|
شیربرنج نژاد پرست
چند وقت پیش توی » یو تیوب « می چرخیدم و فیلم هایی که مادر- پدرها از بچه هایشان می گذارند را می دیدم٬
خیلی مشتاق شدم فیلم هایی که از فرنیک گرفتم را هم شر کنم . همین طور خوشحال بودم که شروع کردم به کامنت خوانی. هر کامنت جدیدی که می خواندم بیشتر و بیشتر ناراحت میشدم و در آخر سر کلی عصبانی و غمگین شدم و اصلا بغض کردم.
آنقدر کامنت ها خشن و بی رحم و تسویه حساب گونه بود که دیگر فکر شر کردن فیلم ها از سرم پرید و با خودم گفتم چه خوب شد کامنت ها را خواندم!
البته این جور کامنت های تسویه حسابی را قبلا هم دیده بودم٬آنهم در وبلاگ فرنیک !ولی هیچ گاه نفهمیدم که مثلا بچه طرف چه دخلی به خود طرف دارد که باید جور بکشد؟
اینها را همه نوشتم که بگویم یکی آمده برای فرنیک کامنت گذاشته که این فرنیک چقدر شبیه آدمها ی سیاه پوست آفریقایی است و عین سوسکه!
حالا اینکه طرف تسویه حساب شخصی با من یا با هرکس و کار فرنیک دارد به کنار . این برایم مهم است که چقدر طرف حرصش در آمده که این طور برای این فرشته کوچولو کامنت گذاشته که دل ما را ریش کند.
خانم یا آقای کامنت گذار چند نکته را به شما بگویم:
۱- وقتی این کامنت را خواندم خوب به صورت فرنیک که سرش را از پنجره آورده بود داخل و به من میخندید نگاه کردم و هیچ شباهتی بین او و یک آدم سیاه آفریقایی ندیدم.قطع به یقین میگویم که او یک فرشته است.
۲- هم درد م آمد هم خوشحال شدم که یک همزبانم اینقدر نژاد پرستانه حرف زده. دردم گرفت از هم زبانی مان و دوری قلب هایمان و نژاد پرستی اش
و
خوشحال شدم که بچه ام در جایی بزرگ می شود که هر چند هم زبانشان نیستیم ولی قلبشان با محبت است. وقتی فرنیکم را می بینند و میخندند به این نگاه نمی کنند که چه رنگی است یا مادرش حجاب دارد و مسلمان است .
۳-ده دقیقه فرنیک را چلاندم و بوسیدم و بهش گفتم سوسک سیاه پوست آفریقایی دوست داشتنی !
۴- از خدا میخواهم که روان آشفته ات تسلی پیدا کند.
(5) نامه شما

؟
خیلی اتفاقی رفتیم یک قسمتی از شهر٬جشن برپا بود
وسایل سیار شهر بازی و ژانگولر انگلیسی زبان و تک چرخه های بلند و اغذیه فروشی های سیار
مردم هم همه با خانواده و کلی بچه
از نحیف می پرسم آيا اینها واقعا آدمهای شادی هستند؟
(2) نامه شما

یکشنبه
یکشنبه
یکشنبه یعنی پرواز مگس
یعنی تا لنگ ظهر خواب
این خواب که میگم یعنی خواب
یعنی اینکه هیچ خری نمیاد زنگ نکره در خونه را بزنه و آرامشتو خراب کنه
آرامش اینجا را زنگ بی وقت تلفن که معمولا شوشو جان است و زنگ نکره در که معمولا پلیس است که آمده چک کند من در خانه هستم یا نه٬ خراب می کند.
گفتم پلیس!بله جناب آقای پلیس دو متری با آن کلاه و دفتر و دستک اش که وقتی می آید دم در خانه تا من را حاضر غایب کند٬ باید نزدیک چهل و پنج درجه سرم را به عقب برگردانم که بتوانم قیافه اش را ببینم .همیشه هم باید بگویم» ویت اِ مینت پلیز« و او هم بگوید « اوکی !آي نو یو آر ات هوم. جاست ...» یعنی این آخرش را دیگر نمی شنوم چون فرنیک به بغل دارم یک شالی یک پیراهنی یک دامنی میکشم روی سرم که بروم در را باز کنم.
جمله اش هم معنی اش این است که میدونم توی خونه هستی آبجی و صد البته هم ملتفتم که یک چیزی باید بکشی روی سرت و در کل سختته که بیای دم در ولی چاره چیه که مامورم و معذور! خداییش همین چیزها را میگه ولی به انگلیسی و یک کمی اش را هم در دلش می گوید!
در را که باز میکنم شاد میشود انگار که مثلا جولی را دیده! خنده اش از این گوش تا آن گوشش کشیده شده . حالا من هم آرامم . فرنیک هر از گاهی می پرد یک چنگی به دفتر حضور و غیاب می زند و من مثل بادبان قایقی در باد اینور و آنور کشیده میشوم از بس این وروجک تکان میخورد.
اولین باری که پلیس آمد ( البته قبلا هم آمده بود ولی اینبار برای من و فرنیک آمده بود) دفترش را نشانم داد و توضیح داد که برای چه می آید و چند دفعه می آید و خیلی هم قشنگ گفت که این وظیفه اش است ....
فکر می کنم کلی خوشحال است که با یک خانواده خارجی!!! آشنا شده است و احتمالا کلی هم از ما برای دوستان و همکارانش تعریف می کند و برایش همانقدر که آنها برای ما ناشناخته هستند٬ ناشناخته هستیم.
اگر مثل من هم سطحی نگر باشد می گوید که اینها همه اش در حال خوردن هستند!!!
(4) نامه شما

یک تجربه!
اسمش یک دوست یا یک همدم است
خیلی از حس هایمان شبیه هم است
ولی
جنسمان متفاوت !
چندی پیش پیشنهاد کردم که حرف های دلش را در وبلاگی بنویسد ـ این پیشنهاد همیشگی من به اکثر دوستانم که به اینترنت دسترسی دارند است . شاید برای اینکه این نوشتن مثل کلد استاپ عمل میکند و ما هم که دکتر سرخود هستیم ـ که نوشت.
هر باری که می نوشت من از سر سادگی و فضولی البته! می پرسیدم که چرا مثلا فلان نوشته را نوشته و خلاصه شرح ماوقع می خواستم.
راستش بیشتر به وبلاگ حسودی می کردم که جای من را گرفته بعد از مدتی دیدم که دیگر نمی نویسد. اوایل خیلی اهمیت نمی دادم میگفتم شاید کار دارد یا اینترنت ندارد یا چون تازه کار است خسته شده ولی دیروز داشتم به این فکر میکردم که نکند من خانه امنی که در آن درد دل میکرده را ویران کرده باشم با ذره بینم؟
عذاب وجدان گرفتم و کلی از دست خودم ناراحت شدم .
حالا نه لزوما ولی خب اکثر ما حرفهایی که جای دیگری نمی زنیم را در وبلاگ می نویسیم و این » من« ی که شکل میگیرد آزاد است هر جوری که دوست دارد خودش را نشان بدهد. البته این هر جوری که میگم طبق قانون ننوشته یک چهار چوبی هم داره اگر رعایت بشه٬ اگر نشه هم که نشده دیگه.اصلا این » من « میتونه دروغین یا بهتر بگم خیالی باشه و اصلا راویِ یک تخیل ذهنی باشه .
خلاصه همه این حرف ها را زدم که بگم اگر این جا رو میخونی که میدونم می خونی ٬من قول میدم دیگه نمیام به وبلاگت سر بزنم و مثل قبل هر وقت که خواستی حرف میزنیم!
(1) نامه شما

پوسته
روی تخت پخش میشم
دست و پامو مثل یک ضربدر می کشم کش میام ولی نه مثل گذشته
انقدر که توی این ۱۸ ماه که فرنیک با من بوده نتونستم بی خیال کش بیام روی تخت می ترسم
می ترسم که کش بیام و خستگی در کنم و هنوز خستگی کامل از تنم به در نرفته ٬ فرنیک گریه کنه .
دراز کشیدم و به این فکر میکنم کی من این پوسته ای که دورم است را پاره میکنم .
(1) نامه شما

تو بزرگی و عزیز
بعضی اسمها و آدمها برایمان از کودکی بزرگ هستند
با آنها بزرگ می شویم
و آنها هنوز هم بزرگ و قابل احترامند
(1) نامه شما

بگو آره به شکفتن!
به سالی ممنوعه نگاه میکنم
به غربتی که در آن سال بود
به کوچ هایی که بود
دلم میگیرد
از اینکه چقدر دل های گره خورده از هم جدا شدند
در زمانی که با یک نگاه می شد دل باخت و عاشق ماند
به ماندنش تاکید دارم که آن زمان عشق ها می ماندند
قلب ها با دوری می ماندند و می تپیدند
چقدر مادر ها تنها شدند
چقدر دوستها دور افتادند
چقدر خواهر ها و برادر ها
چه کودک هایی را مادرها با خون دل و تازیانه غریبی غربت بزرگ کردند کودکانی که الان دیگر کودک نیستند قد کشیدند
و
آیا کودکان یاد دارند مادرشان را؟
دل گیر میشوم که خیلی ها هم با سوئ تفاهم کوچیدند
و هیچ وقت هم نفهمیدند که کسی نبود در پی شان
ولی از وحشتی که دلشان را کشت گریختند
وحشت
وحشت را می شناسم.
ولی چیزی که نمرد صدا بود
صداهایی که با آنها بزرگ شدیم
و هیچ کسی
حتی برای یک لحظه هم از روی زمین بودن و سنگی شدن آسمانشان نفهمید که چه کشیدند
(5) نامه شما

چیزی اینجا کم است
برای یک ایرانی خارج نشین بهترین هدیه آفتابه است. بله همون آفتابه ای که با هزار اه و پیف انداختیش دور!
خیلی هم خواستی مرام به خرج بدی براش از این شلنگ ها بخر که سرش یک بیلبیلکی دارد که فشار آب را تنظیم می کند.
(2) نامه شما

زندگی برایش سوهان روح نیست
این حس خوبی که اینها از زندگی کردن دارند باعث میشود وقتی بچه شیرخواره ای می بینند اینقدر شادمان شوند و به هر طریقی که میشود ابراز کنند که خوشحالند از یک شروع جدید!
پیر زنها سرحالند و بامزه و خندان. بچه را که می بینند قند در دلشان آب میشود انگار نوه شان است.
بعد از این دوره پیری اینها یک دوری خشکی هم دارند. یعنی انقدر پیر میشوند که خشکیده میشوند ولی باز هم رانندگی میکنند و به کارهایشان مشغولند
من دلم میگیرد نه از اینکه مردمان سرزمین من پیر نشده خشک میشوند بلکه از اینکه آدمهای سرزمین من کلی دغدغه های جور واجور دارند که پلاسیده شان میکند. اصلا بحثم سیاسی و این حرفها نیست بحثم در مورد مدل زندگی ای است.
پیر زنهای اینجا خیلی بهتر از جوان هایشان لباس می پوشند. ست های خوش رنگی به تن می کنند و همه رنگها شاد هستند.
پنجره تقریبا ۸۰ درصد خانه ها همان پنجره نقاشی های کودکی ما است: یک پرده که به واسطه دست پرده ها به طرفین جمع شده و لبه اش توری چین داری دوخته شده و چندین گلدان گل که اکثرا گل ارکیده است و همه شاداب نمای پنجره را زینت می بخشند.
(5) نامه شما

فاصله
چشم که بچرخونه و کمی هم سرت را بالا بگیری می تونی بالکن هایی را ببینی که توش یکی دو تا صندلی هست که اکثرا عصر ها کسی رویش نشسته
خیلی آرامش بخشه به نظرم که اینقدر بی دغدغه باشی که بروی روی بالکن و بشینی منظره و آدمهای اطراف را تماشا کنی.
توی ایران فقط یک بالکن دوست داشتنی یادم می آید و آن هم خانه ای بود نزدیک بام تهران که میشد از محوطه پارکینگ بالکن را دید و به نظرم عصرانه و چای آنجا خیلی می چسبید .البته یک بالکن دوست داشتنی دیگر هم در خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع میرداماد بود که فکر کنم خانه متروکه شده بود و به همین دلیل ناامن بود برای صرف چای!
(0) نامه شما

|