|
« شیربرنج نژاد پرست |
صفحه اول نامهها
| اینا و اونا! »
بی صدا می روم!
توی اتاق پشتی داشتم موهامو می پیچیدم.
یکی پرسید: تاج داری؟
( توی ذهنم دنبال تاج گشتم و به یاد تاجی که خانم دکترـ یکی از شاگردهام - داشت افتادم ) با حسرت میگم: نه!
موهایم بسته شده در پشت سرم بدون تاج و تور.
به لباس عروسیم فکر میکنم.
گفتم: بیاوریدش ! نکنه اندازه ام نباشد؟؟
به ساعت نگاه میکنم.
ساعت پنج دقیقه به یازده شب.
مهمان ها در سالن منتظرند.
من هنوز در خانه هستم و حتی یک رژ هم به لب هایم نیست.
یک فضای سنگین ایجاد می شود و گویا تلفن زنگ میخورد ولی من صدایی نمی شنوم.
بعد از چند ثانیه دوباره صدا ها و دست ها- که برایم ناشناخته هستند و در تمام این مدت کنار من بودند- یادآوری می کنند که خیلی دیر شده و فرهنگ در سالن منتظر است.
لباسم را می پوشم.
دری را باز می کنم و می روم
موهایم در هوا
لباسم در هوا
می رقصند
یک چمدان - از آن چمدانهای مقوایی قهوه ای رنگ عتیقه -هم در دستم است.
از یک حوض آب می گذرم
یک چیزی در حوض است
فکر میکنم یک بچه مار است
به راهم ادامه میدهم
می آید
سمج می شود
من میدوم
به سختی با چمدان میدوم
می خزد
مار بزرگی است
میدوم
تسلیم میشوم
چمدان را می اندازم
دور می شوم
حالا دیگر نمی خزد
چمباتمبه زده روی چمدان
چمدانی که همه هستی ام در آن بود
و من از دور می بینم هستی ام را در آغوش مار
لباسم همچنان در باد می رقصد با موهای آشفته
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/676
ارسال نظر
|
نظرات
سارا :
ina ke neveshti chiye?khab didi?ya ghesas
سارا - September 7, 2010 3:39 PM