|
« متغيير |
صفحه اول نامهها
| پيشنهاد »
فريماه تولد ت مبارك
امروز تولد فريماه جونم هست، موشي جونم تولدت مبارك ان شاءالله كه صدساله شي، نه صد و بيست ساله شي، نه صد و بيست سال كمه، الهي هزار ساله شي!
يادم مياد وقتي اين موشي كوچولوي ماماني به دنيا اومد دل تو دلم نبود كه ببينم چه شكليه. وقتي هم كه ديدم چه شكليه، دلم مي خواست زود بزرگ بشه و بتونم دستشو بگيرم و مثل دو تا آدم بزرگ با هم بريم بيرون. اونوقتها فكر ميكردم خيلي طول ميكشه كه آرزوم برآورده بشه ولي الان به فريماه كه نگاه ميكنم مي بينم كه از منم بزرگتر شده(البته از نظر قد). نمردم و به آرزوم رسيدم. سال پيش كه يكوقت ماشينو مي خواستم ببرم بيرون باهام مي اومد و شيرم هم ميكرد كه بريم بقيه كوچه ها را هم ببينم و اصلا هم نمي ترسيد و من هر چي بهش ميگفتم كه بابا جون من اونقدر هم بلد نيستم ميگفت كه برو نترس و خداييش هم خودش اصلا نمي ترسيد و خيلي ريلكس مي شست . خلاصه كه درسته ما باهم خواهريم ولي بيشتر با هم دوست هستيم. البته بماند كه خيلي وقتها هم باهاش دعوام ميشه چون خودشو با من مقايسه ميكنه( از مقايسه شدن واقعا نفرت دارم چون به نظرم هر آدمي پتانسيل هاي مربوط به خودشو داره و توي زندگي راه منحصر به فرد خودشو ميره پس مقايسه هيچ معنايي نداره ) و از همه بدتر موقعي كه دارم غذا مي خورم با لحن خيلي بدي ميگه : موشي خجالت بكش واقعا از هيكلت خجالت نمي كشي؟( اين حرف و طوري ميزنه كه يعني با اين هيكلت خاك بر سر شده اي و ما را نيز شرمنده كرده اي و من هم چون از اون دسته آدمهايي هستم كه وقتي عصباني ميشم زياد ميخورم بالطبع اشتهام بيشتر باز ميشه و بيشتر ميخورم!!!)
موشي جونم دوستت دارم هوارتا!
البته اين را هم اضافه كنم كه اين موشي ما از مواهب فرزند آخر بودن به شدت برخوردار است و در خانه پدري به شدت عزيز دردانه است و خوب جولان مي دهد و البته با همراهي مادر گرامي ام،وكيل مدافع نحيف هم مي باشد و هر چه من از نحيف بگويم، مي گويد كه حق با نحيف هست. حتي اگر بگويم كه نحيف سر من را كنده! خلاصه كه خدا شانس بدهد!
موشي جونم خوب جولان بده و از فرصت هات استفاده كن كه وقتي شوهر كردي من هم حالتو بگيرم!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/76
|
نظرات
پرتقال :
مبارک آی مبارک ...
بیچاره نحیف D:
کلا" باید از آدم ضعیف در مقابل قوی، دفاع کرد (;
پرتقال - February 18, 2006 1:27 PM
فریماه :
ا،موشی دلت میاد حال من رو بگیری؟دل میاد یه بچه ی 5 ساعته رو تهدید کنی؟بگو.بگو دلت نمی اد!
فریماه - February 18, 2006 2:38 PM
مهسا :
بازم تبريك...
مطمئنااونموقع هم نمي توني حالشو بگيري تازه اونموقع تعدادافراددردو جبهه مساوي ميشن فريماه و آقا حنيف يطرف وتوو(؟)هم طرف ديگه مامانت مي مونه كه چكار كنه؟
راستي من هم روزهايي رو كه فريماه بدنيا اومده بود رو يادم هست :ما اومده بوديم بيمارستان براي ملاقات دفعه اول يواشكي از دست آقاي نگهبان وظيفه شناس در رفتم و اومدم بالا ولي وقتي خواستم حق خواهري رو بجا بيارم وعلي رو هم صداش كنم نگهبان ارجمند نه تنها علي رو راه نداد حتي به من هم اجازه ندادكه دوباره برم بالاومن و علي و مجيد به علت كم بودن سنمان به خيابان رفتيم و تخمه خورديم تازه براي شماهاهم نگه نداشتيم...
مهسا - February 18, 2006 7:42 PM
باد صبا :
اي بابا... خيلي مبارك باشد. ضمنا اصلا خوشم نمي آيد كه تا من نگويم نمي آيي باد صبا.
باد صبا - February 25, 2006 5:39 PM
mahsa :
ee ke intor pas vaghtiezdevaj kard manam halesho migiram
mahsa - April 4, 2006 3:14 PM