|
« دهم شهریور هشتاد و هشت |
صفحه اول نامهها
| دو كلمه حرف حساب با ني ني 14 شهريور 88 »
دوازدهم شهريور هشتاد و هشت
*يه دليلي كه از اول بارداريم ننوشتم برميگشت به اينكه اكثر وبلاگهايي كه قبلا ميخوندم وقتي باردار ميشدند ديگه انقدر لوس ميشدند كه نميشد خوندشون. هي از بچه هاي سوسكيشون مينوشتن و هي قربون صدقه شون ميرفتند در حدي كه ديگه حالت بهم ميخورد.
* شايد يكي از بهترين وبلاگ مادرانه اي كه خوندنش ادامه داشت و مشمول نوشته بالا نمي شد «خانوم حنا» بود كه براي سام يه وبلاگ جدا درست كرده بود و براش مي نوشت و اون روند نوشته ها و احساسات اونقدر تغيير نكرد و تعريف سوسكي نميكرد و ناخداگاه سام مثل خواهر زاده شده بود و براي فضولي هم شده مي رفتم وبلاگ سام راهم مي خوندم و عكس هاشو مي ديدم.
*حالا برعكس همه اونها وبلاگ «تا خورشيد» بود كه سيما خانوم بعد از گذاشتن عكس تولد دوقلوهاش ( خورشيد و گلشيد ) ديگه عكسي نذاشت و واقعا تا تولد يك سالگي دوقلو ها حسرت به دل ديدنشون بودم تا اينكه خود سيما جون برام عكس تولدشون رو فرستاد وكلي ذوق مرگ شدم. البته يه وقتهايي هم كه ازشون مينوشت كلي قند توي دل آدم آب ميشد ( يك وقت = هر 50 پست يك بار!) و آرزو ميكردي حتي براي يك لحظه هم شده طعم دوقلو داشتن را بچشي!
*از اون طرف وبلاگ يه بابايي بود به نام امير كه اولش هي از ذلالتش ميگفت كه داره خونه تكوني ميكنه و اين حرفها و هي من ميگفتم عجب زني داره برم پيشش كلاس خصوصي ! خلاصه دخترش به دنيا اومد و براش وبلاگ باز كرد ولي دريغ از يك عكس. اولش گفتم خب بچه چروكه براي همين عكسشو نذاشته! يكمي بيشتر گذشت حالا فضول دون من ديگه درد گرفت و به زبون بي زبوني گفتم كه يه عكسي از اين دختر ببينيم،( نا سلامتي عمش ميشدم ديگه، حق نداشتم ببينمش؟!!!!)ولي اصلا انگار نه انگار! انگار كامنتو كوبوندي به ديوار! خلاصه آخر سر ديگه من از رو رفتم .البته بماند كه با خودم ميگفتم حتما دخترش اينقدر ايكبيريه كه روش نميشه نشونش بده ولي چند شب پيش كه مهمون داشتم شنيدم كه بله! دختر نگو پنجه آفتاب بگو! نگو بابائه اينقدر بدجنسه ! كه نميخواد مردم دخترشو ببينن!
* همه اينها را نوشتم كه بگم توي مهموني دوستانه اي كه داشتيم همه دوستام بهم گفتن چقدر لطيف شدم وچقدر عوض شدم. ولي اميدوارم كه بتونم جلوي خودمو بگيرم و نه مثل اون مامان سوسكي ها بشم و نه مثل مامان باباهايي كه بچه هاشونو قايم ميكنند. ايده آل من همون خانوم حناست .
خلاصه اگر نوشته هام رقيقه شده مال تغيير هورمونهاست اميدوارم كه از اين خيلي بيشتر نشه كه خودم هم حالم بهم بخوره!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/430
ارسال نظر
|
نظرات
دالتون :
لطیف شدی اما خدا رو شکر هنوز عوض نشدی فقط یکم عرض و طولت قاطی پاتی شده ;)
دالتون - September 3, 2009 3:49 PM
raha :
بچه دوست ندارم ولی بچه های دوستام را خیلی دوست دارم حتی اگه سوسکی باشن امروز خونه یکیشون شده بودم کهکلی با این جغله حال کردم...مادر شدن حس لق یه معجزه است که به اندازه بعثت ارزش داره
raha - September 4, 2009 2:12 AM
نازی :
تا اونجا که من یادمه تو همیشه روحیه لطیفی داشتی بی خود ننداز گردنه نی نی ناز.
نازی - September 4, 2009 10:33 AM
نازی :
بیا بگو ببینم دوست داری با کی محشور بشی.
نازی - September 4, 2009 7:27 PM
نازنین :
هنوز که اصلا لوس و رقیق نشدی... اصلا:) خیلی هم خوبی
نازنین - September 4, 2009 9:53 PM
امیر :
آدم انقدر بدجنس نوبره والا! من اتفاقا" قایم نکردم بچه م رو. گفتم کار لوسیه که عکس بذارم و اینا! وگرنه بچه تحفه که نیست. همه دارن. بهترشم دارن!
امیر - September 5, 2009 9:00 AM
سیما :
بابا فرنوش جون بدجوری من رو تکون دادی.
آخه من فکر می کردم نوشتن درباره ی دخترهام این روزها شاید کمی لوسه و پرت. آخرین بارهاییهم که ازشون عکس گذاشتم بعضی خوانندگان وبلاگم حالم رو گرفتند.
اما این نوشته ات خجالتم داد. یه یادداشت مفصل نوشتم که منتشرش می کنم مخصوص تو :) و تقدیم به نی نی نازه که تو راهه.
من هم خیلی رقی القلب شده بودم. خیلی. کسانی که من رو تو بارداری شناخته بودند ازم تصور یه آدم آروم و خندان داشتند (من و این حرف ها!!). البته تو که همیشه خوش رویی.
سیما - September 5, 2009 12:17 PM
مانا مهر :
فرنوش ِنامه های قدیمی!
مبارکه خانوم...خیلی
:*
مانا مهر - September 6, 2009 1:13 AM