« December 2009 | صفحه اول نامه‌ها | February 2010 »

January 31, 2010

آسوده بخواب


چشمهاي من خيس است
باران باريده
برف آمده
باز و باز
روي زندگي من
چند ساليست كه ميبارد
چند ساليست كه قلبم تكه تكه شده است
ولي اين بار
ميدانم
كه پايان بازي نزديك است
معشوقه خوش خيال من
آسوده بخواب

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

January 22, 2010

یکم بهمن هشتاد و هشت

شبكه چهار عوامل ساخت فيلم طلسم را نشان ميدهد.

صداي فرهنگ مي آيد فرنيك بغل فريماه است و من در آشپزخانه مشغول درست كردن سالادم. مامان هم براي نوه فاطمه خانوم داره سيسموني تهيه مي كند

همه ميخ تلويزيون ميشويم انگار كه فرهنگ از دنياي باقي باز گشته.

گريه ام ميگيرد

سريع بر ميگردم به آشپزخانه و گريه ميكنم

براي بار سوم كه ميروم دستمال بر دارم فريماه با فرنيك به اتاقش رفته

در را باز ميكنم و فريماه را مي بينم كه گريه ميكند و چيزهايي به فرنيك ميگويد

مي دانم به فرنيك چه ميگويد؛‌ ميگويد: اين پدربزرگت خيلي دوست داشت تو را ببيند و حتما اگر بود ميگفت چهار تا جيگر داره!
مامان هم چشمانش سرخ شده. با حسرت ميگه : هنوز دو سال نشده كه پدرتون رفته ولي تلويزيون چند بار نشونش داده من چي بگم كه يه عكس قديمي از پدرم دارم.

ميرم بغلش ميكنم و مي بوسمش. بميرم براش كه به اين سن اينقدر تنهاست

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

January 21, 2010

عموي مجرد

پري روز-صبح- داخلي خانه مامان


سه چهار شب پيش آمده بود به خوابم. در كنارش بودم .
گفت: فرنوش بيا اينجا!
گفتم: فرهنگ من بچه دارم!
گفت : خب به عموت بگو بياد!
از خواب پريدم.توي ذهنم تداعي ميشه كه عمو ميميره. دلم ميگيره.
مامان صبحانه مياره، بهش ميگم چي خواب ديدم.
مامان:وا!
تلفن زنگ ميزنه.
مامان: سلام! خوبي ؟چطوري؟خوبي؟ چه خبر
( !!!يك جوري ميخواهد از پشت تلفن بفهمد كه در حال فوت است يا نه)!
مي فهمم عموم است.فقط ته دلم دعا دعا ميكنم كه مامان بهش نگه كه فرنوش چه خوابي ديده. ديگر گوشهايم نمي شنوند به اين فكر ميكنم كه اگر اين عمو هم بميرد ديگر كلماتي مثل ( اَبوته = اسمي كه من بچه گي ام به آن صدايش ميزدم ) و(گوگو=اسمي كه او من را به آن صدا ميزند)و ( گوگوچه= اسمي كه او فرنيك را به آن صدا ميزند) ديگر وجود نخواهد داشت و ميشود خاطره .
تلفن قطع ميشه!
من: چطوره؟
مامان: ميگه خوب نيستم.
من: نگفتي كه من چي خواب ديدم؟
مامان: نه. گفت پس فردا مياد

امروز - روز - داخلي - خانه مامان
آيفون روشن ميشود
مامان با دقت به صفحه آيفون نگاه ميكند
مامان: مثل روزهاي آخر پدرت آروم وارد خونه ميشه.
من در سكوتم و دلم هم كه مانند كمر سكينه خانوم هميشه گرفته است!
عمو وارد ميشود. خندان است. شوخي اش گرفته؛‌ميزند به پشتم ! همانطور كه فرنيك روي پايم چپ و راست ميشود، ميبوسدم! لپ راست و چپم و بعد پيشاني ام را( در فاميل پدري رسم است كه پيشاني كسي كه برايشان خيلي عزيز است و دوست داشتني را مي بوسند.)
دلم آتش ميگيرد.گناه دارد پيرمردي به اين بامزه گي و دانايي نباشد.
قربون صدقه اش ميروم.
دلم همچنان مانند كمر سكينه خانوم گرفته
مامان برايش شير عسل مي آورد.
بعد غذا ميخوريم و دو سه ساعت بعد ميرود.من به اتاق رفته ام و هي سرفه ميكنم و خودم را به خواب زده ام
خداحافظي ميكند
مي پرسد : فرنوش خواب است؟
مامان: نميدونم
ميگه: خب خداحافظ
توي دلم ميگم خدا حافظ . نميخوام برم خداحافظي كنم چون گريه ام ميگرفت.
هر وقت ميخواد بره ميگه: نگران نباشيد يا نامه ام مياد يا خبرم!
و هميشه من ميگم به سلامت و حرفش را نشنيده ميگيرم!

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

January 19, 2010

بیست و هشتم دیماه هشتاد و هشت

موهايم را بالاي كله ام جمع كرده ام مدل برادر كايكو! توي آينه نگاه ميكنم و فكر ميكنم خيلي وقته كه خودمو جنگولك نكرده ام بيايم توي اتاق كار بپرم جلوت و تو مشغول كارهات با كامپيوتر باشي و زل زده باشي به مانيتور و بگي دم بريده دوباره شيطوني كردي و من غرق خنده بشم و اونقدر جيغ و ويغ كنم كه از كامپيوتر كنده بشي.

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

January 18, 2010

بیست و هفتم دیماه هشتاد و هشت

شب است و مشغول آروم كردن بچه اي كه قسم خورده كه نخوابد و گريه كند زار زار .البته در واقع صبح است ساعت 5 صبح!

فكر ميكنم فرق من با بقيه كساني كه طعمت را ميخواهند بچشند در چيست؟!وجه مشتركمان حسرت نگاه و گرمي وجود است.

*ديشب پشت سرش كه غيبت كردم كلي عذاب وجدان گرفتم، كلي غصه خوردم . با شهامت تمام ميگم كه اشتباه كردم

*از اينكه يه عالمه دوست خوب دارم كلي خوشحالم. از اينكه مامانم ميگه چقدر خوبه كه دوستهاي به اين خوبي داري كلي خوشحال تر هستم.

*از اينكه ميري كتابخونه و عزمت را جزم كرده اي عاشقت ميشوم.

*وقتي از عاشورا ميگي و اينكه چي گذشته بهتون خيلي ناراحت ميشم و مثل خودت قلبم فشرده ميشه.

-- *يك چيزي هنوز هم ناراحتم ميكند انگار هنوز چنگالش در قلبم است. خاك بر سرت با آن دماغ مسخره ات كه دكتر ندانسته چطوري نوكش را صاف كند و همينطوري رها كرده به امان خدا. چميدانم شايد اگر قدم پايت ميشكست و يك پستي يا يك پيغامي روي صفحاتم ميگذاشتي اينقدرمنفور نبودي. شايد!

*جنگ جوي خاموش ديده ايد؟ عاشق بي جون ديده ايد؟ مهم نيست كه نديده باشيد. مهم اين است كه بدانيد دوتايي شان بي خود هستند. دوتايي شان انگلند.

* يك خط صاف را در ذهنتان تصور كنيد، حالا يك چيزي كه روي آن خط بالا و پايين ميرود هم تصور كنيد. به نظرتون اين چي ميتونه باشه؟ ( توي پست بعدي جواب را منتشر ميكنم. ميتونيد شما هم حدس بزنيد!)

*رستوران گياهي توي اختياريه،‌پنتري ،‌سند باد( رستوران هتل پارسا)،‌كاپو هر كسي رفت انشاالله روي دماغش كورك بزنه اگر كه جاي منو خالي نكنه

* كسي ميدونه اين بختك چيه و چطور ميشه ازش رهايي پيدا كرد؟ يه هفت هشت باري است يه حالي بهم دست ميده كه يه سري ميگن بختكه يه سري ميگن پانيكه. نميدونم بايد رفت پيش اينهايي كه از ماوراءالطبيعه سر در ميارن يا پيش روانشناس.

* قبل از دوره اول پكيده شده وبلاگم يه وبلاگي بود به نام باغ بهار كه ميخوندمش و كلي لذت ميبردم همه جور مطلبي داشت از آشپزي تا مسائل روز.بعد از يه مدت كه رفتم فيلتر شده بود و ديگه نميشه ديدش . توي گودر چند روز پيش پيداش كردم كلي ذوق كردم . حالا مامان شده و دخترش وبلاگ داره

آدرس وبلاگ دختر نازش هم اينهhttp://sanlifaez.com/soline/

! به سلامتي تمام مامانهاي وبلاگ دار يه هوراي بلند!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

January 16, 2010

نوشته هايي لابه لاي اين خطهاست نامرئي!

روزها ميگذرد حالا ديگر دختركم 73 روزه شده است . كارهايش هر روز جديدتر و پخته تر ميشود. موقع شيرخوردن بازيگوشي هم ميكند و دست از شيرخوردن ميكشد و زل ميزند به چشمان مادر و تا نخندد دوباره شير نميخورد و اين كار را چهار پنج بار انجام ميدهد البته اگر سر كيف نباشد كه اصلا به چشم هيچ كسي نگاه نميكند چه برسد كه بخندد. روي دستم كه بگذارمش حتما دستم را ميخورد انگار يك خوردني ديگر هم پيدا كرده در وجود من! دوستي گفت حتما گشنه است كه اين كار را ميكند. ولي ابدا وقتي ساق دستم را ميخورد تمايلي به شير ندارد. شايد يك جور سرگرمي برايش است شايد هم احتياج به پستانك دارد شايدهم من خيلي خوشمزه هستم ! چه ميدانم! تنها چيزي كه ميدانم اين است كه يك تكه اي از پازل سه تايي ما نيست. تكه اي كه هفت ماه است نيست. تكه اي كه ديگر دخترك هم به دنبالش است و شايد براي همين است كه ميانه اش با مردان فاميل خوب شده است.
وقتي درون پاركش ميخوابد با دقت به دايره هاي رنگي پارچه و آويزهاي رنگ رنگي پارك نگاه ميكند و به بعضي هايشان اخم ميكند و به بعضي هايشان ميخندد و براي بعضي رنگها و شكلها هم چشمانش گرد ميشوندو لبش غنچه كه نشان ميدهد متعجب است و بعد از مدتي يك اخم ميكند و رويش را بر ميگرداند .
با خورشيد خانوم هم كه يك بيلبيلك بهش آويزان است و با كشيده شدنش ملودي نواخته ميشود ميانه خوبي دارد و با ديدنش ميخندد. شايد يك دليلش لبهاي خورشيد خانوم است كه گلدوزي اش مانند لبهاي خندان؛ يك نيم دايره رو به بالا است.
زرافه و شير و آيينه ني ني لاي لاي هم با توفيق اجباري اي كه نصيبشان ميشود - با حركت دستهاي فرنيك_ ميچرخند و ميرقصند و توجه جلب مي كنند ولي انگار زياد از ويبره ني ني لاي لاي خوشش نمي آيد


park%26-nini-lie-lie.jpg.

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

January 12, 2010

تفاوت بچه آدم با خود آدم!

فلاش بك -روز - شب - داخلي - خانه !
شوشو جان آروغ ميزند
فرنوش: اه ! چندش!
شوشو جان ميخندد.
فرنوش به شوشوجان كه لنگ و پاچه اش را جمع كرده كه مورد نوازش قرار نگيرد همچنان ميخندد. فرنوش نزديك ميشود و تلنگري ميزند كه نشان دهد چقدر از اين كار بدش مي آيد و بعد چندين بار كلمه چندش ادا ميشود!
روز - شب- داخلي - خانه
صداي نا به هنجاري از شوشوجان در مي آيد
فرنوش: كثافت!
باز هم صداي خنده
باز هم صداي چندش!


حال
روز - شب - داخلي- خارجي
فرنيك آروغ ميزند
فرنوش: جونم!‌قربونت برم! عسل مامان!‌فدات بشم
فرنيك بيب ميدهد
فرنوش: دورت بگردم! فدات بشم! جيگرم!
( به اين ميگن تفاوت بچه آدم با آدم!)‌اگر ميدونستم كه شوشو جان هم اينقدر كه اين بجه آروغ زدن و بيب دادنش حياتيه و مانع از دل دردش ميشه حتما جمله هاي بالا يكي ميشد!

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

شواهد نشون ميده كه فرنيك بالاخره سرما خورد!منظور از شواهد همون پي پي سبز و اين حرفهاست.
امروز با فرنيك نصفي از مراحل آشپزي را گذرانديم و يه نميچه غذايي درست كرديم. با ماكاروني شروع كرديم . ماكاروني را ريختيم داخل قابلمه با آب در حال جوش كه مامانم سر رسيد و آشپزي ما نيمه كاره ماند! البته فرنيك در همين فرصت شير خوردن روي هوا را هم تجربه كرد!چه در روي زمين چه روي هوا چه نشسته چه خوابيده بايد حتما يك دستش را مشت كند و بگذارد كنار گوشش . اصولا دستهايش نقش مهمي در گريه كردن،‌شير خوردن،‌خوابيدن برايش بازي ميكنند و بيشتر حركاتش با دستش است تا پايش، البته شايد همه همين طورند، چميدونم من فقط بچه خودمو ميبينم ديگه!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

وقتي دوست داري به يكي عادت كني يعني ميخواي دوستش داشته باشي وقتي دوستش داشتي ميخواي كه عادتهات بشه عادتهاش.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

ورژن جديد نامه هاتو پاره كردم ميشود؛ ايميل هاتو ديليت كردم!
* اين وبلاگ ما هم بد جور بازي در مياره و اين ميشه كه تلي از زباله هاي زباني ام هرز ميرود!
* قابل توجه مادران عزيز!‌اگر ني ني جان بعد از شستشو ونگ ونگ كرد به هيچ وجه بدون پوشك بندي( يه اصطلاح جديد!) به ني ني جاني كه داره خودشو تيكه تيكه ميكنه شير ندهيد! چون عواقبي همچون كثيف كردن كف پوش اتاق عمه و شلوار و جانتان وجود داره

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

January 6, 2010

فرنيك

دو ماه و دو روزه گي
farnik0001.jpg

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

شانزدهم ديماه هشتاد و هشت

خيلي مزه ميده براي يكي آواز بخوني و غرغر نكنه وهيچ ايرادي از صدات نگيره و شعر را هر جوري كه خودت دوست داري بخوني
( حتي طوري كه شاعر در گور بلرزد )
صدات را بندازي روي سرت و چشماتو ببندي. البته همه اينها مستلزم اينه كه ني ني كوچولو باشه و با يه بالش روي پات به اين سو و آن سو پرتاب بشه!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

January 2, 2010

دوازدهم ديماه هشتادو هشت

دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007