« November 2008 | صفحه اول نامه‌ها | January 2009 »

December 10, 2008

*وقتی دلت برای یکی تنگیده میشه نا خداگاه همه زمین و زمان دست به دست هم میدن تا دل تنگیده تو باز بشه.نمی دونم چرا تنها کسی که دوست دارم بغلش کنم و ببوسمش اونه البته توی نا محرم ها! آی آی فکر بد نکنید! طرف زن و بچه داره! وای بد تر شد! اصلا ولش! یعنی اینقدر دوستش دارم که دوست دارم فشارش بدم ( دوست داشتن با فشار!)و بهش بگم که چقدر دوستش دارم البته فکر کنم دوست جونم هم همین احساسو به من داره یا شایدم داشت چون دوست داشت من عروسش بشم.

*نحیف و من تقریبا هر شب یک فیلم یا شاید هم بیشتر ببینیم به نظرم رسید اینجا هم در مورد فیلم ها بنویسم.

*ضد حال یعنی اینکه از شب قبل خودتو بکشی برای فردا و فردا صبح ببینی که ماشینت مرده و روشن نمیشه

*ضد حال یعنی اینکه کلی خودتو بکشی و غذا درست کنی ولی نحیف نره شرکت و بره ماموریت و غذات بمونه توی یخچال و تو نتونی ظهر هی زنگ بزنی بهش و هی بپرسی «خوشمزه بود؟» و اون هم هی بگه : آره دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود! ( حتی اگر گند باشه که البته به نظر نحیف همه غذاهای من خوشمزه است!)

*ضد حال یعنی اینکه بی خیال خودت بشی و بری توی نقشی که مجبوری اجراش کنی

*ضد حال یعنی اینکه دلت برای بابات یک ذره بشه و اون نباشه و هر چی به عموت نگاه میکنی هیچ همشکلی با بابات نبینی که دلتنگیت کم بشه

*ضد حال یعنی بی پولی

*همه اینها به کنار، قشنگترین نکته امروز این بود که مامانم برام فسنجون خوشمزه نگه داشته بود.آی کیف کردم ! چون دیروز داشتم میمردم که من توی خونمون دارم نودل میخورم ولی مامان اینا فسنجون داشتن


| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007