|
« گرگها |
صفحه اول نامهها
| بهارانه »
سياه و سفيد

بيست و چهار سال پيش، 28 آبان ماه يه دختر سفيد و تپل و تو دل برو به دنيا اومد، سه روز بعد از اون هم يك دختر سياه و لاغر و نحيف به دنيا اومد.اين دوتا دختر كه دختر دو تا خواهر بودن هر روز بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدند. فاميل بين اونها خيلي تبعيض ميذاشتند و دختر سفيد و تپل مپل را خيلي بيشتر از دختر سياه و لاغر تحويل مي گرفتند.
دختر سياه كه ديد دختر سفيد خيلي عزيزه، تصميم گرفت تپل بشه، بلكه اونهم توي چشم فاميل باشه. خلاصه كه دختر سياه چاق و چله شد ولي هيچ چيز تغيير نكرد بلكه بدتر شد و از اون به بعد انگ شلختگي و دست و پا چلفتي هم بهش زدند. اين موضوع تبعيض انقدر رنگ عوض كرد كه دختر سياه حتي وقتي كه توي المپياد شيمي توي منطقه رتبه آورد به هيچ كس نگفت، مبادا كه كسي حرفشو باور نكنه! خلاصه كه دختر سياه هيچ تلاشي نكرد كه بخواد خودشو اثبات كنه بلكه به درس و مدرسه چسبيد.
پيش دانشگاهي دو تا دختر خاله كه تموم شد، دختر سفيد شوهر كرد و به خونه شوهر رفت و دختر سياه هم به دانشگاه رفتن و كار كردن مشغول شد. اون موقع از اونجايي كه فاميل مادري دختر همه كسبه بودند و بالطبع پولدار، كار كردن زن را زياد خوب نمي دونستند ولي دختر سياه بدون هيچ تفاوتي به كساني كه زياد در موردش خوب و درست قضاوت نكردند، وارد دانشگاه شد. اونهم چه دانشگاهي؛ دانشگاه هنر!!!!
خلاصه سياه از اينور و اونور ميشنيد كه ميگفتند اين دانشگاهها مركز فسادند و دانشجو ها هم مفسد، مخصوصا دختر هاي دانشجو كه همه مشكل اخلاقي دارند و ....
خلاصه فك و فاميل در غياب سياه و خانواده اش، جوري با همديگه حرف مي زدند كه رنگ موهاي سياه، اگر رنگ دندونهاش هم بشه هيچ كسي حاضر نميشه با سياه ازدواج كنه!!
سياه، سال اول، ترم دوم دانشگاه بود كه دوست برادرش بهش ابراز علاقه كرد و سياه هم بعد از 9 ماه تازه جواب داد كه حالا مي تونيد با خانواده تشريف بياريد خواستگاري!!
تازه سياه با جناب نحيف نامزد شده بودند كه از هر طرف شنيده شد كه سياه و نحيف با هم دوست دختر و دوست پسر بودند و حالا مجبور به ازدواج شدند!!
سياه چون با پسرها بزرگ شده بود و توي بچه گي اش كلي دوست پسر داشت و راحت مي تونست با پسرها ارتباط برقرار كنه هيچ وقت خلاء نداشت كه بخواد دوست فابريك پسري باشه . و اين همون چيزي بود كه فقط مادر و پدر و برادر سياه مي دونستند و البته مسئله ديگه اين بود كه سياه براي خودش و خانواده اش خيلي ارزش قائل بود.
خلاصه الان كه سياه 24 سالشه، ازدواج كرده و توي كار و زندگيش به لطف خدا موفقه! و دختر خاله تپلش هم الان يه پسر گوگولي داره و اونهم خدا را شكر در زندگيش موفقه.
تپل سفيد، تبديل به يك مادر خانه دار شده و از زندگيش راضيه.
سياه تپل، تبديل به يك زن اجتماعي شده و از زندگيش راضيه.
سياه تقريبا فكر مي كنه كه نظر سنتي خونواده مادرشو عوض كرده.
الان ديگه توي خونواده مادر سياه، درس خوندن و سر كار رفتن، امتياز مثبت به حساب مياد.
در بالاي متن، عكس پسر (9 ماهه) دختر خالمه ( همون تپل سفيد) كه اومده بودند خونه ما.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/82
|
نظرات
باد صبا :
حالا در اين زندگي خوشبخت چرا حال بقيه را مي گيري؟ مگر هر كس كه دوست فابريك پسريست مشكل گذشته و عدم ارتباط دارد؟ ببين نشد فرنوش... تقلب نكن.
باد صبا - March 8, 2006 11:58 PM
م س ا ف ر :
فکر نمی کردم کسانی که روابطشان قبل از ازدواج چه با
همسر وچه با فرد دیگری بوده بتواند در زندگی موفق باشد.
حالا قضیه شما برای فرضیه من شده برهان خلف.
راستی گفتی بچه.
یه سر به لیلا علیپور بزن ببین پرهام چطوره.
م س ا ف ر - March 9, 2006 1:33 AM
مجيد :
سلام
خيلي با حال بود
مجيد - March 9, 2006 10:44 AM
بي تا :
فرنوش گلم تولدت مبارک... چقدر این عکس خوشگله.
و چقدر خوب شد که چسبیدی به درس و مدرسه ها.
تنهایی یه انقلاب به پا کردی تو خونواده. دمت اساسی گرم.
بي تا - March 9, 2006 11:00 AM
farnoosh :
با سلام و سپاس گذاري از تمام عزيزاني كه به من سر ميزنندو لطف دارند و كامنت هم ميذارند بايد بگم اگه عكس مطلب قبلي خيلي كوچيكه، مي تونيد به آدرس زير بريد و تصوير بزرگ را مشاهد كنيد( تيتر تصوير در مورد مرگ يك كارتن خواب است).
ارادتمند:فرنوش
http://www.kayhannews.ir/831016/3.htm
farnoosh - March 9, 2006 1:00 PM
ماهي قرمز :
اين كوچولو واقعا نانازه.....
ماهي قرمز - March 9, 2006 2:33 PM
مهسا :
خانم سیاه نازنازی متاسفانه تو نتونستی نظر فک و فامیل مادرت رو عوض کنی چون خیلی ازاونها از خیلی قبل هم درس خواندن وسر کار رفتن رو یک امتیاز(+)می دونستند.
مهسا - March 11, 2006 11:25 AM
farnoosh :
مهساي عزيزم!
اگر به نوشته ام دقت مي كردي،كلمه تقريبا را ميديدي. در ضمن من اين مسئله را در مورد خانومهاي فاميل نوشته ام. اگر مصداقي بياوري و با هم به بحث بنشينيم، فكر كنم بهتر باشه!
farnoosh - March 12, 2006 1:44 AM
پسر اتش :
اولن هم خیلی داستان تمیزی بود و هم ناناز mer28+2
پسر اتش - July 9, 2006 3:02 AM
اردشیر :
ghabele tavajoh bood
اردشیر - November 13, 2006 7:31 PM