستند تا نه شب کی به زن و بچه شان می رسند. اصلا خبری از زن و بچه نبود .شاید هم بود .چمیدانم!
روزی که مادرم گفت قصابه خیلی بی رحمه٬ دلم سوخت برای شاطر. برای شاطری که اگر نانش نبود وعده های غذایی چیزی کم داشت.
مادر میگفت شاطر ۲۰۰ گرم گوشت می خواسته که قصاب جایش استخوان و دنبه داده. اصلا دلم از قصاب چرکین شد و از آن روز قصاب ها منفور شدند. همیشه خدا هم از آن به بعد هر قصابی ای که میرفتم خودم شاهد صحنه های این چنینی بودم و رفتارهای سنگ دلانه شان.
پدرم برای سلامتی مان هر سال گوسفند قربانی میکرد. سال هایی بود برای خودش. گوسفند به همه در و همسایه و آشنا و فامیل تقسیم میشد ولی باز می ماند. همان شب جگرش را می خوردیم . فردا جغول بغول میخوردیم. روز جمعه یا کله پاچه اش را میخوردیم یا سیرابی اش را و همین طور ادامه داشت و تمام نمیشد! و خدا می خواست که ما این رسم ها را داشته باشیم وگرنه که فکر کنم نفرت من از مغازه قصابی باعث میشد که گیاه خوار شوم!
ث۷

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

نمی دانم!

یک چیزی مرده
یک چیزی در من مرده
یک چیزی در من در این غربت مرده
شاید هم خیلی وقت است که مرده و من متوهم بودم که زنده است

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

July 20, 2010

به یاد پرفیوم!

بو
و این لعنتی یک چیزی است که مرا یا دیوانه میکند یا عاشق
تئوری خیلی ساده ای برای دوست داشتن آدمها دارم در حدی که در نگاه اول عاشقشان بشوم و آن اینکه بوی خوب بدهند. دوستشان دارم وقتی که هیچ بوی بدی ندهند
متنفر میشوم وقتی که بوی بد بدهند!
اصلا این لعنتی هایی که این عطر و ادوکلن های خوب را میسازند از چه قانونی پیروی میکنند که بویی تولید شود که مشام نواز باشد؟

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

لذت نامه!

خودم را خفه کرده ام با نون بربری و باقلوای ترکی!!!!
خیلی چسبید جای همه خالی!!!
فعلا دارم هضمشون میکنم!

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

July 19, 2010

بایدم خجالت بکشم با لیوان یه بچه ۸ ماه و نیمه آب خوردم !

امروز که در لیوان فرنیک آب خوردم دیدم آب چقدر ساده است همان H2O
بدون کم و زیاد

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

July 15, 2010

بهانه های کوچک برای بودن

مامان میگه باید آش دندونی درست کنی. این باید را دوست دارم٬ اصلا تمام دستورات مادرم را دوست دارم چون بی خودی حرفی نمی زند. اصلا من دوست دارم یک دختر حرف شنو باشم برای مادرم و تنها و تنها برای مادرم است که لجاجتم خاموش است و غرق شادی ام از این حرف گوش کنی.
دستور آش را میگوید که گندم باشد و...
مواد لازم از سوپر ایرانی تهیه میشود.
پیمانه شان می کنم و می خیسانم.
یک کار مقدس میکنم به خیال خودم. گاهی هم خرافات می آید و قلقلکم می دهد و آن دانه لوبیا که سفید و تو خالی است از دست کرم را می اندازم بیرون که مبادا دندانش کرمکی شود!
حبوبات را جدا جدا در کاسه ها ریخته ام و خیس می خورند
فردا میشود ۲۴ ساعت که خیس میخورند و بعد که خیس خوردند می پزمشان که بخوریمشان
عجب بخور بخوری!
توی سایتها می گردم که ببینم چه کار دیگری میشود کرد برای این جشن رویش که میبینم اکثرا نوشته اند که این یک رسم شمالی است.
هر چند ما شمالی نیستیم ولی این رسم را دوست دارم. چه چیزی قشنگ تر از این که بشود برای این دندان که درآمدنش مکافات است و داشتنش لذت و از دست دادنش دوباره مکافات ٬‌جشن گرفت؟!
ایران که بودیم مادرم هر ماه گشت فرنیک کیک یا شیرینی میگرفت و یک جشن کوچولو که با چای همراه بود برگزار میشد.
رسم های شادی را دوست دارم میخواهد مال آفریقا باشد یا آمریکا یا افغانستان یا رشت!
خلاصه که فردا آیین آش دندونی پزون اجرا میشود و جای خیلی ها خالیه مخصوصا مامانم و فریماه و فریور!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

July 13, 2010

ایران

یکدفعه دلم پر کشید برای وطنم
برای تهران
خیابون
کوچه
مردم
حیاط
باغچه
راه رو
در
حال
بغل
ماچ
فرش
مبل
آشپزخونه
یخچال
گاز
غذا
بو

....
دلم پر کشیده برای گیسو جونم با جوجه متفکرش و همسر مهربانش
یک چیزی ته مغزم تصویر کرده ام از کتاب فروشی شان
تصویر گیسو جان جلوی چشمانم است و لبخندش
حالا شاید گرما و گر گرفتگی کار هم روی لبخندش سوار باشند با اشتیاق.
دوست داشتم ایران بودم
و با عجله می پریدم حمام می کردم و آماده میشدم برای دیدنشان
کومپولی را می انداختم توی ماشین که تا خود ۱۶ آذر هی نق بزند و هزار دفعه هم شیر بخورد و پشت هر چراغ قرمزی گریه کند که چرا ماشین متوقف شد
و جای پارکی پیدا کنم و کومپولی به بغل خوشحال بروم برای گشایش
نمی دانم حس من این است یا همه این گونه اند
گشایش را دوست دارم
شروع راه را دوست دارم
ولی انقدر در دلم منتظر می مانم و هی لحظه شماری میکنم که به اضطراب می رسم
یک تایمر درونی دارم که وقت میگذارد و تا روز موعد هی دینگ دینگ میکند
گیسو وقتی گفت تا یک ماه دیگر کارشان شروع میشود به هیچ کس تاریخ نگفتم ولی خبر را گفتم . از همان روز تایمرم شروع کرد !‌ هر روز میگفتم خدایا سنگی نیوفتد چیزی نشود.
حالا یک نفس راحت میکشم که دیگر تایمر خاموش شده و کار شروع
گیسوی نازنینم و آقای سید آبادی عزیز هر کاری سختی دارد ولی امیدوارم شیرینی های این کار به سختی ها اجازه ظهور ندهند.
تنتان سلامت و دلتان خوش باشد و جیبتان پر پول

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

July 12, 2010

ای خدا!

هر وقت دارم راه میرم و نحیف میاد کنارم و دستم را محکم میگیره و بعد یک جوری فرنوش میگه
می فهمم که یک سگ داره به من نزدیک میشه یعنی دقیقا سگه در فاصله دو میلیمتری به من قرار داره. فکر میکنم یک دوربین حرکت من را در این موارد ضبط کنه بشه باهاش یک فیلم خنده دار ساخت.
فکر کنید یک بشری صد در صد حواسش به خودشه بعد یکمی هم شنگول میزنه بعد یک سگی بهش نزدیک میشه بعد این آدم هزار متر می پره و بعد یک پا داره یک پای دیگه هم قرض میکنه و میدوئه!حالا دیگه نزارید بگم که اصلا نمی فهمه سگه کدوم طرفه و ممکنه بدوئه بره بغل سگه!!!
این در جای خلوتشه و خدا نکنه که جای شلوغ باشه که من هر کسی نزدیکم باشه را بغل میکنم و مثل سپر بلا میرم پشتش قایم میشم و هی هم جیغ ریز میزنم.
اگر هم سگ زیر میز باشد پاهامو جمع میکنم.
اصولا توی ذهنم نمیره که سگ سوسک نیست و میتونه بپره و از زیر میز بیاد روی هوا!!

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

بازدید کننده!

بعضی چیزها به بعضی چیزها شرافت دارند
۱- مردن به وبلاگ نویسی!

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

یک دو سه!

می خواهم حرف بزنم زبانم الکن شده است و جمله ها آن چینشی که باید داشته باشند را ندارند. کلمه ها قایم موشک بازی میکنند و هر از گاهی سک سک میکنند و می روند پی بازیشان.
هر چه می گویم زنگ تفریح تمام شده گوش نمی کنند.
وقت نشناسی می کنند و زمانی که باید بیایند نمی آیند وقتی می آیند که کسی نمی شنود.

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

July 10, 2010

رنگ دانه ها

توی چند تا کاسه بلوری همه رنگها را ریختم
هر روز که بیدار می شوم با خودم تجدید عهد می کنم که
مبادا به کاسه ای بخورم و رنگها بپاشد
مبادا به کاسه ای بخورم و کاسه بشکند
ولی
بیشتر از همه اینها باید حواسم باشد که باد رنگها را نبرد
و
من نمانم و بی رنگی

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

تیلیت نون بربری در نوشابه!

نمی دونم در چه تاریخی رفته ام سایت بادو عضو شده ام.
اصلا نمی دونم شیوه کار چیست که همه شب بخیر می گویند و عزیز دل و جانم و خاتون و بانو و ... خطابم می کنند. جریان چیست که اینهمه به من لطف دارند نمی دانم.
اصلا عزیز دل من نوشابه با نون بربری تیلیت خوردم که عضو این سایت شدم.
حالا فکر کن عکس پروفایلم فرنیک هم بغلم است!

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

و این است زندگی!

تا نداری حسرتش را میخوری
وقتی که داشتی
همه اش نگرانی که از دستش ندهی

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

July 4, 2010

علافی!

هزار دفعه میرم فروشگاه و خودمو خم میکنم روی فریزر و نوشته های روی بسته بندی ماهی ها را میخوانم . یکی از این هزار دفعه اسم ماهی ها را نوشتم روی کاغذ . کاغذ را بعدا نفهمیدم کجا گذاشتم. کاغذ گم شد ولی نوشته در ذهنم ماند. سرچ کردم یکیشون اسمش تیلاپیا بود یکی هم کابل جاو اولی را با کد تیله +پیاز حفظ کرده بودم دومی را با کد کابل جان (ضمه روی ب)!
خلاصه هی گشتم و گشتم و فهمیدم این کابل جان انگلیسیش میشه کاد.
تیلاپیا هم همان تیلاپیا است و هر دو هم حلال هستند.
اگر فروشگاه های اینجا مثل سوپرهای ایران بود و این امکان نبود که بچرخی و هر چی به چشمت میخوره بخری که واقعا من تا الان خودمو کشته بودم.
سوتی خریدنی هم کم نبوده!کم کم از آنها می نویسم.
الان میفهمم بی سوادی بد دردیه و واقعا آدم کوره! مثلا همین بی سوادی باعث میشه به جای آرد بری پودر نون بخری بعد بیای با کمال اعتماد به نفس حلوا درست کنی بعد یک حلوای خوشبوی کمی شور نصیبت شود!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

July 3, 2010

یک روزهایی!!!

یک روزهایی از شب قبلش همه اش به قرار یا کار فردا فکر میکنی و یک کمی هم اضطراب داری .فردا که می شود کار خوب انجام میشود و همه چیز به خیر میگذرد و خیالت آسوده میشود و شب یک خستگی شیرین داری.
یک روزهایی از شب قبلش همه اش به این فکر میکنی که فردا روز خوبی خواهد بود . فردا که میشود همه اش بد بیاری می آوری. شب یک کله ورم کرده داری که تویش پر از سرب است و سنگین. اعصابت هم معلوم است دیگر سگی است!!!.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

July 2, 2010

مادرااانه!

دیدید بعضی از مادرها بعضی کارها را که گمان می کنند بچه انجام میدهد را در بوق و کرنا می کند بعد می فهمند اشتباه می کرده؟ یا دیدید مثلا بچه اصلا حرفی نمی زند ولی مادر در تصوراتش میگوید آره مثلا بچه اینو میگه و اونو میگه ولی واقعا وقتی بچه را می بینی اصلا بچه حرف هم نمی زند؟!
حالا من چون خیلی از این دست دیده ام برای همین خیلی کارهایی که فرنیک میکنه را تا مطمئن نشم که این کار اتفاقیه یا اینکه فرنیک فهمیده این کار را انجام میدهد ثبتش نمی کنم . شاید یکی از دلایلی که زیاد نمی نویسم این است.
با همه این شرح و تفسیر می خواستم بگم که فرنیک چه میکنه !
آدمها را خوب از هم تشخیص میده. از هیچ آدمی بر اساس رنگ چهره نمی ترسه. مثلا امروز توی متر یک مرد سیاه با موهای بافته دید و کلی هم نیشش تا بنا گوشش باز بود!
از بی توجهی آدمها نسبت به خودش کلی ناراحت میشه و گریه می کنه و یک چیزهایی هم مثل شکواییه به زبون میاره و اکثرا در این مواقع چشماش قشنگ بازه و برخورد همه را هم زیر نظر داره! به هیچ طریقی ساکت نمیشه مگر با بغل کردن و نوازش. اگر هم هی بغل به بغل بشه بهتره که می فهمه داریم بهش توجه می کنیم!
خوشبختانه تا حالا از حیوانها مخصوصا سگ و گربه که اینجا زیاده نمی ترسه. سعی هم در گرفتنشون داره!
بخاطر گرمای هوا شدیدا با پوشک کردن مخالفه و سعی در کندنش داره!
با هول هولکی لباس پوشیدن مخالفه و تا جایی که میتونه دست و پاشو سفت میکنه .
عاشق حمام و آب بازیه. بطور معمول هفته ای چهار بار حمام میره که قبل از شست و شو یک ربع تا نیم ساعت در وان بازی میکنه و عاشق جوجه اردک ها و کتاب حمومشه ( کتاب کادویی عمو محمد حسین)
تا جایی که تونستم ترسش از آب را ریخته ام و الان بازوهاش را می گیرم و طاق باز از سر تا ته وان می کشمش و فقط صورتش زیر آب نیست. برای تنفسش کاری نمی کنم فعلا چون خودم تنگی نفس دارم ترجیح میدم یکمی بزرگتر بشه بعد بره زیر آب. البته توی این فیلم های آموزش شنا برای کودکان دیده ام که میگن اول بچه باید به آب اعتماد کنه و باهاش ریلکس بشه و بعد خود به خود نفس گیری هم انجام میده.
آنقدر خودم توی آب پاهامو تکون دادم که دیگه وقتی میاد توی وان همش داره شلپ شلپ آب می پاشه.خلاصه توی آب جولان میده و هر وقت که میبرمش حموم کلی کمر درد میگیرم.
علاقه خیلی زیادی به لب تاب و موبایل و سیم و کنترل داره و اینها را می بینه کلی شاد میشه مخصوصا وقتی لب تاب را فتح کنه و دستش روی کیبورد باشه و صفحه تغییر نور و رنگ پیدا کنه.
چند روزیه آب را از قصد با شیشه شیر بهش میدم که بیرون از خونه با شیشه شیر بخوره. روندش کنده ولی خب فکر می کنم نتیجه بخشه چون سر پستونک شیشه دفرمه شده!
خیلی خوب بچه ها را از بزرگسالان تشخیص میده و میونه اش با بچه ها خیلی خیلی بهتره. اصلا خنده ها و حرکاتی میکنه که توی بهترین حالت ها با من هم نداره. یعنی یک جنس دیگر بازی را نشون میده.
از روروئکش به عنوان تانک استفاده میکنه و هر جا که نتونه ازش رد بشه یا بخواد منهدمش کنه میره عقب میاد جلو و محکم میزنه بهش.
عاشق دامن گل گلی من٬گردنبدم٬موهام٬‌کلیبس سرم هست.
هر از چند وقت هم بوسم میکنه. سرشو میاره جلو و دهنشو باز میکنه و چند ثانیه میذاره روی لپم و یکمی تکون میده و بعد می خنده و ذوق میکنه ـ با صدای بلند میخنده و فکشو میاره جلو و سرشو تکون میده= ذوق کردن ـ و البته منو دیوونه میکنه از خوشحالی!
بوگیر ماشین ظرفشویی را هم خیلی خیلی دوست داره. نمیدونم بخاطر رنگشه ( یک طرفش زرده و یک طرفش سبز) یا بخاطر شکلش( دایره است )
عاشق یک برس آشپزخانه ای هم هست که قرمزه و تهش بادکش داره٬ ایضا با یک قیف قرمز هم دوسته !
وقتی عطسه میکنه میخنده!
گاهی اوقات الکی سرفه می کنه که براش موچ بکشم .
باد را هم خیلی دوست داره و فکر میکنه یک جور بازیه که نتونه چشمهاشو باز کنه.
موقع غذا خوردن کلی بی تاب میشه و اگر سوار روروئک باشه هی اینور اونور میره و جیغ میکشه.
وقتی داره پوره میوه میخوره یا سوپ یا غذاهای ممنوعه!!! یک صدای مونوتون ریزی هم از خودش در میاره ـ مثل آب میوه گیری که وقتی روشنش می کنی صدا میده و بعد که میوه میندازی توش صداش تغییر میکنه!ـ و هر وقت هم که سیر بشه و یا دلش نخواد دیگه بخوره صدا قطع میشه و هی دست و پا میزنه.
از پوره میوه ها خیلی خوشش میاد. معمولا هم با هم مخلوط درست میکنم.
قبل از بیب دادن و پی پی یا به قول اینجایی ها کاکا! از حنجره اش یک صدای خاصی در میاورد که الان چهار ماه است همین صدا را در میاورد . خیلی با آرامش هم این شعر را می خواند!
در مورد تلویزیون دیدنش - هر چند که هیچ وقت دوست نداشتم این کار را بکنم ولی خب دست تنهایی است دیگر !- هم خیلی جالب است و همه برنامه هایش را نمی بیند و گلچین میکند. هر کدام را که دوست نداشته باشد شروع میکند به حرکت کردن ولی آنهایی را که دوست دارد با شوق و خنده می بیند. اصلا یک جوری دوستشان دارد.
علاقه زیادی به دیگر برنامه های تلویزیونی ندارد مگر اینکه تصاویر کلوزآپ باشد که خوب را از بد تشخیص بدهد و گریه کند. جالب است آدمهای بد من فیلم موجب گریه اش می شوند.
تحمل گرما را ندارد و وقتی گرما زده میشود شل میشود و دیگر سرحال نیست.
حرص میخورد و پاهایش را به هم حلقه میکند و محکم روی هم میکشد یا دستهایش را گره می کند. نمی دانم این کنترل یا لب تاب چه دارند که وقتی ازش میگیرمشان این بچه را اینقدر عصبی میکند ! می شود یک بچه بی اعصاب به تمام معنا!
در ضمن عاشق خمیر کردن کاغذ و روزنامه هم هست و شدیدا هم از اینکه اینها را از دهنش در بیاورم شاکی است. حالا میگی عجب مادری؟! خب حالا که دیگه کار به اینجا رسید من هم دیگه چیزی نمی نویسم! نه اینکه ناراحت شده باشم نه ولی آرزو دارم مثل مادر خودم یک مادر کامل بشوم و بچه ام مثلا کاغذ نخوره ولی خب دست تنهام و هزار و یک کار !

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

یک کله کوچولوی دوست داشتنی

چند لحظه ای سکوت
یک دست کوچولو از پایین میاد بالا و لبه تخت را میگیره
یک دست کوچولوی دیگر هم بهش اضافه میشه
بعد
یک کله کوچولوی دوست داشتنی با دوتا چشم قلمبه سیاه کوچولو رویت میشه
بعد
یک لبخند خیلی خوشگل لثه های دخترک را آشکار میکنه
بله!
فرنیک خانوم امروز نه یک بار نه دو بار بلکه چهار بار روی تختشون ایستادند و البته به همین میزان هم پرت شدند روی تخت!
با خوشحالی تموم دنیا را داشت از یک زاویه دیگه میدید و همین طور هم برای خودش آواز می خوند!
دیگه کارم در اومده اساسی!

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007