« يكسال و يك روزگي وبلاگم | صفحه اول نامه‌ها | من اين عكسو كش رفته ام! »


گزیده های تکراری

توي مدرسه فقط ۱ روز توي صف وايسادم؛ چون هميشه جزو تاخيري ها بودم. اون يه روز هم فقط به آسمون و شكل ابرها نگاه مي كردم. عاشق اون روزهام. همدستي من و مامانم براي روزهائيكه مشقهامو ننوشته بودم ومامانم مي اومد و اجازمو مي گرفت تا زود برم خونه و منفي نگيرم.
از اون موقع فقط از طناب بازي نفرت دارم .
*اي كاش به اول برگرديم .همونطور با هم باشيم و بمونيم. من عاشق بچگي ام هستم ؛ پا برهنه بدوم و آغوش اون مرد وبعد بوي نفت راه پله ! آره ،من عاشق اون زمانم . عاشق اون كتلتهايي كه با خاك رس درست مي كردم و عصري كه مي ذاشتم خودشو بگيره ، يكي اومده بود و اونارو دزديده بود. دلم براي مورچه ها ، گلهاي بغل خونه ، گلبرگهايي كه لاك انگشتم مي شدند، دوچرخه سواري ، ركاب زدنهاي تند و پي در پي و آخرش پرت شدن از دوچرخه ( لذت خركي) ، دوستام ، كار خرابيهاي دم در خونه، رفتن برق و سايه بازيها، ترسم از تاريكي، بالا پشت بوم رفتن و ديدن ستاره ها و فكر اينكه آخرش به اونا دست مي زنم ‌ـ واي كه چقدر عاشق آسمون شبم ـ تنگ شده.
*دریا، كشتي ، يك نفر روي عرشه كشتي ، آسمان ( غروب )
اينها شايد تنها چيزهايي باشد كه از جزيره مي شود ديد!
نسيم مي وزد و من ،رها ، آزاد و بدون هيچ حصاري حسش مي كنم .
نفس مي كشم ؛ عميق‌ ، عميق و عميق تر.
احساس مي كنم كه خيلي سبك شدم.
پله ها رو آروم ‌آروم ميرم پايين .
دود و سر و صدا با هر قدمي كه بر مي دارم بيشتر مي شود و نور كمتر!
آرنج هايش روي ميزه و دستاش روي صورت.
من: حالت بده؟
؟؟:
من:( دستاشو از روي چشمهاش كنار مي زنم .) بهت گفتم خيلي نخور!
؟؟:
( اشك توي چشمهاش حلقه زده !)
من:دوست ندارم اينطوري ببينمت .
؟؟:
( گريه مي كند.دست هام بي حس مي شن،‌دستمالي از كيفم در ميارم و بهش مي دم. حالا گريه هر دوتامون)
؟؟: تنهام بذار!
من: نه !
؟؟: چرا؟
من: نمي تونم !
؟؟: دروغ مي گي!
من : نه ! نه!
؟؟: پس چرا اسممو نمي گي ؟ شرمت مي ياد؟
من : نه ! نه‌ !
؟؟: دروغ مي گي!
{ ۲۰ دقيقه سكوت مرگبار}
؟؟:خوبي؟
من: آره.
؟؟:ببخشيد.
من: برو گمشو ،‌ اينطوري با من حرف نزن !
؟؟: ممنون كه باهام اومدي.
من:اتفاق مارو همسفر كرد.
؟؟:ولي تو خودت خواستي و اومدي.
من: نمي دونم . من خيلي وقت پيش از اين خواسته بودم ، تو نمي خواستي !
؟؟: مي خواستم ، ولي نشد. تو كه مي دوني.
من:مي دونستم ، الان ديگه يادم نمياد، يعني نمي خواستم ديگه بهش فكر كنم.
؟؟: ولي من به فكرت بودم.
من : غلط كردي!
؟؟: خيلي پير شديم؟
من :نه !
؟؟: پس پاشو...
من : نه !
؟؟: چرا؟
من : نمي تونم اون تو نفس بكشم.
؟؟: برم ناراحت نمي شي؟
من: (چه سوال احمقانه اي) نه!
دریا، كشتي ، يك نفر روي عرشه كشتي ، آسمان ( شب )
اينها شايد تنها چيزهايي باشد كه از جزيره مي شود ديد!
نسيم مي وزد و من ،رها ، آزاد و بدون هيچ حصاري حسش مي كنم .
نفس مي كشم ؛ عميق‌ ، عميق و عميق تر.
*كابوي تنهاي متفكر ،‌ آخرين جرعه نوشيدني اش را سر مي كشد ،‌ كلاهش را از روي ميز چوبي بر مي داره ، حسابشو تصفيه مي كنه و از در بار خارج مي شه ، اسبشو زين مي كنه و مي ره . آنقدر دور مي ره كه توي غبار محو مي شه!


 

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/51


نظرات

porteghal :

قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا

 

ری را :

سلام .. خوبی . مرسی که به من سر زدی ...
منم خاطارات مدرسمو دوست دارم .. وقتی ری را کوچک بود ....

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007