« October 2009 | صفحه اول نامهها | December 2009 »
November 30, 2009
هشتم آذر هشتاد و هشت
بچه دوم بودن از اين نظر كه ديگه روي تو تجربه اندوزي نميشه خوبه ولي از اين نظر كه بهت توجه زيادي نميشه بده!
مثلا فريور در تمام حالتهايي كه شما فكر كنيد عكس داره ولي من بدبخت از نوزاديم فقط سه تا عكس دارم؛ يكي در حالتي كه دهنم بازه و خودمو كج و كوله كرده ام. دومي كه مثل عكس شهدا كلي گل قرمز پهلومه و من چشمام بازه و كلي هم نور توي صورتمه! و سومين عكس كه امروز كشف شد عكس نيم رخمه كه پستونك توي دهنمه! حالا بماند كه بنده شعار نه پستونك نه شيشه شير مادر هميشه را از بدو تولد ميدادم ولي نمي دونم اين عكس قاچاقي را كي و كي انداخته ! خلاصه كه فقط شرح حالي بود براي بيان مظلوميت . گفتم كه نا گفته از دنيا نرم.
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
November 25, 2009
سوم آذرهشتاد وهشت
وقتي نوجوون بودم و آهنگهاي اِبي را گوش ميدادم توي دلم آرزو داشتم خودم كه بزرگ شدم توي ماشينم آهنگهاي ابي را بذارم و كلي زيادش كنم و توي يه جاده بي انتها كه دو طرفش جنگله با سرعت زياد برونم!
حالا هم ماشين هست هم جاده بي انتها هم جنگل ولي هيچ وقت اينكارو نكردم.
| نامههاي شما(12) | لينكها به اين نامه
November 24, 2009
---------
***به نظر شما توي حرمسراي قاجار، شاه ميفهميد فنچولهاش زنده اند يا مرده؟ براي مرگشون عزاداري ميكرد؟ براي غمشون مرحم( مرهم؟) بود؟ براي دلشون محرم بود؟ سوگلي هاش چند تا بودند؟
***من رها شده ام در طوفان
به هر سو كشيده ميشوم
صدايم در نمي آيد
قلبم نميزند
ولي آب دهانم را كه فرو ميدهم انگار كه زغنبوط خورده ام
كسي چشمان مرا باز كند كه سخت خود را به خواب زده ام
خسته ام
خسته از خواب
خسته از طوفان
مي ترسم طوفان كه آرام شود مرا محكم به زمين زند
نه شايد هم نترسم
چون ميدانم كه در خوابم
صداي مهرباني مرا بيدار ميكند
وقت تمام است
چشمانم را باز ميكنم
عشق روزهاي جواني است شايد هم نوجواني
هنوز هم تنم را ميلرزاند
و اينگونه پايان مي يابم
خدا نگهدار
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
هديه من فصل سرد بود
قصه تلخي بود
رفتن
وقتي كند همه چيز كنده شد
ولي من باور نكردم
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
جرق جرق
صداي گريه!
عسلم تخته ديگه جرق جرق ميكنه. من با اين هيكلم كه نمي تونم بي صدا بيام روي تخت! شعبده بازي هم كارساز نبوده تا حالا.
• منم مثل گربه ها ميمونم. حالا تو ميخواي هر جوري دوستداري فكر كني فكر كن. البته من اگر از پشت بيوفتم ميميرم.
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
November 23, 2009
دوم آذر هشتاد و هشت
من نميدونم اين شوشو جان ما چقدر بدجنسه
بريد يه سري بزنيد به وبلاگش كلي خنده است عكسهاي منو فرنيك!
توي عكس اول كه من خيلي وحشتناك افتادم. توي عكس دوم فرنيك مثل مورچه خانوم افتاده و من نميدونم از كجا فهميده قشنگ به كجا نگاه بكنه، در ضمن خيلي هم شبيه عموش افتاده ( البته بگم محل عكس هم اتاق عموشه!)
توي عكس سوم كه به نظرم معقول هم هست هر كسي نگاهش يه طرفه!
ميدونيد به نظرم اين عكس ها خيلي خنده داره تا ناراحت كننده ولي خوانندگان محترم بيشتر دلشون سوخته! فكر كنم بعضي از نسوان حسود خيلي خوشحالند كه من اينقدر ايكبيري افتادم!
از اون طرف توي يك عكسي كه خود شوشوجان انتخاب كرده و گذاشته توي وبلاگم، برداشته بد ترين عكس منو گذاشته كه از نيم رخ خيلي دماغم ضايع افتاده! خلاصه فكر كنم شوشو جان عكسهاي زشتانغولي منو ميذاره كه راضي بشم برم عمل كنم ولي عمرا!
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
November 22, 2009
تولدم مبارك!
«شادانه شاد باشي و فراتر از نامت كه به مباركي فرنوش شد. دكترت حسن مهاجري و زمان تولد؛ ساعت يك در بيمارستان آبان روز يكشنبه ا ول آذر
يك باشي و يك بماني!»
اين جمله اي است كه فرهنگ در اول صفحه كتاب حافظ نوشته. تولد هر كداممان به گونه اي در اين صفحه از كتاب ثبت شده.
نمي دونم از خودشيفتگي ناشي ميشه يا هر چيز ديگه اي ولي واقعا روز تولدم خيلي برام مهمه.
توي اون همه حس بدي كه داشتم يكي كامنتهاي پست قبلي كلي بهم دلگرمي داد و ديگري كادوهاي سوپرايز گونه شوشو جان و خانواده دوست مهربان! يه دسته گل بزرگ ليليوم و اركيده( و چقدر من عاشق اين گل هستم)، سكه و عطر. عطري كه بوشو واقعا دوست دارم هرچند كه خيلي توي انتخاب عطر سخت ميپسندم ولي اين واقعا شاهكاره كه براي من عطر خريده بشه و من بوشو دوست داشته باشم. خييييييييييييييلي ممنونم كه هم سوپرايز شدم هم خوشحال!!!!
از طرف ديگه امروز دوستاي دوران دبيرستان( هدي+ ندا+ فرزانه و غزل + راحيل و رستا+نرگس و سنا+شيرين و پارسا) لطف كرده بودند و اومدند و كلي خوشحال و مشعوف شدم هم از جهت ديدنشون با بچه هاي عسلشون كه هر كدوم يه صدا در مياوردند و صداي فرنيك توشون گم بود هم بخاطر اينكه تولدم يادشون بود و طوري برنامه ريزي كرده بودند كه جشن تولد من سوت و كور نباشه! با كادوهاي خيلي خيلي قشنگ و ارزشمندشون.
دو تا دسته گل هم علاوه بر اقلام بالا دريافت شد يكي از طرف( راحيل و رستا) يكي هم از طرف داش فري!
خانواده شوشو جان نيز زحمت كشيدند.
امروز روز من بود.
هم ماشين روشن شد، هم فرنيك براي چكاپ پيش دكتر برده شد و خدا را شكر همه چيز خوب بود.
خبري هم از اف...گي نبود، مگه ميشه توي خيابون وليعصر جاي خالي براي پارك پيدا كني و اف..ده باشي؟ وقتي خانومه با اون جنتو قرمز رنگش از جاي پارك خارج شد فكر كنم قيافه ام شبيه فرنيك شده بود كه وقتي گشنه است دنبال مي مي ميگرده و نفسهاش تند تند ميشه!
ممنون از همه كساني كه امروزمو از هر طريقي كه تونستن ساختن و اينقدر خوشحالم كردند.
يه تشكر ويژه هم از مامان و فريماه كه امروز كلي زحمت كشيدند و كلي خسته شدند. انشاالله عروسي فريماه با آبكش آب بيارم از خجالتش دربيام!
| نامههاي شما(16) | لينكها به اين نامه
November 20, 2009
زني را ميشناسم كه سالهاست از قلبش نور مي بارد
حتي وقتي دلتنگ عزيزش ميشود باز قلبش نور ميدهد
به همه بي منت نور ميدهد
دلتنگي من براي اين زن است
بغضم براي اوست
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
سي آبان هشتاد و هشت
وقتي دارم يه چيزي ميخورم و از گلوم به سختي پايين ميره و نفسم ميگيره
وقتي دارم آب ميخورم و احساس خفگي مي كنم
وقتي بي تحرك يه جا ميشينم
وقتي يه چيزي شبيه به حساسيت توي صورتم بروز پيدا ميكنه و دماغم و اشكم آويزون ميشه
وقتي خونه برام تنگ ميشه
وقتي فضا سنگين ميشه
وقتي خنده هام فقط يه لحظه است
وقتي نيشم تمام مدت باز نيست
يعني من يه مرگيم هست و اون چيزي نيست به غير از علائم اف...گي
ولي من پدرشو در ميارم و اگر فكر كرده كه ميتونه بياد توي من رخنه كنه كه من قرص بخورم كور خونده، غلط كرده.
اي لعنت به من كه كوچك ترين حرف برام ميشه بزرگ ترين پتك
وقتي بهم ميگن كه ما نگران تو نيستيم نگران فرنيك ايم، انگار غم عالم توي دلم مياد. شايد تقصير خودمه وقتي كه بلد نيستم وقايع و حوادث اطرافمو با آب و تاب بگم و در عوض با خنده و شوخي اونها را رقيق ميكنم همه فكر ميكنند كه هيچ فشاري روي من نيست. اونهم مني كه غصه همه عالمو ميخورم ولي توي قصه هام هيچي از اونها نمي تونم بنويسم. اين دل شده صندوقچه و اينجا شده جايي كه بيام ور بزنم تا شايد دلم نتركه. بيست ماهه كه توي دلم خونه اگر سن غم توي دلمو بخواي بدوني كه از مهر هشتاد و پنج بشمار بيا جلو!
زندگي من هم شده مثل اين سريال روزهاي زيبا كه به جاي زيبايي توش همش غمه.
خلاصه همه اينها را گفتم كه اگر بخوام قرص بخورم لعنت به من. اصلا غصه منو نخوريد ها! فقط دعا كنيد ماشينم روشن بشه من بد بخت نشم كه كلي پول باطري بدم!
| نامههاي شما(18) | لينكها به اين نامه
بيست و نهم آبان هشتاد و هشت
نمي دونم چرا تا نوزاد رونمايي ميشه همه ميخوان بدونن كه شبيه كيه.
انگار كه ميخوان بگن: شيطون توي جلد مامانه رفته بوده و بر اثر شيطنت حامله شده! حالا اگر هم اينطور باشه كه نبايد به روش آورد! شايد كه توي اين نُه ماه توبه كرده باشه.
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
چندش
يه آدم ديگه شده ام
انگار منو توي بيمارستان عوض كرده اند!
حالا زنها براي من دو دسته اند: چندش و غير چندش
چندش ها كساني هستند كه قدر زندگي راحت و خوبشان را نميدانند و زندگي را براي همه تلخ ميكنند
و
غير چندش ها كساني هستند كه قدر تك تك لحظه ها و مكان ها و آدمها را ميدانند و بار زندگي تلخ را بر دوش مي كشند.
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
November 19, 2009
پي پي
مادر شدن يعني سرويس شدن!
پي پي سفت بشه نگراني، شل بشه نگراني، يبوست بشه نگراني، استفراغ كنه نگراني
اي جونم
عسلم بايد بدوني كه پي پي تو به اندازه قورمه سبزي هاي مامان براي من نوستالژيكه پس تو رو به خدا يه ملاقه پي پي كن!
رنگ پي پي ها هم انگار مهمه! ماشاءالله تنوع رنگي موج ميزنه!
اروغ هم كه شده معضل ما. نمي دونم اين بچه اينهمه صداي اروغ بابا جونشو شنيده چرا نميدونه آروغ چيه و عوضش ميگوزه؟ خب يه آروغ بزن دل ما رو خوش كن ديگه! تو كه روي لباس ماماني مهشيد جيش كردي و روي مامان فرنوشت بالا آوردي محض رضاي خدا اين كارو هم بكن ديگه!
اينم بگم كه وقتي كه تو ميخندي يا اينكه مثل گشنه ها با نفس هاي تند تندت سرتو مي چرخوني تا ميمي را پيدا كني دنيا كه سهله، انگار بهشت را به آدم ميدن و ديگه چيزي به نام غر و بي خوابي توي ذهنت نيست و همش ميشه عششششششششششششششششششق!
عشق به يه آدم كه خدا امانت داده و تو چقدر خوشبختي از داشتن اين امانت.
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
November 18, 2009
تاريخ در بي تاريخي نوشته شد!
مور مورم شد وقتي ديدمش
با دو تا عطسه تازه ميخواست بچه من را هم ببوسه!
مور مورم شد چون توي دايره بازي ما هم افتاده بود، توي دايره فاصله ها و من از اين فاصله ها ميترسم .
فاصله هايي كه سريع پر مي شوند نه يكي نه دوتا هزارتا!
غم رفت تويِ يه گوشه از دلم جا خوش كرد، از خودم بدم اومد و اين اولين بار نيست كه مور مورم ميشه و از خودم بدم مياد به جاي اينكه از تو بدم بياد.
همين كه غمه بياد، پشتش گريه مياد، پشتش چشمهاي من بدون اشك التماس ميكنند و پشتش همه سالها زير سوال ميرن و قبل از همه اينها شك به بودن يا نبودن يقه منو ميگيره.
ايكاش ميدونستي كه با اين كارهات زجرم ميدي و سلاخي ام مي كني.
بعد از مدتي من ميشم فرنوش هميشگي ولي يك تيكه از قلبم ترك خورده و با گرمايي كه توي گلوم داشتم رفته پايين.
نميدونم شايد بايد با اون نگاه بشكنم ولي نميشه و نميخوام. امروز يه شبح نگاهمو دزديد ولي پس گرفتمش نميدونم شايد نبايد پس گرفته ميشد شايد هم...
ديروز خسته- بي رمق
ديروز شَك
ديروز حس بد
ديروز تكرار چند باره يك بازي قديمي
ديروز شَك
امروز شَك
فردا شَك؟؟
آقا اجازه! اگر بازي قديمي تكرار بشه ما ديگه نيستيم! ميگم ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شايد هم من! خب ميبيني شك توي همه جا موج ميزنه!
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
بيست و پنجم آبان هشتاد و هشت
يه بيمارستان دولتي كه به نظرم از هر نظر بهتر از بيمارستانهاي دولتي كه تا حالا براي ملاقات رفته ام است.
فرنيك بغل منه و پدر بزرگ مادر بزرگ ( پدري) و عمه هم همراهمان. چشمهام سياهي ميره ولي تند تند راه ميرم راهروهاي طولاني با نورهاي روشن. از اين طرف به اون طرف. تا بالاخره پذيرش ميشيم و ميريم به سمت اتاق ( اِن آي سي يو).
فرنيك شير ميخوره و پوشكش عوض ميشه و خانوم خشنه مياد و فرنيك را توي سينك ميشوره و البته يه بار هم ميندازتش توي سينك. نفسم توي سينه حبس ميشه و يه چيزي مثل آب جوش از گلوم ميره پايين ولي جيكم در نمياد چون تجربه ثابت كرده توي اين جور جاها حق با تو نيست.
بعد از يك ربع كه توي ( ان آي سي يو)هستيم، فرنيك توي دستگاهه و من ميرم كه از بخش مادران لباس بگيرم .بخش مادران پر از مادرهايي است كه روپوش سبز به تن دارند و با دمپايي مسير اتاق مادران را تا (ان آي سي يو)لِخ لِخ كنان طي ميكنند. مادراني كه حتي حس اينو ندارند كه بهت بگن بايد از كجا لباس برداري ولي خب بالاخره كمد لباسها را پيدا ميكنم و مي پوشم و وسايل را مي سپارم به دست پدربزرگ.
يك ساعت بعد در جمع مادراني هستم با النگوهاي زرد طلايي با يكي دو بچه كه در خانه هستند و شوهرهايي كه شيفتي مشغول كار هستند و اكثرا به ايران خودرو مي رسند. اينجا همه دلتنگند و گريه ميكنند. اينجا همه پدر تلفن اتاق را در آورده اند و بي هيچ ترسي از آلودگي گوشي تلفن به همه فاميل گزارش روز ميدهند. شام مي آيد و لوبيا پلو است با كلي گوشت و تو مشكوك ميشوي كه گوشت كدام زبان بسته را ميخوري كه گوشتش اصلا مزه بدي نميدهد، برعكس سوپ كه مزه مرگ ميدهد و بعد از قاشق اول به سطل آشغال حواله ميشود.
تند تند ميرم به بخش بچه ها سر ميزنم و فرنيك خوب خوابيده. مادرهايي كه بچه هايشان بيدار شده اند را از طريق پرستاري پيج ميكنم، به بقيه مادرها كه با گريه به بچه هايشان شير ميدهند دلداري ميدهم و اشكم در نمي آيد، حتي بغض هم نمي كنم و در عوض چند بار باسن اسهالي دختر يكي از خانومها كه بچه دومش است را مي شورم و اصلا هم چندشم نميشود شايد چون محلول ضد عفوني كننده اينجا فراوان است.چند بار هم هوس ميكنم كه به بچه شير بدهم كه جلوي خودم را ميگيرم و خدا را شكر كه جلوي خودم را گرفتم وگرنه بايد تا الان خونه خانومه باشم كه هم باسن مبارك بچه را بشورم هم لباسهاي كثيف مادر را و هم به بچه شان شير بدهم. واقعا راست ميگن كه زن مرد را به جايي ميرسونه.اين مادر اينقدر ضعف از خودش نشون ميداد كه حد نداشت .همش گريه ميكرد و وقتي فرنيك بغل من بود بهم ميگفت بيا بچه منو بشور يا مثلا فلان چيزو بهم بده. منم رفتم بالاي سرش و تئوري گفتم چجوري بچه را بشوره( حالا نكه 10 -20 تا بچه بزرگ كردم خوب بلدم چيكار كنم) و وقتي با شوهرش حرف ميزد بد بخت را خون جيگر ميكرد. بعد فكر كنيد زردي بچه اش 10 بود و از همه بچه ها كمتر بود و چيزي كه ميشد با دو روز بيمارستان موندن خوب بشه، بعد از ترخيص ما هنوز هم در بيمارستان بود.
البته بگم كه من قبل از بيمارستان رفتن گريه كردم، نه براي ترس از بيمارستان بلكه براي اينكه هيچ كسي به حرفم گوش نميداد كه ميگفتم اين بچه زردي داره و ما رو ببريد دكتر!همه ميگفتن : نه! تو وسواس داري! اصلا اگر هم زردي داشته باشه چيزي نيست كه! حالا يكي نبود بگه كه بابا جان اگر زردي بالا بره بايد خون بچه عوض بشه.
ساعت ملاقات هم بابا ها مي اومدن به اتاق ني ني ها و پيش خانومهاشون بودند، براي همين من يه زماني به فرنيك شير ميدادم كه مجبور نشم توي ساعت ملاقات كه باباها دل از زن و بچه شون نمي كندند مجبور به شير دادن به فرنيك بشم. بعد از ساعت ملاقات همه خانومها لبخند به لب داشتند و كلي خوشحال بودند. تازه بعضي از باباها براي مادر بچه شون غذا مي آورند كه غذاي بيمارستان را نخورند و صد البته باز با خانومشون باشند.
خلاصه كه دل ما كلي آب شد و در نهايت ذوب شد و گريه در كار نبود ولي برعكس، امروز كه خونه هستم كلي گريه كردم و با مامانم به جاي تشكر از اينهمه مهربونيش و زحمتهايي كه داره براي من و فرنيك ميكشه دعوا كردم. خب بابا جان ما هم آدميم ديگه.
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
November 16, 2009
بيست و پنجم آبان هشتاد و هشت
سلام
سلامي دوباره
سلامي با حس هاي رقيق مادرانه
سلامي با خجالت از اينكه اينقدر از عمل مي ترسيدم ولي خدا را شكر همه چيز خيلي خيلي خوب بود با كمترين درد و كمترين ترس ! مايِ ساده را بگو كه فكر مي كرديم اينها كه ميرن همه جاشونو عمل ميكنند چقدر جرات دارند ولي واقعا يه ذره هم ترس نداره. حالا ديگه شايد نشه منو بخاطر عمل هاي زيبايي از دم در بيمارستان جمع كرد.
كادر بيمارستان فوق العاده بودند و همه مقدمات براي يه زايمان راحت و بي استرس فراهم بود. هر چند نميشه دعاهاي خيري كه بدرقه راه بود را نا ديده گرفت.
خلاصه فرنيك ما هم به دنيا اومد و كلي شيريني برامون آورده. اين چند روزه هم دسترسي به اينترنت نداشتم وگرنه هنوزم معتاد اين تكنولوژي هستم.
بند ناف فرنيك هم افتاده ولي هنوز جايي براي گذاشتنش نداشتم و فعلا روي ميز كامپيوتر هست كه به نظر دوستان ايشون حتما مهندس خواهند شد! حالا ما به پيشنهاد شما هم نياز منديم كه براي شغل دوم هم كه شده يه جايي را معرفي كنيد كه اين بند ناف را پرتاب نموده تا ني ني جان براي تامين مخارج زندگي آيندشون از اون راه نيز ارتزاق بفرمايند!
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
November 13, 2009
من و فرنیک

شش روزگی فرنیک
| نامههاي شما(13) | لينكها به اين نامه
November 4, 2009
فرنیک
من در بیمارستانم و حنیف به نیابت از من داره این وبلاگ رو آپدیت میکنه الان، فرنیک(نی نی) به دنیا اومد و این وبلاگشه و اولین عکس ها و فیلم هاش رو توش گذاشتن که البته داره مدام عکسهای جدیدتر بهش اضافه میشه
| نامههاي شما(20) | لينكها به اين نامه
سيزدهم آبان ماه هزارو سيصدو هشتاد و هشت
امروز سخت ترين تجربه زندگيمه!
نه اشتباه نكنيد نميميرم!
مردن عجيب ترين تجربه زندگيمه!
شايد هم دوتاشو با هم تجربه كنم. كسي چه ميدونه!
| نامههاي شما(14) | لينكها به اين نامه
November 3, 2009
دوازدهم آبان هشتاد و هشت
صبر ميكنم تا رسيده بياي!
ديشب كلي كلافه بودم و ميخواستم هر چه زودتر بياي. بين خواب و بيداري بودم و هي پريدم.
تا كمتر از يه هفته ديگه يه زندگي تازه مياد
يه نفس جديد
يه آدم جديد
• براي دل خودم كلي تغييراتي كه ميتونستم به خودم دادم؛ موهامو مش كردم يه مش جديد . البته دوست دارم سر ابروم هم يه بلايي بيارم ولي خب فعلا يكمي دو دلم.
• سه شب بود كه ورم ميكردم. خدا را شكر الان ديگه ورم ندارم. ترسيدم از اينكه بايد دمپايي بپوشم ولي خدا را شكر انگار به اونجا نميرسم! امروز ماما كه در مطب دكتر است گفت چيزهاي يكمي شور بخور كه هم ته دلتو بگير هم فشارت بيشتر از اين پاييين نياد! ( انگار دنيا را به من دادن!) ديگه كم مونده من اون سنگ نمك توي راه پله را بخورم!
• هر كسي گفت توي دوران بارداري كاهو و كلم و خانواده كلم و نمك و حبوبات نخوريد بيخود گفته! بخاطر اينكه من همه اينها را خوردم ولي دريغ از ورم! تازه شور هم خوردم. البته موافقم كه نمك چيز بديه ولي خب چون با من دوست بود با ورم ساخت و پاخت كردن و من قسر (قصر؟ غسر؟ غصر؟ قثر؟) در برم! فكر كنم ورم اين سه شبم مال همون نون بربريه كه جمعه خريدم! البته تا ني ني به دنيا نياد هيچ چيز معلوم نيست! فكر كنيد كه ني ني بدنيا مياد و بلور نمك دور تا دورشو گرفته!
• اگر براي كسي كامنت نذاشتم بدونيد ميام و بهتون سر ميزنم .
• فريماه ميگه تو رو خدا توي 5-6 روزي كه مونده تا ني ني بدنيا بياد، ساعت 10-11 بخواب كه ني ني مثل خودت خفاش نشه و وقتي بدنيا اومد مثل بچه آدم بخوابه! البته به نظرم فقط بچه آدمه كه شبها بيداره ! چون بچه گربه ها خيلي زود ميرن ميخوابن و البته جوجه ها نيز همين طور! گفتم جوجه ها ياد بچه گي افتادم كه جوجه هاي رنگي را ميذاشتيم توي كارتن بعد سرپا مي خوابيدند و مثل ويبره ميلرزيدند و يه صداي زير از خودشون در مياوردند كه البته الان به نظرم داشتن ما رو گول مي زدند كه مثلا خوابند وگرنه بيدار بودند!
• راستي به نظرم اين روزها روده ام دراز شده . نمي دونم فكر ميكنم با اين عمل ميميرم و نميتونم بيام ديگه حرف بزنم؟!كه هي مطلب مي نويسم؟ خدا عالم است!
• نمي دونم اين صالح اعلا اگر درست حرف بزند ميميرد و يا كسي بهتر از اين الكن ظاهرا همه چيز دان نيست كه بيايد و يك ناني هم به خانه ببرد و هر چيز كه از خودش در مياورد به خورد مردم ندهد؟
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
November 2, 2009
يازدهم آبان هشتادو هشت
هفته 39 بارداري يعني اينكه ديگه كم كم بايد دل بكني از اين خودخواهيت كه بخواي هر جا دوست داري و هر كاري دوست داري تنهايي باشه!
ديگه همينجوري ني ني با هات سر كار نمياد. همينجوري سوار ماشين نميشه.همينجوري غذاتو راحت نمي خوري و همينجوري نمي خوابي! البته يك بهانه شديدا خوبه كه ميتوني هر جا دوست داري نري و دو دره بكني و ني ني را بهانه قرار دهي!
ديگه يعني اتمام يه تجربه جديد و شروع يه تجربه جديد تر و بسي بسيار طولاني به نام مادري!
