|
« بيست و پنجم آبان هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| تاريخ در بي تاريخي نوشته شد! »
بيست و پنجم آبان هشتاد و هشت
يه بيمارستان دولتي كه به نظرم از هر نظر بهتر از بيمارستانهاي دولتي كه تا حالا براي ملاقات رفته ام است.
فرنيك بغل منه و پدر بزرگ مادر بزرگ ( پدري) و عمه هم همراهمان. چشمهام سياهي ميره ولي تند تند راه ميرم راهروهاي طولاني با نورهاي روشن. از اين طرف به اون طرف. تا بالاخره پذيرش ميشيم و ميريم به سمت اتاق ( اِن آي سي يو).
فرنيك شير ميخوره و پوشكش عوض ميشه و خانوم خشنه مياد و فرنيك را توي سينك ميشوره و البته يه بار هم ميندازتش توي سينك. نفسم توي سينه حبس ميشه و يه چيزي مثل آب جوش از گلوم ميره پايين ولي جيكم در نمياد چون تجربه ثابت كرده توي اين جور جاها حق با تو نيست.
بعد از يك ربع كه توي ( ان آي سي يو)هستيم، فرنيك توي دستگاهه و من ميرم كه از بخش مادران لباس بگيرم .بخش مادران پر از مادرهايي است كه روپوش سبز به تن دارند و با دمپايي مسير اتاق مادران را تا (ان آي سي يو)لِخ لِخ كنان طي ميكنند. مادراني كه حتي حس اينو ندارند كه بهت بگن بايد از كجا لباس برداري ولي خب بالاخره كمد لباسها را پيدا ميكنم و مي پوشم و وسايل را مي سپارم به دست پدربزرگ.
يك ساعت بعد در جمع مادراني هستم با النگوهاي زرد طلايي با يكي دو بچه كه در خانه هستند و شوهرهايي كه شيفتي مشغول كار هستند و اكثرا به ايران خودرو مي رسند. اينجا همه دلتنگند و گريه ميكنند. اينجا همه پدر تلفن اتاق را در آورده اند و بي هيچ ترسي از آلودگي گوشي تلفن به همه فاميل گزارش روز ميدهند. شام مي آيد و لوبيا پلو است با كلي گوشت و تو مشكوك ميشوي كه گوشت كدام زبان بسته را ميخوري كه گوشتش اصلا مزه بدي نميدهد، برعكس سوپ كه مزه مرگ ميدهد و بعد از قاشق اول به سطل آشغال حواله ميشود.
تند تند ميرم به بخش بچه ها سر ميزنم و فرنيك خوب خوابيده. مادرهايي كه بچه هايشان بيدار شده اند را از طريق پرستاري پيج ميكنم، به بقيه مادرها كه با گريه به بچه هايشان شير ميدهند دلداري ميدهم و اشكم در نمي آيد، حتي بغض هم نمي كنم و در عوض چند بار باسن اسهالي دختر يكي از خانومها كه بچه دومش است را مي شورم و اصلا هم چندشم نميشود شايد چون محلول ضد عفوني كننده اينجا فراوان است.چند بار هم هوس ميكنم كه به بچه شير بدهم كه جلوي خودم را ميگيرم و خدا را شكر كه جلوي خودم را گرفتم وگرنه بايد تا الان خونه خانومه باشم كه هم باسن مبارك بچه را بشورم هم لباسهاي كثيف مادر را و هم به بچه شان شير بدهم. واقعا راست ميگن كه زن مرد را به جايي ميرسونه.اين مادر اينقدر ضعف از خودش نشون ميداد كه حد نداشت .همش گريه ميكرد و وقتي فرنيك بغل من بود بهم ميگفت بيا بچه منو بشور يا مثلا فلان چيزو بهم بده. منم رفتم بالاي سرش و تئوري گفتم چجوري بچه را بشوره( حالا نكه 10 -20 تا بچه بزرگ كردم خوب بلدم چيكار كنم) و وقتي با شوهرش حرف ميزد بد بخت را خون جيگر ميكرد. بعد فكر كنيد زردي بچه اش 10 بود و از همه بچه ها كمتر بود و چيزي كه ميشد با دو روز بيمارستان موندن خوب بشه، بعد از ترخيص ما هنوز هم در بيمارستان بود.
البته بگم كه من قبل از بيمارستان رفتن گريه كردم، نه براي ترس از بيمارستان بلكه براي اينكه هيچ كسي به حرفم گوش نميداد كه ميگفتم اين بچه زردي داره و ما رو ببريد دكتر!همه ميگفتن : نه! تو وسواس داري! اصلا اگر هم زردي داشته باشه چيزي نيست كه! حالا يكي نبود بگه كه بابا جان اگر زردي بالا بره بايد خون بچه عوض بشه.
ساعت ملاقات هم بابا ها مي اومدن به اتاق ني ني ها و پيش خانومهاشون بودند، براي همين من يه زماني به فرنيك شير ميدادم كه مجبور نشم توي ساعت ملاقات كه باباها دل از زن و بچه شون نمي كندند مجبور به شير دادن به فرنيك بشم. بعد از ساعت ملاقات همه خانومها لبخند به لب داشتند و كلي خوشحال بودند. تازه بعضي از باباها براي مادر بچه شون غذا مي آورند كه غذاي بيمارستان را نخورند و صد البته باز با خانومشون باشند.
خلاصه كه دل ما كلي آب شد و در نهايت ذوب شد و گريه در كار نبود ولي برعكس، امروز كه خونه هستم كلي گريه كردم و با مامانم به جاي تشكر از اينهمه مهربونيش و زحمتهايي كه داره براي من و فرنيك ميكشه دعوا كردم. خب بابا جان ما هم آدميم ديگه.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/511
ارسال نظر
|
نظرات
امیر :
کاش گفته بودم چیکار کنید که فرنیک زردی نگیره یا زودی زردیش خوب بشه و نیازی به بیمارستان نباشه! هرچی باشه من بابای با تجربه تری هستم!!!
امیر - November 18, 2009 8:09 AM
ميم :
:(
ميم - November 18, 2009 10:31 AM
پور پدر :
همه بچه ها زردی میگیرن
همه شون هم خوب میشن!
هیج مشکلی نیست
شما نگران نباش!
------------------
کاشف به عمل اومد که این میوه ه بوته داره!
پور پدر - November 18, 2009 1:14 PM
سما :
سلام
من هم زردي گرفتم هيچيم نشد تازه هزار سال پيش بوده اون موقع.
هنوز علم پيشرفت نكرده بوده.
چه مامان واقع گراي خوبي هستي فرنوش.
جمله:"ميگفتم اين بچه زردي داره..."
آدمو يه جوري مي كنه .
آخر مامان بودنه اين جمله.يه جور مامان بودن واقع گرايانه طبيعيه قشنگ.
سما - November 18, 2009 2:12 PM
فرنوش :
سلام فرنوش جون
خودت رو از حالا اذیت نکن ....
راه درازی درپیش رو داری ....
خودت رو خسته نکن ....
موفق باشی ...وبلاگ آریانا رو بخون یه چیزهائی دستگیرت میشه.....
فرنوش - November 19, 2009 9:01 AM