مشغول كارهايم هستم و او مرا زير نظر دارد، يادم نمي آيد اولين باري كه وجودش را حس كردم چه موقع بود. با هزار زحمت سعي مي كنم تا بهش توجهي نكنم. نمي دونم توي اين همه آدم چرا به من پيله كرده، به من كه تازه واردم. عصباني ميشم و ناخودآگاه خندم مي گيره، به اين مي خندم كه عاشقم شده باشه،اونهم عاشق يك زن متاهل. توي ذهنم:
- يعني عاشقم شده ؟
- نه ! من متاهلم.
- فرقش چيه؟ عاشق شده ديگه!
- مگه ميشه ؟ما خيلي با هم فرق داريم.
- رسيدن ما به هم عين مرگه، يكي مون بايد فدا بشه. البته چون من هميشه معشوقم و نمي تونم عاشق باشم،پس اون فنا ميشه.( اين حرف نحيفو ياد دوران جوونيمون مي اندازه)
مي خواهد برود، اختيارم را از دست مي دهم و نگاهش مي كنم، او نيز به من.
لرزه اي در قلبم حس مي كنم.راستي نگاهش، چشمهاي قهوه اي رنگش يادم نمي رود! ولي لبانش معلوم نيستند!
-مرده شور!
مامان اينو ميگه و دمپايي اي نثارش مي كند.
- مامان!
راستي سوسكه عاشقم شده بود كه همينطوري ماتش برده بود ؟ يا شايدم مي ترسيد؟
در هر حال دوتايي مون منتظر حركت همديگه بوديم.
راستي چرا اين سوسكها حرف آدمو نمي فهن؟چرا منطقي برخورد نمي كنند؟ البته اگر چندشم نمي شد - چندش شدن = ترسيدن - با يك دمپايي جلوي اون نگاه وقيحشو براي هميشه مي گرفتم.
نظرات
مهدوي :
من كه منظورتان را نفهميدم ولي موفق باشيد و باز هم بنويسيد. ;-)
مهدوي - July 21, 2005 2:06 AM
http://unknownboy.blogfa.com/ :
http://unknownboy.blogfa.com/
http://unknownboy.blogfa.com/ - July 21, 2005 2:40 AM
دلارام :
خونه نو مبارک باشه :)
دلارام - July 21, 2005 2:34 PM
موسی :
خیلی با حال بود. آخر نویسنده. آخر نوشتن پایان داستان. شما یه رمان پلیسی بنویسی فکر کنم خوب بگیره. موفق و پیروز باشی
موسی - July 21, 2005 4:09 PM
احسان :
واي خواهر جون با اين نوشتنت
من عاشق نوشتنت هستم خيلي زيبا مي نويسي
اميدوارم تداوم داشته باشه هميشه و زود به زود
راستي يادم رفت وبلاگ جديدت مباركه و
احسان - July 21, 2005 9:30 PM
hamed :
kheili webloge jalebi darid montaha kheili khiali man hamedam age nemishnasidam az nahif beporsid
hamed - July 21, 2005 11:34 PM
فريور :
بسيار ديناميك و معركه نوشدنشم مبارك باشه لطفن مرتب بنويس
فريور - July 21, 2005 11:55 PM
اروند :
مگر نشنیدهئی که عاشق کشی جرمی نابخشودنی است؟
اروند - July 22, 2005 8:13 PM
faRID :
salam
alii bud
faRID - July 23, 2005 7:04 AM
میترا :
دلم برای حنیف سوخت در جمله.( اين حرف نحيفو ياد دوران جوونيمون مي اندازه)
میشه اصلاحش کرد نه؟
اصلاحات هنوز هم زنده است حتی به کلمه ای
;)
میترا - July 23, 2005 10:49 AM
farzane :
dashtam dar zehnam baraye eshgh donballe tojih migashtam ke majara maaloom shod
farzane - July 23, 2005 7:00 PM
mahdi :
زيبا بود و جالب آدم اصلاً آخرش را حدث نمي زند.خوش باشي.
mahdi - July 24, 2005 12:10 AM
سعيد :
باسلام خدمت شما وهمسر محترمتان
مطلب زيبايي بود، با اجازه شما همراه باذكر منبع از مطلب شما استفاده كردم اميد وار هستم راضي باشيد.
با آرزوي موفقيت وسلامتي براي شما وخانواده محترمتان.
سعيد - July 25, 2005 2:52 PM
طناز :
خيلي نوشته با حالي بود چون همينكه آمدم وارد سايت شوم ديدم آدرس شما آمد باز كردم و حسابي كيف كردم در آينده نويسنده با مرامي مي شوي!
طناز - September 6, 2005 3:21 PM
نصرالله محمدي :
با سلام. از شما ممنونم به خاطر زحماتتون.لطفآچند متن زيباي عشقي به اميلم بفرستين .كوچك شما محمدي
نصرالله محمدي - January 23, 2006 11:11 AM
مهرداد :
عزيزم من هم مثل دلارام فكر ميكنم كه شما بايد سراغ رمان پليسي بري تا رمان هاي عاشقي ولي من خوشم امد بقيه رو نميدونم حرف دلشون رو زدن يا نه
مهرداد - May 21, 2006 4:59 PM
هليا :
very good
هليا - November 11, 2006 3:39 PM