« نامه 3 | صفحه اول نامه‌ها | پستچي »


افسانه یک پری

ناهار که خوردیم فکر شام بودم که چی باید درست کنم، از بچه ها ( مامان و فریماه ) نظر خواهی کردم که چی درست کنیم. البته چاره ای هم جز درست کردن عدس پلو با گوشت چرخکرده نداشتم چون به غیر از گوشت و مرغ و ماهی توی فریزر فقط سبزی قورمه، سبزی پلو و بستنی و نون وجود داشت. ( البته خیلی ترکی گفتم و منظورم این بود که گوشت و مرغ و ماهی نداشتیم!)
خلاصه برنج را خیس کردم، گوشت چرخکرده را از فریزر در آوردم و عدس را ریختم توی قابلمه.
ساعت 2:30برای بچه ها که چایی ریختم، یکدفعه یادم افتاد که امروز وقت دندانپزشکی داشتم اونهم ساعت 10 صبح! مامان کلی غرغر میکنه که آخه هواست کجا بود؟
نحیف هم از صبح کلی اس ام اس تکراری و بی مزه میفرستاد و همش هم به خاطر این بود که پریروز که قرار بود ساعت 4 بیاد خونه مامانم اینا، ساعت 7:30 اومده بود و من هم کلی عصبانی شده بودم- البته نشون ندادم چون که کشکول هم همراه نحیف آمده بود دنبالم که بریم منزل بابای نحیف-چون میخواستم تا مهلت حراج «پاتن جامه» تموم نشده بود مطابق معمول برای نحیف کلی شلوار لباس بخرم ولی خب نشد و البته عصبانیت من هم بیخود بود و برای همین هم فروکش کرد البته بماند به خودم کلی فحش دادم که تو که خودت شلوار لباس نداری چرا برای شوشو هی میخوای تند تند لباس بخری! خلاصه که منظورم این بود که نحیف هی جوک های تکراری – روش دفع انگل: سه روز چای با بیسکوییت بخورید، روز چهارم چای تنها بخورید، کرم میاد بیرون میگه : پس بیسکوییتش کو؟ و بدین ترتیب کرم را بکشید و بکشید!و...._ می فرستاد و این در حالی بود که فریماه که داشت با گوشی من بازی میکرد دیگه منصرف شد چون بازیش با هر اس ام اس قطع میشد. خلاصه یک اس ام اس فرستاده شد و بعد گوشی زنگ خورد. گفتم حتما نحیفه و می خواد مغز منو بخوره که جدیدا بانکها تا 7 شب کار می کنند و غیره. حدسم درست بود و نحیف بود. بعد حرف زدن دیگه بی خیال خوندن اس ام اس شدم و تصمیم گرفتم که پیاز داغ کنم و بعدش هم گوشت را سرخ کنم تا عصری برم حموم که بوی پیاز داغ ندم که یکدفعه انگار یکی گفت اول اس ام است را بخون. به ندای قلبم جواب دادم !!!و بازش که کردم دیدم اس ام اس از طرف افسانه است. خیلی خوشحال شدم و سریع بهش زنگ زدم و خلاصه قرار گذاشتیم که بیاد طرفهای ما و وسایلی که برای نی نی گولو خریده را برساند به دست ما. حالا دیگه نیش من بود که بسته نمیشد و وولوولک گرفته بودم و از این اتاق به اون اوتاق میرفتم. قیافه مامان و فریماه شبیه علامت سوال شده بود . درعین اینکه حرکت می کردم به پرسشهای مامان و فریماه جواب می دادم و البته توی ذهنم از خودم سوال می کردم که لباسمو عوض کنم یا نه؟
موهای مامانو سریع شونه کشیدم و بستم. فریماه هم رفت سراغ کمد و لیوانهای مهمون را آورد بیرون. مامان هی می گفت که یک شلوار بدید به من، بده که من با شلوارک باشم! و من و فریماه هم یکصدا می گفتم بابا جان طرف خانومه! تا مامان گفت شلوارک، انگار که داغ فریماه تازه شده باشه به شلوارکش نگاه کرد و گفت وای این خیلی بده و سریع رفت و شلوارکشو عوض کرد و یکمی بلندترشو پوشید، حالا میگه لباسمو عوض کنم؟ من و مامان یکصدا میگیم :نه! لباست خوبه! برو شربت درست کن!
حالا فریماه هی سوال می کنه: کی میاد؟ کجا بود؟ با چی میاد؟ قاشق بلندها کجاست؟
من: نمی دونم . فقط شربت درست کن. اینهمه هم سوال نکن. تنها چیزی که من از او میدونم اینه که او یک خیّر است.
مامان هم از اونجا که خواننده پرو پا قرص صفحه حوادثه هی با صدای بلند مطالبی را که توی صفحه حوادث نوشته شده را می خواند. فریماه از لابه لای خبرهای روزنامه که با صدای مامان خوانده میشود، به مغزش خطور می کند که جملات زیر را بسازد تا اگر من اطلاعی از افسانه دارم بهش بدم:
شاید این خیر، قاتل باشه یعنی خیر قاتل
شاید این خیر، دزد باشه یعنی خیر دزد
این جملات را که میگه، میزنیم زیر خنده و می گیم فریماه خوبی؟
مامان میگه : واقعا که!
فریماه میگه آخه چطوری هم موبایل فرنوشو داره هم آدرس خونه را؟
منم می گم آی کیو من خودم بهش دادم.
حالا خودم را متقاعد کرده ام که باید همان باشم که هستم. شلوار گلگلی شاد و جینگیل مستون، تاپ خاکستری.
سوالهای فریماه تمومی نداره: به نظرتون چه شکلیه؟ چند سالشه؟ فریماه میگه نکنه فکر کنه اینها را برای خودت میخوای.
یکدفعه به شکمم نگاه میکنم و میگم بعید هم نیست. نفسم را حبس می کنمو شکممو می دم تو . میگم اگر هم اینطور فکر کنه حق داره! می گم می خوای شکم بندمو ببندم؟ مامان میگه تو پرخوری نکن و نک نزن لاغر میشی!( خلاصه هر کسی سعی داره یکجوری منو ضایع کنه)
مانتو و شالمو دم دست میذارم تا اگر نیومد بالا بپرم پایین.
زنگ زده میشه. فریماه مات به صفحه آیفون نگاه می کنه انگار که میخکوب شده.
من ازتوی آشپزخونه میگم فریماه درو باز کن!
فریماه با خنده: ِا بچه ها اون خیر، نحیفه!
به بچه ها میگم به نحیف هیچی نگین و بذاریدش توی خماری!
مثل بچه های خوب برای شوهر جان شربت میارم و انگار نه انگار که اصلا دیروز کفرمنو درآورده بوده!
بعد از اینکه همه درخواست شربت می کنند، زنگ به صدا در میاد و فریماه میگه بدو!
میدوم و آیفونو میزنم. دو دختر هستند. میبینم که تو نمیان، میرم که تعارف کنم بیان بالا ولی نمیان. مثل بچه های کوچولو چشمم به دست دختر جوان ( افسانه) که میوفته دهنم باز میمونه و لبخند میزنم. افسانه هم یک نایلون بهم میده و میگه این مال مادر بچه. چندتا نایلکس بزرگ هم روی زمین گذاشته میشه. هر چی تعارف میکنم که بیاد بالا، قبول نمیکنه و میگه که مهمونه. دوستش همچنان دم در منتظر است. از ایوان به سمت در میره و خداحافظی میکنیم.من هم انقدر سوپرایز شدم که نایلونها را دستم میگیرم و مثل گیج منگولیها سریع میام بالا. در را باخوشحالی و صدای جیغ زیاد باز میکنم.
نحیف مات مونده که ما چیکار داریم میکنیم: چه خبره؟
من : سیسمونی نی نی گولووووو.
نحیف باز هم نفهمیده که چه اتفاقی افتاده: دم بریده کی اومده بود؟
من با غرور: دوست های وبلاگیم!
نحیف که حسابی فضول دونش درد گرفته مثل بچه ها میاد و به جمع ما میپیونده.
یکی از نایلونها را که باز میکنم اونقدر توش لباس ها و لوازم قشنگ و با سلیقه هست که نزدیکه گریه ام بگیره. انگار که افسانه اونها را برای بچه خودش خریده.
دست به کار میشم و شماره موبایل افسانه را میگیرم و صحبت می کنم البته توی کف هستم و نمی دونم چه جوری واقعا باید از اعتماد و محبت این دوست عزیز تشکر کرد.
مامان میگه هنوز هم آدمهای خوب منقرض نشده اند.
نحیف میگه همه اینها را یکنفر گرفته؟
فریماه میگه وای نازی!
مامان میگه چقدر قشنگن!
من توی کف هستم که با چقدر بالای اینها پول داده شده!
و البته هزار تا سوال توی مغزم؛ که نویسنده کدوم وبلاگه یا اینکه شبیه کیه یا اینکه دوست کیه .و...
تا حالا هر کسی که کمک کرده بیشتر مالی بود ه و به حساب ریخته اند ولی این یکی خیلی خیلی سوپرایز بود.
تازه مادر بچه را هم فراموش نکرده بود.
شب که بر میگردیم خونمون به نحیف میگم اگه که همسایه ها ما رو با این لوازم ببینن فکر میکنن که خبریه.
لوازم را توی اتاق که میذارم میرم به سمت کامپیوتر و بعد میرم سراغ جمال آقا( همون جی میل) ؛ چند نفر دیگه هم نامه زده اند که می خوان کمک کنن. گریه ام میگیره از این همه محبت. یکی از وبلاگر ها هم نامه زده که هم کمک میکنه و هم اینکه یک ماشین بافتنی داره که حاضره که به اون خانوم نیازمند بده تا اموراتش بگذره.
من که خیلی خیلی خوشحالم از این همه محبت، نمی دونم اون خانوم این کمکها بهش برسه چقدر خوشحال میشه.
نحیف میگه فکر کنم بهترین کار برای تو زدن یک « ان جی او» باشه .



 

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/110


نظرات

ری را :

ُسلام چقدر طولانیه ............. اوه اومدم سر بزنم ببینم در چه حالی اما به خدا امتحان دارم وقت نمی کنم نامه رو بخونم بعد از امتحانات میام ....

 

م س ا ف ر :

خیلی طولانی بود ولی اینقدر قشنگ بود که همشو یکضرب خوندم.اونم در شرایط غیرعادی(انلاین).
و اما چند نکته:
نوشتی خیلی ترکی گفتم.مواظب باش به سرنوشت مانا نیستانی دچار نشی.
بعد هم اینکه پیشنهاد حنیف رو حتما جدی بگیر چون موفق میشی.
به جمال آقا هم سلام برسون.
این خواهر گرامی رو هم وادار به نوشتن کن.
اینجور که معلومه زیاد به حرفت گوش میکنه.

 

م س ا ف ر :

من به روزم.
مسافر منتظر حضور نویسنده نامه های قدیمی است.

 

بي تا :

چقدر اون مامان از این قدم خیر تو و بقیه خوشحال میشه.
خسته نباشی خانومی

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007