|
« هفتم آبان هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| نهم آبان هشتاد و هشت »
روزهايمان را باد مي برد!
ساعت 12 طبق قراري كه 10 سال پيش با بچه هاي دبيرستان گذاشته بوديم دور هم جمع شديم! 7/7/77 بچه هاي گروه سايان گفتند 8/8/88 همه دور هم جمع بشيم و شديم. البته مطابق معمول باحالها و عشقي ها كه ما نيز جزوشون باشيم پايه اين جور كارها هستند! هر چند من يادم نمي آمد اين قرار ( چند ساليست پس از ازدواج حافظه ام هر چند وقت يكبار براي خودش پاك ميكند هر چه را كه بخواهد!)ولي رفتم . برعكس مدرسه كه هيچگاه به خاطر ندارم سر موقع رسيده باشم كه زود رسيدن پيشكشم باشد، ديروز از همه زودتر سر قرار بودم! رستوران ترمه! از حراست دانشگاه مي پرسم كه رستوران ترمه از كدوم وره ؟ آقا نگاهي مي كند به شلوار قرمزم و آدرس ميدهد: انتهاي دومين كوچه دست راست! ميروم به انتهاي دومين كوچه دست راست!
باز از حراست ميپرسم كه رستوران از كدوم وره؟ اين يكي آقا هم به شلوارم نگاه ميكند و مي گويد : خانم از خارج اومدين؟ من: بله!( خب آخه تپلي خنگ خدا اگر من مال اين دانشگاه بودم كه پدر رستوران و دستشويي را تا حالا در آورده بودم و لازم نبود از شما بپرسم!)آقا: منتها اليه دست راست!
پرشيايي از بغلم رد ميشود دختري سانتي مانتال وارد محوطه ميشود، اصلا به ذهنم خطور نميكند كه عاطفه است. دختر پياده شده و ماشين خارج ميشود! عاطفه همان دوست هميشگي است كه در زمان دانشگاه وقتي موبايلم زنگ ميزد ميدانستم كه بايد بگم حواسم هست اگر مامانت زنگ زد ميگم با مني!
دختري دوست داشتني كه هنوز هم مانند يك دختر بچه كوچك شيطنت دارد و دوست داري گازش بگيري! حرف زدن و تعريف كردنش هم كه محشر است. نا مرد، هر روز هم خوشگل تر ميشود!
براي نظارت هم شده به دستشويي رستوران سرك ميكشم و بعد كه خيالم راحت شد ميايم به فضاي بيرون.
هدي و فرزانه هم آمده اند و مطابق معمول هدي ميميرد اگر تنها بيايد و بايد يكي را حمل كند! من نميدونم اينكه اينقدر از جابجايي مسافر خوشش مياد چرا اينهمه درس و زبان خونده!
فرزانه با غزلش آمده كه مانند خورشيد خانوم گرم است و خندان! تپل است و ناز! شش ماهه خواب در داخل كرير!
بخاطر غزل ميرويم به داخل رستوران ! اسفند هم برايمان دود ميكنند و چقدر خر كيف ميشوم!
چند دقيقه بعد حكيمه و ندا هم مي آيند و فقط از آن جمع، اين دو چادرشان بر باد نرفته! ( مدرسمون شرط چادر داشت با مانتوي سبز انگلي! يه رنگي در حد اسهال بعد از يبوست كه توش خيارشور گنديده هم بود!)
چند دقيقه بعد هم نرگس ميايد با وروجك چشم سبزش( سنا) به همراه شيرين و پسر تپل و ساكتش (پارسا)!
ساكن كه ميشويم در ميز رزرو شده مان، از 17 صندلي 6 تايش ساك و كيف و پتو و مشتقات بچه داري است و به غير از ما بقيه صندلي ها جاي خالي دوستاني است كه لطف كرده اند و نيامده اند!
به بچه ها نگاه ميكنم به آنهايي كه پيش دانشگاهي با هم بوديم و عجب جانوران چندشي بوديم براي مدير و دبيران پاستوريزه مان! و برعكس عجب بچه هاي خوبي بوديم براي بوفه دار!
ولي حالا همان نا اهلان دور هم جمع شده بوديم، همان ها كه به همه چيز اعتراض مي كرديم ! از مانتوي خوش رنگمون! تا غيبت هاي آقاي حاتمي دبير حسابان كه توي اون چند ماهي كه ماباهاش كلاس داشتيم 5-6 بار زنش زاييد!
از سه رديف كلاس يك رديف ما بوديم! ما چندش ها! بعضي از دبيرانمان مانند نادر نمكي! حتي به ما نگاه نميكرد و شايد حتي برگه فيزيك ما را نمي خواند ! شايد هم بعد از ديدن ما كفاره ميداد! ولي من جزو بچه هايي بودم كه همان سال اول دانشگاه قبول شدم و همين نادر نمكي چندش پي اين بود كه بفهمد من چه كسي بودم كه او نشناخته بود! زنيكه احمق!از آدمهاي احمقي كه فقط در ذهنشان معيار درسخوان و درسنخوان، خوبي و بدي آدمها را نشان ميداد متنفرم . خدا را شكر كه الان بچه ها حق دبيران محترم را كف دستشان ميگذارند البته با بي ادبي مخالفم ولي با اون معلم هاي كاه مغز هم كه زمان ما بودند مخالفم كه تحقير اساس كارشان بود و يكي نبود بگويد تو خودت چه پخي بودي كه حالا تمام عقده هاتو داري سر ما خالي ميكني!
آره ما بچه هاي خيلي بدي بوديم چون توي صف برنامه اجرا نميكرديم! امتحانات و كلاسهايي كه به ميلمون نبود را دو دره مي كرديم! براي دبيران محترم اسم ميذاشتيم! زنگ تفريح ها ميزديم روي ميز و مسخره ميرقصيديم! شهريه اگر بالا ميرفت ما توي دفتر جمع بوديم! براي اينكه اردو نميبردنمون اعتراض ميكرديم! دلمون هم ميخواست به جاي جواب امتحان هايي كه نمي دونستيم برگه سفيد ميداديم! مقنعه يكي از دبيرامونو كه تاريخ درس ميداد را وقتي اومد توي رديفمون نشست را با قيچي بريديم. يه بار هم توي كفشش كه در آورده بود را آب ريختيم! از پيري پوري ( پورشيرازي دبير شيمي) هم سو استفاده ميكرديم و هي به اون كسيكه ميرفت پاي تخته مسائل شيمي را حل كنه مي رسونديم! اصولا توي كار رسوندن تبحر خاصي داشتيم مخصوصا آخر كلاس! آخر سفره افطار تتمه غذامونو با نوشابه و آشغالها قاطي مي كرديم! تكه كلام تمام دبيرامونم بلد بوديم! هر هر و كر كر مون هم ساختمونو بر ميداشت براي همين اگر دبيرمون نميومد مجبور بودند كه ما را تعطيل كنند! هيچ وقت دختر ترشيده هاي امور تربيتي را دوست نداشتيم و آبمون توي يه جوب نميرفت براي همين هميشه زيرآبمون زده بود!
يكي از كارهاي شنيع و خيلي خيلي بدي كه ميكرديم اين بود كه توي حياط مدرسه روي زمين مينشستيم و مدير با خنده مي اومد ميگفت دخترهاي گلم نشينيد روي زمين بعدا مشكل دار ميشيد ها! ولي خب باز فردا ما زنگ تفريح روي زمين ولو بوديم!
آخر سر هم ما نفهميديم منظورش چي بود چون ديروز توي اين جمعيكه بوديم و ازدواج كرده بوديم هر كي بچه ميخواست داشت !!
حالا اون بچه ها نصف بيشترشون مادر بودند! مادرهايي كه هر كدوم با عشق بچه ها شونو چسبيده بودند و موقع غذا خوردن داشتند به اونها اول غذا ميدادند و ديگه خبري از چندش بازي و قلدري نبود ولي صداي خنده هاي از ته حلق هنوز پا برجا بود و آخر كه توي محوطه حياط رستوران بوديم اونجا را هم بهم ريخته بوديم! قراري براي 9/9/99 گذاشته نشد چون همه يه جوري دپرس شديم كه اون زمان ديگه 40 سالمونه و 40 سالگي شايد يعني پيري و فقط حرفش زده شد. نمي دونم آيا 9/9/99 دور هم جمع ميشيم يا نه ولي مسلما اون زمان خيلي چيزها داريم و خيلي چيزها نداريم و خيلي چيزها عوض شده.البته من با اصرار تمام ميگفتم 40 سالگي من مادر زن شده ام و بچه ام را شوهر دادم! همه گفتن 11 سالگي ؟ و من گفتم آره و تازه فهميدم كه ني ني من 11 سالش بشه من 40 ساله هستم!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/499
ارسال نظر
|
نظرات
ماه مون :
عاطفه رو منم دیدم نه خیلی باحاله سلام بهش برسون به اونایی هم که دیدم سلام برسون.
ببین من چقدر دوستت دارم تازه از مکتب خونه اومدم یه لنگه جورابم رو هنوز در نیاوردم ها ...
فرنوش خوبی ؟ دوستت دارم البته نی نی ت روبیشتر
ماه مون - October 31, 2009 6:53 PM
پور پدر :
یاد مرسدس افتادم ...
پور پدر - October 31, 2009 10:17 PM
سما :
سلام.
تنها نكته مثبت مدرسه همين چندش هاش! هستن.
ترشيده هاي امور تربيتي و برنامه سر صفو عالي اومدي.
سما - November 1, 2009 8:27 AM
امیر :
حالا نمیشد انقدر دقیق رنگ مانتو رو تشریح نکنی؟!
امیر - November 1, 2009 10:34 AM
دالتون :
فرنوش با این تعاریفی که ازمون کردی فکر میکنی کسی مونده باشه که به اون میلک محمدی (اسم امنیتیشه ) حق نده که از ما خوشش نیاد؟!
قراره9/9/99 هم سر جاشه تو هم میتونی با دختر و دامادت بیای ;)
دالتون - November 3, 2009 1:22 AM