|
« پانزدهم شهريور هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| سه شنبه هفدهم مرداد هشتاد و هشت »
حس ششمي كه كابوسي براي من به همراه دارد
آنقدر يه حس عجيب تمام وجودمو پر كرده بود كه مغزم علنا دستور انجام هيچ كاري رو نمي داد
مات و مبهوت داشتم به ديوار روبروم نگاه ميكردم. انگار با چشم باز خوابم برده بود
حرفها هي برام تكرار ميشد و با اينكه معني خاصي براي من نداشت ولي حالمو بدتر مي كرد:
من: خب با كارت عابر بانك بريزيد به حسابي كه هميشه مي ريختيد
اون: من كه تا حالا پولي نريختم
من: مگه دفترچه دست شما نبود
اون: نه...
توي تكرار صداها، صداي خودم زيرتر و صداي او بم تر ميشد تا اينكه خوابم برد
تحمل همه چيز را داشتم به غير از اينكه بفهمم يكي توي چشمهاي من نگاه كرده و با وقاحت تمام وقتي كه بهش گفته بودم جون من خودت پول را ميريزي يا اون ؟ گفته بود: جون تو اون مي ريزه!
شك مي كنم به همه چيز! به من، به تو، به ما!
شك مي كنم آيا من هموني هستم كه مي خواد با تو باشه؟
شك مي كنم به تمام حرفهات و به تمام دوست دارم گفتن هات! هر چند ميدونم جوابت اينه كه نمي خواستي من ناراحت بشم ولي اين جواب سوال من نيست. جواب سوال هاي مكرر من و انكارهاي تو چيزي نيست به غير از ذهن آشفته من و خودت بهتر ميدوني كه وقتي آشفته ميشم ديگه هيچ چيز برام مفهوم نداره نه عشق نه مهربوني و نه هيچ چيز ديگه و توي اين مواقع تصميماتي ميگيرم كه به عقل جن هم نمي رسه و ديشب من به اين حد رسيدم ولي خواب منو برد!
حالا صبح شده و بر خلاف تمام داستانها كه وقتي صبح ميشه همه چيز خوب ميشه، من بدتر شدم و دارم شك مي كنم به خودم
و اينكه به خودم شك بكنم براي تو خيلي بده و ممكنه انقدر برات گرون تموم بشه كه حد نداره!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/439
ارسال نظر
|
نظرات
ماه مون :
:(
من نفهمیدم چی شد
یعنی فهمیدم یکی خیلی ناراحتت کرده
ماه مون - September 8, 2009 10:45 AM