|
« مظلوم |
صفحه اول نامهها
| یکی این عبدالله را بگیره! »
حال تخم مرغي
*حال دوتاييمون گرفته است. مثل اينكه يكي يك كاسه پر از تخم مرغ بريزه روي سرمون. ديشب بدتر بود.
*عاشورا شب با مامانم و فريماه و نحيف و احسان رفتيم به دنبال يك جايي كه بشه يا سخنراني گوش كرد يا عزاداري ولي انگار همه جا قحطي اومده بود. عزيزي هم آدرس يك مجلس خوبو بهمون داد و ما هم بعد از كلي گشتن بالاخره پيداش كرديم ولي ساعت 10:20 بود و در خانه بسته بودِ، همگي ( البته به غير از من ) متفق القول بودند كه دارند شام مي خورند و بد است كه الان بريم زنگ بزنيم، خلاصه كه خودمون خودمونو دور زديم! از لعياي عزيز هم معذرت خواهي مي كنم كه انقدر ما سر وقت بوديم. خيلي دلم مي خواست كه بريم ولي دم در هر كسي يه حرفي زد. شانس نداريم كه حالا هم كه يكي از اين پولدارها پيدا ميشه و ما را به منزلش دعوت مي كنه، هر كسي يك ساز ي ميزنه و همه با هم همدستي مي كنند تا بگن الان وقت شامه و زشته كه بريم تو.
*خيلي وقت است كه در خوابم ميايي. راستي به ياد مني؟ يا من به ياد توام ؟ به هر حال فرقي نداره حداقل آنجا بي هيچ هنجاري همديگر را ملاقات ميكنيم. هر چند كه اين بار با من دعوا كردي.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/70
|
نظرات
پرتقال :
حالا چرا انقدر دنبال عزاداری هستی؟
یکم گوش این نحیف رو بکش، بگو نبنده سایتشو.
پرتقال - February 11, 2006 3:29 PM
ری را :
سلام : مرسی بهم سر میزنی ...
من نیمدونم برای این پستت باید چی بنویسم ...
ری را - February 11, 2006 10:57 PM
مسافر :
هنوز هم میگم قدر عزاداری خودتون رو بدونین
تا گیج نشدم تورو خدا بگین این آقا احسان کیه؟
بعداز یه مدت تازه به نسبت های خانوادگی تون پی بردم.
باز یه نفر جدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مسافر - February 12, 2006 1:16 AM
مسافر :
زنها اصولا بر همسرانشان مسلطند
لطفا با یک حکم حکومتی آقا حنیف را مجبور کنید بنویسد
اگر به حکم حکومتی معتقد است.
مسافر - February 12, 2006 1:18 AM
طه :
من تا حالا سعادت نداشتم از سری! وبلاگهای خانواده معیری دیدن بکنم! تازه امروز کشف کردم!
تا حالا فکر میکردم در زمینه وبلاگ خانوادگی کسی غیر ما نیست! ظاهرا سخت در اشتباه بودم! ان شالله همیشه شد باشید!
طه - February 12, 2006 1:06 PM
مجيد :
سلام
انشاءالله دفعه بعد يه آدرس سرراست گير بيارين تا لااقل به مراسم برسين
مجيد - February 12, 2006 1:37 PM
sara :
بابا زنگَ رو میزدین میرفتین تو دیگه! انقدر حرف نداشت حداقل شامَ رو که میخوردین بعد هم فوقش قول میدادین سال دیگه سر وقت برین!
sara - February 12, 2006 11:08 PM
مسافر :
نمی دونم چرا همیشهاینجا سر می زنم
برام عادت شده
مسافر - February 13, 2006 12:03 AM
ديبا :
تقصير من بود كه شماره ندادم بهت حداقل بپرسي.به سخنراني نميرسيدي ولي به دعا ميرسيدي تازه شام; هم 12 دادند.
ديبا - February 13, 2006 7:06 PM
ری را :
سلام
این پستو کی نوشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من اپم اگه دوست داشتی بیا
ری را - September 23, 2006 2:16 AM