« May 2007 | صفحه اول نامه‌ها | July 2007 »

June 30, 2007

???

يه دلشوره عجيب داره مغزمو ميخوره!

نمي تونم بخوابم.
دكمه پاور كامپيوتر را ميزنم و روشنش ميكنم و جالب اينجاست كه اينترنت بدون اينكه من كانكت بشم،‌ وصله! حالا نمي دونم نحيف تنظيم كرده اينطوري باشه يا اينكه جن توي خونمون به اينترنت كانكت شده!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

June 26, 2007

گرسنته؟گشنه اي ؟

به سلامتی بنزین سهمیه بندی شد!

به سلامتی لبنیات و کرایه و پوشاک و خوراک و مسکن و قبر گرون شد.

راستی ما چند سال دیگه میتونیم پولهامونو جمع کنیم یک قبر بخریم؟ یا اصلا بهش فکر نکنم ؟!

راست میگی بهش فکر نکنم خیلی بهتره!

همینه دیگه که میگن یک تختش کمه منظورشون منم! یکی نیست بگه احمق اگر که بمیری که روی زمین که نمی مونی بالاخره یک جایی از این خاک میهن را چال میکنند و می کنندت توش!

خوب پس مردم آسوده بخوابید که پول نفت داره میره تو سفره تان و فردا میتونید سفره تان را باز کنید و لای نان لواش پولهاتو نو بردارید!

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

June 24, 2007

بسته محبت رسيد، كي فكر ميكرد بسته محبت توي كويت بوده؟

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

June 23, 2007

هر كسي ميره به دل طبيعت جاي من يك نفس عميق بكشه!
هميشه بهم ميگفت تو خواهرمي،‌
هميشه ازم توقع داشت كه چرا زوتر از بقيه دوستها از كارام سر در نمياره
پنج شنبه اي من حالشو فهميدم
وقتي كه هدي با اس ام اس گفت كه مادر بزرگ ندا فوت شده
عصر پنجشنبه تو خيابونهاي پيروزي دنبال مسجد علوي بوديم
***
هر چي چشم انداختم ندا را نمي ديدم
بعد يك ربعي يك دختر لاغر با گونه هاي فرو رفته توي بغلم بود
حالا بغض چند روزه اش ميشكنه و هاي هاي گريه ميكنيم
***
منم شكايت خواهري مي كنم؛ خواهريمون اين بود؟ توي جشنها و شاديها؟
اون ميگه نمي خواسته منو ناراحت كنه
انگار بيشتر ناراحت ميشم
***
صبح روزي كه مادربزرگش فوت كرد براي اولين بار به موبايلش زنگ زدم از هر دري حرف زديم و اون گفت اگر گاومون نزاد همديگرو ميبينيم. غافل از اينكه مادر بزرگش عصر با اين دنيا خداحافظي ميكنه و ما بنا به خواست روزگار همديگرو ميبينيم.
***

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

June 19, 2007

30

مريضي اي به نام عادت كه بياد به سراغت يعني كه داري به 30 نزديك ميشي!
حالا ديگه داروخانه اي ميدونه كه من هر سه هفته يكبار ميرم كه ازش دهانشويه بخرم!
بهترين لحظات جونيم داره توي گنگي و دلهره و غصه خوري و مسخره بازي صرف ميشه!

| نامه‌هاي شما(9) | لينك‌ها به اين نامه

زلزله!

وقتي همه چيز به هم پيچ بخوره و تو به اون همه چيز ،‌ درك ميكني كه من دارم چه غلطي ميكنم!
يكي گرفتاره من بايد كاراشو رديف كنم حالا بماند كه دكتراي فحش خوريم را هم در اين چند هفته ميگيرم!
يكي ميميره
يكي توي بيمارستانه
يكي بچه اش به دنيا اومده
يكي خودش تولدشه
يكي مادربزرگش مريضه
يكي من زنشم و 9 شب تازه ميام خونه براش شام درست ميكنم!
يكي پسر داييش از اراك مياد تهران ما را بايد ببينه
يكي توي زندانه
يكي توي آگاهي بازداشته
يكي طلبكاره كه بايد برنامه شبتو بهش بگي و تا ميتونه بهت بدون سلام اس ام اس ميزنه! خب طلبكاره!‌ و من چون بدهكارم بايد جواب بدم و عمرا جوابتو بدم!
يكي مهندس اين مملكته و هر چي از دهنش در مياد بايد بگه

بعد ميگيد كه امروز زلزله اومده!‌نه خير خيلي وقته كه زلزله اومده و من زير آوارم!
يك چيز جالب اين آدمهاي بالا اينه كه يك وجه مشترك دارند و اونهم اينه كه طلبكارند ! البته به جز نحيف كه خداييش با همه سازهاي من ميرقصه !
نحيف واقعا ممنون!
البته مرده خدا بيامرز هم طلبكار نيست !

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

June 2, 2007

: (

خسته ام
هنوز خستگي هفته پيش از تن من بيرون نرفته و فردا شروعي دوباره است!
* دلم يك بسته محبت ميخواهد!

| نامه‌هاي شما(16) | لينك‌ها به اين نامه

June 1, 2007

زندگي من !

فكر مي كنم تا حالا اشتباه رفته ام
ولي باز هم در همين راه هستم
همان راهي را ميگويم كه از بچه گي به من ياد داده اند
همان راهي كه پدر و مادرم مي روند
به ما ياد داده اند كه راه خودت را برو و سرت به كار خودت باشد
ولي هيچ كس به ما ياد نداده در مقابل كسي كه بي خودانه كار به كارت دارد يا بدون هيچ عملي در مقابلت عكس العمل منفي نشان ميدهد چكار كن!
همين است كه خيلي ها بدون اينكه كاري به كارشان داشته باشيم،‌ دشمنمان ميشوند
يا بدتر از اين هم اتفاق افتاده و
كسي كه باعث اذيت و آزار ما شده، از ما كينه به دل ميگيرد و دشمنمان مي شود و تازه حق به جانب،‌ جمعي را نيز برعليهمان ميشوراند!
دنياي غريبي است !
*اين ها را كه مينويسم بيشتر به همان مطلب حق زن كه پاكش كردم فكر ميكنم!
* نحيف عزيز من را به بازي چه كسان و چه چيزهايي در زندگي ام تاثير گذار بوده اند و من هم از خدا خواسته مينويسم:
1- مادر و پدر عزيزم بدون اغراق تاثير گذارترين افراد زندگي من بوده اند. برعكس خيلي از هم سن و سالها و اطرافيانم از سبك زندگي اي كه پدر و مادرعزيزم برام بوجود آورده اند خيلي راضي هستم. اعتمادي كه خانواده به من داشت و داره باعث شده كه بايد و نبايد ها و حريم ها را به خوبي بشناسم و خودم جوانب يك موضوع را بررسي كنم و تصميم بگيرم.
2- فريور (تنها برادرم) يك دوست واقعي و مهربونه كه هميشه پشتم بهش گرمه و اگر توي بچه گي به من ياد نميداد كه دختر نبايد هي جيغ جيغ كنه و هي با صداي كلفت داد بزنه،‌ من الان حتما يكي از اراذل و اوباش صدا كلفت بودم كه آفتابه به گردنم آويزون بود. يك چيز ديگه كه ميتونم در مورد فريور بگم اينه كه هميشه بهش غبطه مي خوردم و مي خورم و همين هم باعث شده كه سعي كنم كارهامو هر چقدر هم كه از توانم خارج باشه درست انجام بدم چون هر كاري كه انجام ميده سعي ميكنه به نحو احسنت انجام بده و واقعا جادو ميكنه! اميدوارم كه انرژيش هدر نره و مفيد واقع بشه!
راستي من خيلي سعي ميكردم كه سوت زدن را ياد بگيرم تا بتونم اگه كسي توي كوچه روبرويي بود يا اينكه اون ور خيابون بود را صدا كنم كه با راهنمايي هاي فريور از اين عمل شنيع هم دست كشيدم! ( خودمونيم درجه پسر بودن من خيلي بالا بوده و براي همين همه فاميلها فكر ميكردن من ميترشم!)
3- نمي دونم اين مربوط به فريماه ميشه يا مامان بابام! چون اگر فريماه نبود الان من كلي غصه ميخوردم كه مامانم و بابام تنها هستند ولي خيلي خوشحالم كه فريماه هست و خونه بابام اينا سوت و كور نيست.
در ضمن رك ترين توصيفاتي كه از تيپ و هيكل من ميشه توسط فريماهه كه انشاالله قراره به من بر بخوره و خودمو درست كنم!
4- من مديون نحيف هستم كه اومد منو گرفت مگرنه توي فاميل هيچكسي حاضر ( حاظر) نبود بياد منو بگيره چون هم شلخته بودم و هم خل و چل!
با ازدواج من با اين خانواده سياسي،‌ خيلي چيزها را فهميدم. مهمترين نكته اش اين بود كه فهميدم خيلي راه راهم!
واقعا از نحيف ممنونم كه منو تحمل ميكنه . در ضمن يواشكي در گوشتون بگم كه چشمهاش منو كشته!
5-توي دانشگاه يك دوست بسيار خوب دارم كه واقعا خيلي ماهه و واقعا همچين آدمي خيلي نادره! ماندانا دوست دوران ليسانسمه ( خب ممكنه دوباره فوق قبول شم و دوران فوق ليسانس هم شكل بگيره،‌ هر چند كه امسال اصلا نفهميدم قبول شدم يا نه!) كه مثل يك مادر بزرگ تجربه داره و هيچ تجربه اي را از آدم دريغ نميكنه و مهمتر از همه اينكه محرم اسراره و خورنده كتاب و يكي از كسانيكه باعث شده من خوره كتاب بشم همين ماندانا خانومه كه هر روز يك كتاب عرفاني 300 صفحه اي از كتاب خونه ميگرفت و فرداش پس ميداد و اينقدر با لذت از كتابي كه مي خوند براي آدم تعريف مي كرد كه مزه اش زير دندون منو هم گرفت!
راستي دوتايي تخصص داشتيم كه وسط كلاس روانشناسي از كلاس به سمت سلف بريم و چايي بخوريم اونهم نه يكي بلكه دوتا و بعد هم خيلي شيك برگرديم سر كلاس تا استاد فرشيد ابراهيمي برامون از آركتايپها بگه! و ما هم آخر ترم 20 بگيريم!
6-رفتن من سر كار خيلي توي زندگيم تاثير گذاشت و باعث شد كه هم يكمي از خيالاتي بودن دست بردارم و هم يكمي از بچه گي در بيام و هم خنده هاي مسخره ام كم بشه! خوشحالم كه از فرداي آخرين امتحان پيش دانشگاهي رفتم سر اين كار و از خونه كنده شدم! بابايي ازت خيلي ممنونم هر چند كه اونموقع شبها كلي گريه ميكردم كه نمي تونم با مامانم اينا ناهار بخورم!!!!
8- دكتر كيوان استاد تاريخ هنر دانشگاه هم يكي از آدمهايي كه خيلي بهش مديونم و خيلي در حق من لطف كرده و اميدوارم هر جا كه هست سالم و موفق باشه!
8-اگر فكر كرديد با 7تا شماره بالا پته زندگيمو ريختم رو آب درست حدس زديد!‌ پس هر كسي كه دوست داشت مثل من پته خودشو بريزه روي آب بسم الله!‌ اينجا برام كامنت بذاريد تا منم بيام بخونم !

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007